قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٩٣
مى باشد.(عر)
سعاده خبيصى ر سعاده.
سُعال ـ (ق)سرفه.(عر)
سعاله; سعالى ـ (چو شماره و مرادى) حشيشة السعال]ر.م [(عر)
سَعانين ـ (ل) كه على الرّسم در جدول توقيعات تقاويم ضبط نمايند، نام يكى از ايّام مشهوره تاريخ رومى و آن عبارت از روز يكشنبه چهلودويّم صوم كبير باشد. نصارى گويند كه در اين روز عيسى(عليه السلام) بر درازگوشى سوار شده و به بيت المقدس آمده و مردم را به شرف دعوت مشرّف ساخت.
سعايت ـ (چو ولايت) سخن چينى.(عر)
سَعتَر ـ سبزى خوردنى معروفى است كه به پارسى «اويش» و «اويشم» و «اويشن» و «اويشه» و «ايشن» و «پودنه كوهى» و «كاكوتى» گفته و به فرانسه «سِرپوله» و به يونانى «اسپولون» و «سعتروس» و «اوريغاسن» و به هندى«ساتر» و به لاتينى «تيموس سِرپيلوم» نامند و چنانچه در پزشگى نامه[ر.ض] فرموده و از جوهرى]ر.ض [هم نقل است، در اصطلاح و نسخه هاى اطبّا، حرف سين را به صاد تبديل دهند تا مشتبه به شعير كه نام عربى جو است نگردد، چنانچه نواسير را كه جمع ناسور با سين است، به جهت عدم اشتباه به بواسير، با صاد مى نويسند بلكه به نوشته بعضى از اهل فن، خود صعتر لغتى است مستقل و اصلى، بلكه فصيح تر از سعتر با سين مى باشد. و بالجمله تمامى اقسام سعتر و يا تنها قسم صحرايى آن را به تركى «ككلك اوتى» گويند، چنانچه قسم بستانى آن را «مرزه» نامند و در بحرالجواهر[ر.ض] فرمايد: از خواص جليله سعتر يكى آن است كه خوردن آن با ادويه مسهله اگرچه به مقدار نيم درهم باشد، مانع از قى مى باشد و رجوع به «سعترى» هم نمايند.
سعتر اسب ـ پودنهپونه برّى.
سعترباز ر سعترى.
سعتر بوستانى ر مرزه.
سعترالحمار; سعترالحمير ر حاشا.
سعتر شامى ـ پودنهپونه برّى.
سعترى ـ يا سعترباز يا چرمينه باز; زنى را گويند كه آلت چرمينه عملى به خود بسته و با زنان ديگر مجامعت نمايد و از اين ترجمه مكشوف مى گردد كه سعتر علاوه بر معنى مذكور، آلت همچنانى را نيز گويند اگرچه در هيچ كدام از كتب لغت موجوده در نزد حقير پيدا نكردم و در شرح قاموس[ر.ض] گويد: سعترى، مردانه و سخى و كسى كه اهل خود را از روى بدكردارى برنجاند.
سعد ـ (چو شتر) قسمى از خرما است و (چو نمد) بيشه اى است مشهور و آبى است كه در دامنه كوه ابوقبيسدر مكّه جارى است و (چو تند) عطرى است معروف كه خاييدن آن بعد از شراب بوى بد آن را زايل كرده و در زخم هايى كه پيوسته شدن آنها دشوار است، نفع عجيبى دارد و در تحفه[ر.ض] گويد: بيخى است به قدر زيتون و بزرگ تر از آن و سياه و اندرونش سفيد و خوش بو و برگش شبيه به برگ گندناتره و از آن درازتر و باريك تر و باصلابت و اندك خشونت و كم عرض مى باشد و به پارسى «مشگ زمين» يا «مشگك زمين» يا «مشگك زيرزمين»گفته و در تنكابن «اسكتو» يا «استكو» ناميده و به تركى «قرقرون» و «قوبالاغ» و «پتلاق» يا «تپلاق» نام كرده و به هندى «موته» و «مشكك» خوانند و (چو قند) يمن و سعادت و مردم سفيد و موضعى است در سه منزلى مدينه و كوهى است در حجاز و بلده اى است در آن كه در آن زره ها سازند و بتى است در ساحل جدّه كه از سنگ درازى تراشيده اند و در اصطلاح منجّمين قديم، از جمله احوال بعضى سيّارات مى باشد، مانند نحس مر بعض ديگر را، چنانچه زحل و مرّيخ را با هم «نحسين» گفته و تنها اوّلى را «نحس اكبر» و دويّمى را «نحس اصغر» خوانند و مشترى، «سعداكبر» و زهره، «سعد اصغر» بوده و هر دو را «سعدين» نامند و اما عطارد با سعد، سعد باشد و با نحس، نحس و ازاين رو آن را «ممتزج» گويند. و اما نيّرين خورشيد و ماه از تثليث[ر.م و تسديسر.م] سعد باشند و از تربيع ]ر.م [و مقابله[ر.م[ نحس، و تفصيل زايد را به محل مناسب خود محوّل مى داريم.