قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٨٤
سرگر; سرگردا ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سَرگَل ـ (چوخردَل)گوى ريسمانى كه اطفال بدان مى بازند.
سِرگوتا ـ سرّ خفى و دار مقصّران.(ند)
سرگويش; سرگيج; سرگيجش; سرگيجه ـ به تركيبات «سر» رجوع نمايند.
سَرگيس ـ قوس قزحرنگين كمان.
سرگين ـ (ر.ف) كه زبل و فضله ستور و معرّب آن «سرجين» و «سرگين» بوده و به پارسى «چمين» و «چامين» و «گسته» هم گفته و قسم خشك آن را «نحوشا» و «نحوشاد» و «نحوشاك» ناميده و مطلق آن را به عربى «روث» گويند.
سرگين غلتان; سرگين غلطان; سرگين گردان; سرگين گردانك ـجُعَل [ر.م] معروف.
سرلاب ـ (چو گلدان) اسطرلاب[ر.م].
سرلاد ـ (چو فرهاد) رجوع به تركيبات «سر» شود.
سرم ـ (چو گرم) به نوشته برهان[ر.ض، كنگرهر.م] و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض، فشاغر.م] است; رجوع بدانجا شود.
سرما ـ (ر.ف) و آن را «چم»نيز گويند.
سرماريزگى; سرماريزه ـ هواى متصل به زمين كه از غايت سرما فسرده گردد و هم قطراتى است مثل برف كه به غايت نازك و ريزه بوده و در شدت سرما از هوا مى ريزد.
سرماسود ـ بلاد ييلاق.
سرمافزاى ر تاريخ جلالى.
سرماح ـ (ل) قلعه محكمى است در كوه هاى مابين همدان و خوزستان.
سرمارى ـ (چو گلدانى) دهى است در سه فرسخى بخارادر ازبكستان و قلعه اى است بزرگ و ولايتى است سترگ مابين تفليسدر ارمنستان و اخلاط در تركيه.
سَرماشِق ـ (ر) عشقه[ر.م و لبلابر.م].(كى)
سَرمامَك ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرمج ـ (چو عنبر) اسبناخ رومى[ر.م].
سرمد ـ (ق) هميشه و شب دراز و دهى است در فارس و نام يكى از نواحى حلب و «سرمدى» هر چيزى را گويند كه نه اوّل داشته باشد و نه آخر و ازاين رو از صفات خاصه حضرت بارى مى باشد و آن را به پارسى «هرگزى» گويند.(عر)
سرمش ـ (چو مجلس) زردآلوى خشكى كه مغز بادام در درون آن كنند.
سرمق ـ (چو عنبر) طاس[ر.م و پنگانر.م] و مرزنجوش و اسبناخ رومى[ر.م] و شهرى است در ناحيه استخردر فارس.
سرمك ـ (ق) اسبناخ رومى[ر.م].
سُرَّ مَن را; سُرَّ من رَاى ر سامرا.
سرموتك ـ (چو بدصورت) شور و غوغا.
سرمه ـ (چو هرزه) اسبناخ رومى[ر.م] و يا گياهى است ديگر و (چو غنچه) دهى است در فارس مركز سرمه به معنى معروف كه به عربى «كُحل» و «اِثمِد» و «كحل جلا» و «كحل اصفهانى» و «كحل سليمانى» گفته و به يونانى «طمساوس» و به لاتينى و سريانى «صديدا» و به رومى «كوخلن» و به هندى «انجن» گويند و در تحفه[ر.ض] در بيان ماهيت آن در تحت عنوان «اثمد» كه نام عربى آن است، گويد: سنگى است سياه با رصاصيّت و اهل اكسير كيمياگرى گويند: چون چند روز با صابون سبك نمايند، قلعى خوب مى شود و بهترين آن اصفهانى است كه از نواحى قُهپايهكهپايه خيزد و در مخزن الادويه]ر.ض [قدرى بسط داده و مى فرمايد: سنگى است برّاق صفايحى كه اصناف و الوان مى باشد; صنفى سياه تيره و صنفى از آن اندك كمتر و برخى سياه اندك مايل به بنفشى و بعضى سفيد سرخ و بعضاً سفيد نيز ديده شده و معدن آن در بسيارى از بلاد موجود است، مانند اصفهان كه بهترين همه جاها است، خصوصاً آنچه از نواحى قُهپايه آنجا آرند، پس از آن مغرب نواحى شمال غربى افريقا و مصر و غيرها. و سنگ مذكور مخلوط به اسرب]سرب [مى باشد و لهذا ملمّع و برّاق است و چون با نقره بگدازند نقره را شكننده سازد و بهترين آن آن است كه خوب و سياه