قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٥٥
در مدرسه سكنى نمايد و جمع آن تلامذه و تلاميذ است.
تَلميع ـ در اصطلاح بديع، عبارت از آن است كه يك مصراع شعرى را به تازى گويند و مصراع ديگر شعر را به پارسى:
«اى برده فراق تو دل جان رهى را *** اِرحَم فَلَقَد حَيَّرَ فى العِشقِ أسيرا» و يا اينكه يك شعر يا بيشتر به پارسى باشد و معادل آن به عربى:
«خداوندا تو را در كامرانى *** هزاران سال بادت زندگانى
وَقاكَ اللهُ نائِبةَ اللّيالى *** وصانكَ مِن تَلمّات الزّمانِ». تلنده ـ (چو دونده) كج زبان و تمنده[ر.م].
تلنك ـ (چو اندك با كاف عربى) ميوه اى است شبيه به شفتالو و (با كاف پارسى چو سرشگ) تلسك[ر.م] و انگشت زدن بر دف و دايره و (چو بزرگ و تفنگ و خدنگ) به معنى تلنه [ر.م] و(چو سرشگ و درنگ) ديارى است از دكن در هند مشتمل بر بلاد قديمه و نواحى عظيمه، اكثر مردمانش هندوان و بعضى مسلمان و دارالامارهپايتخت; مركز حيدرآباد است.
تَلَنگَبين ـ بر وزن ومعنى ترنگبين.
تُلَنگى ـ مخفّف تولنگى[ر.م] است.
تلنه ـ (چو دنبه) خواهش و حاجت و نياز و ضرورت.
تلو ـ (چو كدو) خار و شوكه و (چو وضو) پايين تير غير آن سرى كه بر نشانه برمى خورد.
تلواسه ـ (چو چلپاسه) تاس [ر.م] و اضطراب و بى قرارى و اندوه و بى آرامى.
تلواشه ـ خرمن نكوبيده و به باد نداده.
تلوز ـ (چو عمود) تكس[ر.م].
تلوسه ـ (چو مدرسه) تلواسه [ر.م] و (چو گلوله و سبوچه) غلاف كارد و شمشير و غيره و (چو تَبَرزه) تيشه نجّارى و غلاف دانه خرما و خوشه آن.
تلوشه ـ (چو وسوسه) تلواشه[ر.م].
تلوك ـ بر وزن و معنى تكوك.
تلومه ـ (چو سبوچه) بوژنه[ر.م].
تله ـ (چو گِلِه) به يونانى، دور و بعيد و (چو غلّه و چلّه) زر و طلا و پايه نردبان و پلّه و كفه ترازو و (چو لَلَه) اوتو[ر.م] و سنگ فسان[ر.م] و پوست نازك و بِسملگاه حيوانات و جايى كه چاروا را در آن بندند و مطلق آنچه جانوران در آن به قيد آيند و به فريب گرفتار شوند و آن را «دام» و «جال» و «بالان»گويند.
تلى ـ (چو بهى) طلا و (چو تهى) دست افزاردان حجّامان وسرتراشان و كيسه اى كه خيّاطان سوزن و خياطه نخ و انگشتانه در آن نهند.
تليبار ـ (چو خريدار) خانه اى كه به جهت حاصل كردن پيله چوب بندى كرده و كرم ابريشم در آنجا نگه دارند تا پيله حاصل شود و (به كسر اوّل) زر و طلا است.
تليجان ---> تبع.
تَليد ـتلاد[ر.م].
تَليس ـ معروف است]پارچه از ابريشم يا كَنَب كه بدان بار و جز آن پيچند; گون(لغت نامه دهخدا)[.
تَليسه ـ خرجين و عيبه[ر.م].
تليفوس ـ [١]
تَليمان ـ پهلوانى بوده ايرانى يا تورانىحكومت ترك آسياى مركزى در شاهنامه.
تليوار ـ بر وزن ومعنى تليبار.
آيين بيستوچهارم