قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٨٧
سهى و ناز به سه قسم منقسم دارند كه شرح اجمالى هريك را مى نگاريم:
سرو آزاد ـ سرو راست كه از قيد كجى و به شاخ ديگر پيوستن آزاد است و يا ازآن رو كه اين درخت هماره بر يك حال بوده و مانند ساير درختان گاهى بهار كرده و گاهى خزان نمى كند، بدين صفت موصوفش دارند كه صفت آزادگان است و بنابراين از صفات لازمه دائمه بوده و مطلق سرو را «آزاد» گفتن صحيح باشد و گاه است كه مطلق درخت بى ميوه را نيز «آزاد» و يا «سرو آزاد» گويند كه از زحمت بار و ميوه فارغ و آزاد است.
سرو برّى ر سرو كوهى.
سرو بستانى ـ به نوشته مخزن[ر.ض، درختى است بسيار بلند و عظيم و موزون و برگ هايش بسيار ريزه بوده و خزان نمى كند و ثمر آن كوچك صنوبرى شكل و شبيه به جوز رومى ر.م] و بى مغز و آن را «جوزالسّرو» نامند و در خامى سبز و صلب و بعد از رسيدن اندك زرد و خشبى مى گردد.
سرو تركستانى ر زرنب.
سرو جبلى ر سرو كوهى.
سرو خرامان; سرو روان ـ كنايه از شخص معتدل القامه و متناسب الاعضا.
سروستان ـ علاوه بر معنى تركيبى معروف خود، نام لحن دهم از سى لحن [ر.م] باربدىنوازنده دربار خسروپرويز ساسانى و هم قصبه اى است از فارس مابين فسا و شيراز و انارش ممتاز و باغاتش فراوان و مردمانش وسط الحالند.
سرو سِتاه ـ نوايى است از موسيقى.
سرو سَهى ـ لحن يازدهم از سى لحن [ر.م] باربدى نوازنده دربار خسروپرويز ساسانى و سروى كه دو شاخ داشته و شاخه هاى آن راست رسته باشند.
سرو سياه ـ درخت ناژو[ر.م].
سرو كوهى ـ عرعر[ر.م].
سرو ناز ـ نوايى است از موسيقى و درخت سرو نورسته و هم سروى كه به خلاف سرو آزاد]ر.م [قدرى كج بوده و شاخه هايش به هر طرف مايل باشد.
سروا ـ (چو پروا) شعر و كلام منظوم و نغمه و سرود و افسانه و دروغ و حديث و سخن و حكايت و مواظبت و شاعر و ناظم.
سَرواد ـ (ق) سروا[ر.م].
سرواده ـ (چو سردابه) قافيه شعر.
سروادى ـ شاعر و ناظم.
سرواذ; سرواذه; سرواذى ـ بر وزن و معنى لغات سه گانه قبل.
سروال; سرواله ـ (چو گلدان و بزغاله) علفى است كه خارهاى تيز دارد و چون بر جامه بخلد جدا نشود.
سروان ـ (چو فرهاد) سربان [ر.م] و دهى يا شهرى است كوچك از اعمال سجستانسيستان در دو منزلى بُست در افغانستان و ميوه جات آن، خصوصاً خرما و انگور آن بسيار است.
سروب ـ (چو سلوك) سخن.
سروتك ـ (چو كبوتر) شور و غوغا.
سَروج ـ (ق) شهرى است در نزديكى حرّاندر تركيه و ابوزيد سروجى هم كه حريرى اديب قرن ٥ و ٦ هـ در مقامات خود از زبان وى نقل كند، بدانجا منسوب است و در برهان[ر.ض] گويد: دشتى است در نواحى كرمان و خودش هم با جيم پارسى است.
سَروچ ـ (ق) رجوع به «سروج» نمايند.
سر و خشت ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سرود ـ (چو عنبر) سرواد[ر.م] و (چو هبوط) رقص و سماع و خوانندگى و آواز انسان و طيور.
سرودگوى ـ خواننده و نوازنده.
سرودن ـ (چو نمودن) سرود كردن.
سروده ـ (ق) شعر و اسم مفعول و ماضى بعيد از سرودن.
سر و رو كردن ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سروز ـ (چو عنبر) دامنى[ر.م].
سروزن ـ (چو نمودن) قوچ.
سروستان; سروسِتاه ـ رجوع به تركيبات «سرو» شود.
سروش ـ (چو ورود) عقل و هوش و نغمه و آواز خوش و