قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٦٣
تَنودن ـ تنيدن[ر.م].
تنور ـ به عربى و پارسى و تركى، محلّ نان پختن است.
تنورخانه ـ مطبخ.
تَنوره ـ تنور و گرديدن و چرخ زدن و حلقه زدن و غَيبه[١]جوشنزرهى از حلقه هاى آهن و سلاحى است مانند جوشن، ليكن غيبه هاى آن درازتر از غيبه هاى جوشن باشد و به معنى پوستى كه قلندران مانند لنگى بر ميان بندند و گويى كه مانند برج در پهلوى آسيا سازند تا آب از سوراخ هاى آن بر پره هاى چرخ آب خورده و به گردش درآيد.
تَنوز; تَنوزه ـ چاك و شكاف و چاكيده و شكافيده.
تنومند ـ (ر) فربه و تن پرور و تندرست و دلخوش و توانا و صاحب قوّت و بلندقامت.
تنوند ـ (چو فرزند) پراگنده و پريشان.
تنوين ـ به عربى، كتابت و نوشتن و به اصطلاح نحويين، نون ساكن است كه در آخر كلمه آمده و رسماً نمى نويسند، مثل عليماً حكيماً.
تَنه ـ قبول و رضا و تنيده و بدن و جثّه و كره و مسكه[ر.م] و ساقه درخت.
تنها ـ (ر) واحد و منفرد و جمع تن.
تنى ـ (چو غنى) جسمانى.
تَنيان ـ جسمانيّات.
تنيدن ـ تن زدن و خاموشيدن و كشيدن و انديشيدن و فريب دادن و تار بافتن عنكبوت و غيره و به هم بافتن موى سر و مانند آن.
تنيده ـ ماضى بعيد و اسم مفعول از تنيدن [ر.م]، خصوصاً تار عنكبوت و گيسوى زنان.
تَنيزه ـ طرف و دامن هر چيزى، مثل كوه و غيره.
تِنين ـ (چو دلير) مثل و مانند و (به تشديد ثانى) ماهى و اژدها مار بزرگ و مار بزرگ و كاهكشان و در اصطلاح منجّمين،عبارت است از يكى از صور ٤٨گانه فلكيّه كه در «برج» اشارت نموديم و آن از ٣١ ستاره تركيب يافته و اژدهايى را ماند گرداگرد قطب شمالى فلك البروج فلك هشتم و بر سر آن ٤ كوكب است به هيئت منحرف و عرب «عوايذ»ش گويد، و «تنّين فلك» هم عبارت از همين صورت مى باشد و يا اشاره به عقده رأس و ذنب[ر.م] و يا ـ چنانچه در قطرالمحيط[ر.ض] گفته ـ بياضى خفى است در آسمان كه جسد آن در ٦ برج و دُم آن ـ كه نازك است و پيچيدگى هم دارد ـ در برج هفتم بوده و مانند سيّارات، از موضعى به موضعى ديگر منتقل گردد.
تنينه ـ(چو خزينه) پرده عنكبوت.
آيين بيستوششم