قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٥٦
تماشا ـ به چيزى نظر كردن از روى لذّت يا عبرت.
تمام ـ به عربى، معروف است.
تمام شدن ـ به آخر رسيدن و كنايه از مردن.
تمان ـ(چو امان) ميغابر; مه و (چو شمار) مخفّف تومان است.
تمتراق ـ (به ضمّ هر دو تاء) كرّوفرّ و خودنمايى است.
تمتم ـ (چو فلفل) سماق و (چو بلبل) قطاس[ر.م].
تمچه ـ (چو سركه) تيمچه.
تمخيشاـ (چو مه سيما) نام يكى از اصحاب كهف و نام دعايى است كه به وقت حاجت مى خوانند، كذا قيل.
تمدّن ـ به عربى، متخلّق به اخلاق اهل شهر بوده و از اخلاق دهاتيان كناره كشيدن و از حالت وحشيّت و جهالت و خشونت به عالم انس و معرفت و ملايمت و ظرافت منتقل شدن و هر كسى به وظيفه خود كه از طرف دين و انسانيّت خودش مأمور و موظّف بدان است، قيام كردن و در ترقيّات حوزه خود كوشيدن و اوقات عزيز خود را در قطع احتياج از اجانب مصروف داشتن.
تمده ـ (چو بنده) تمنده[ر.م].
تمر ـ (به كسر اوّل و ثانى) به هندى، ظلمت و تاريكى و(چو سبُك) به تركى، آهن و (چو فكر و جفر) آب مرواريد و يا علّتى است در چشم كه در چهل سالگى به هم رسيده و در پنجاه سالگى به خودى خود برطرف گردد و به عربى، خرما است.
تمر هندى ـ كه به فرانسه «تامارْن» گويند، ثمر درختى است در مصر كه از آنجا به جزاير آنتيل در آمريكاى مركزى و هندوستان شرقى حمل شده و در منطقه هاى محترقه و در ممالكى كه تا ٣٠ درجه عرض شمالى واقعند، عمل مى آيد و ميوه آن به شكل غلافى سياه رنگ و مسطّح و منحنى مانند شمشير كه طول آن از ١١ تا ١٣٠ سانتى متر و در جوف آن ٣ يا ٤ هسته مربع الاضلاع قرمزرنگ واقع و در تجارت، تمر را از افريقا و آسيا و امريكا آرند و تمر امريكا بر ساير اقسام ترجيح دارد. و تمر اعلى كه خوب رسيده و تازه باشد، داراى طعمى است شبيه به طعم انگور و شيرين ترش مزه و رنگ آن قهوه اى مايل به قرمزى و خودش مضرّ سرفه و سينه و مصلح آن شربت خشخاش و بنفشه و دافع قى و عطش و مسهل صفرا و مقوّى قلب مى باشد.
تمر هيرون ـ خرماى سرخ كوچكى است كه هسته كوچك نازكى دارد.
تَمِرْقَزَك ـ به تركى، قرآن مجيد است.
تمز ---> تاريخ عبرى.
تَمزَدَن ـ خاموش شدن.
تمساح ـ (چو دلزار) به عربى، نهنگ است.
تمسخر ـ (چو تزلزل) ريشخند و استهزا و مسخره.
تمش ـ (چو سبُك) تموش[ر.م].
تمغا ـ (چو صحرا) به تركى، نشانه و علامت و اثر و خزانه پادشاهان و محلّ مهر و امضاى دولت، فرمان و برات سلطنتى را عموماً و باج و خراج و ماليات و داغى كه بر ران اسب نهند.
تَمغور; تَمفور ـ (هر دو با راء قرشت و هوّز) بر وزن و معنى بتفوز است.
تمل ـ (چو عمل) به تركى، بينى و اساس و اصل و ثبات و دوام و بقا و متانت و استحكام.
تملول ـ (چو مقبول) برغست[ر.م] و پان[ر.م]و مچّه[ر.م].
تمليت ـ (چو تمليك) تنبليت[ر.م] است.
تمن ـ (چو سمن) ميغ[ر.م] و (چو سخن) مخفّف تومان است.
تمنده ـ (چو تَبَرزه) شخصى كه در زبانش لكنت بوده و در اثناى حرف زدن گرفتگى داشته باشد و به عربى«الكن» گويند و مردم كج زبان كه خوب تكلّم نتواند نمايد، خصوصاً آن كه به غير از مخرج فا هيچ يك از مخارج ساير حروف را درست نداند و يا بر عكس او كه فقط در حرف فا عاجز باشد.
تمنگ ـ (چو سرشگ و زرشگ) ميوه اى كوهى و صحرايى و نباتى سرخ رنگ و ترش مزه.
تَموچين ---> چنگيز.
تمود ـ (چو يهود) طايفه ترك.