قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٨٦
سرمه كرمانى ر عنزروت.
سرمه كش ـ شب تاريك و روشن كننده چشم و شخص سرمه كشيده و كسى كه در چشم مردمان سرمه مى كشد.
سرمه مخفيّات ـ آن است كه ريه گربه سياه و شحم ]پيه [دجاجه سفيد را كه اصلاً سياهى نداشته باشد، خشكانيده و بدان اكتحال سرمه كشيدن نمايد كه هرچه از مردم مخفى باشد مى بيند و اگر ديده را به شراب بشويد، اين عمل باطل مى شود و از اين قبيل است سرمه جن كه بيض النّمل و مغز رأس ذبابمگس اخضر را گرفته و سحق ساييدن كرده و اكتحال نمايد و يا اينكه بيض النّمل و مراره]زَهره [قطّگربه اسود و مراره دجاجه سياه را خشكانيده و سحق كرده و مخلوط نموده و بدان اكتحال نمايد كه در هر دو صورت جنيان را معاينه بيند و بعضى گفته كه اگر مِكحله]چوب سرمه [را به دو مراره مذكوره آلوده كرده و در چشم كشد همان اثر دارد و حاجت به سحق و جفافخشك كردن ندارد و باىّ نحو كان از مذمومات عقليّه و منهيّات اسلاميّه است.
سرنا ـ (چو خرما) چيزى است معروف كه در بزم و رزم و نقاره خانه ها و روزهاى جشن مى نوازند.
سرناس ـ (ل) مردم تجربه كار و گرم و سرد چشيده.
سرنامه ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرناى ـ (چو گلدان) سرنا.
سرنج ـ (چو برنج) سنج[ر.م] و سرند [ر.م] و هم رنگى است در غايت سرخى كه مصوّران و نقاشان به كار برده و از قلعى و سرب سوخته سازند. چون باطن سرب سرخ است، به چند آتش سرخى باطن آن ظاهر گردد و آن را به فرانسه و لاتينى «مبنيوم» و به يونانى «ميلتوس» و به هندى «سيندر» نامند و در مخزن الادويه[ر.ض گويد: چيزى است مصنوع از قلعى سوخته و سفيداب سوخته و شبيه به شنجرفر.م] اندك سوده و كم رنگ تر از آن يعنى سرخ اندك مايل به زردى و يكى از طرق صنعتش آن است كه بگيرند سفيداب قلعى يا قلعى و سرب را و در تابه سفالى بر روى كوره آتش نى و خاشاك گذاشته و قدرى نمك بر آن پاشيده و با كفچه آهنى بر هم زنند تا سرخ گردد و هر چند آتش بيشتر دهند سرخ تر گردد، پس در ديگى كرده و بر روى كوره گذاشته و آتش بر اطراف آن افروزند تا سوخته و به غايت رنگين گردد و در پزشگى نامه[ر.ض در طرز ساختن سرنج مى فرمايد كه مرداسنگر.م] سرب را نرم كوفته و در مجاورت هوا حرارت شديدى بر آن وارد كنند و رنگ آن قرمز نارنجى بسيار قشنگى است و هرچه پررنگ تر بود خالص تر است و در تركيب بعضى مشمّع ها داخل مى گردد و در ميان كدبانوهاى ايران متداول است كه سرنج را در پشت گوش و كشاله ران اطفال شيرخواره جهت خشكانيدن جراحت مى پاشند.
سَرُنچى ـ به نوشته مخزن الادويه[ر.ض، فارسى و يا هندى و ماهيّت آن نباتى است هندى تا به يك ذرع و نيم و ساق آن گره دار و بر سر گره ها شاخه ها و برگ هاى سفيد و گل ريزه و برگ نبات آن شبيه به برگ خرفهر.م] بزرگ و از آن نازك تر است.
سرند ـ (چو كمند و برنج) سريد[ر.م] و سابود[ر.م] و لبلاب[ر.م و عشقهر.م] و تله ريسمانى كه يك سر آن را حلقه كرده و در زير خاك پنهانيده و شخصى از سر ديگرش گرفته و در كمين نشسته و آدم و جانورى را كه پاى بر آن نهد به سوى خود كشيده و بگيرد.
سرنديب; سرنديل ـ (ر) مخفّف خطى سرانديب[ر.م و سرانديلر.م] است.
سرنگ ـ بر وزن و معنى سرند.
سرنى ـ (چو پُرمى) سرنا.
سرو ـ (چو وضو) سرين و پياله شراب و دروغ و بهتان و شاخ حيوان و (چو مرو) علاوه بر معنى اصطلاحى آن كه در «ثلاثه غسّاله» مذكور افتاد، نام يكى از پادشاهان يمن و هم درختى است معروف كه به هندى هم «سرو» و «نمال» و به پارسى «شروان» و «راست بالا» گفته و به مناسبت آنكه در هرجا كه اين درخت باشد البته مار مى باشد، آن را به عربى «شجرة الحيّة» گويند و آن را گاهى به نام برّى و بستانى به دو قسم مقسوم داشته و گاهى به اسم آزاد و