قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٨١
در ٥١٠٩ خلقتى ـ مطابق ٤٨٥ مقدّم ميلادى ـ جلوس كرده و در ٥١٢٩ خلقتى به تحريك عمّ خود، ارتابان، به دست غلامى مقتول گرديد، بدين اسم اختصاص يافته است.
سرخش ـ (چو فلفل) لپه.
سرخشت ـ (ق)لپه.
سرخك ـ (چو دختر) غسك[ر.م] و سرخ مرد[ر.م].
سرخو ـ (چو برزو) سرخجه[ر.م].
سرخوار; سرخوان; سرخوش ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرخه ـ (چو غنچه) نوعى از كبوتر سرخ رنگ و دهى است در اسپهان و يكى ديگر در چهار فرسخى ساوه و يكى هم در يك منزلى سمنان و نام پسر افراسياب]پادشاه توران [هم بوده كه فرامرزپسر رستم او را زنده گرفته و رستم به كين سياوشش بكشت.
سرخيجه; سرخيچه ـ (چو دزديده) سرخجه[ر.م].
سُرخيدن ـ (ق) سرخ رنگ بودن.
سُرخيده ـ (ق) سرخجه[ر.م] و اسم مفعول و ماضى بعيد از سرخيدن[ر.م].
سُرخيره; سُرخيزه; سُرخيژه ـ (ق) سرخجه[ر.م].
سرخيل ـ (چو كم ميل) رجوع به تركيبات «سر» شود.
سرخيوس ـ (چو سرنگون) شاه تره.(نان)
سرد ـ (ر.ف) و درشت را هم گويند.
سردبيان; سردخوان ـ مردم ناموزون و كندطبع و غيرفصيح و كسى كه به سخنان درشت مردم را برنجاند.
سردرود ـ (چو اَشكبوس) دهى است در قُرب تبريز و يكى ديگر در همدان.
سردسير ـ (چو زنجبيل) بلاد ييلاق.
سرد شدن ـ (ر) مردن و از كارى ملال به هم رسانيدن.
سردگوى ـ سردبيان[ر.م].
سرداب ـ (ر) سردابه.
سرداب غيبت; سرداب همايون ر سامرا.
سردابه ـ (ر) سرداب و جزيره اى است در اندلس و آبشارى است در آب گرم قزوين و خانه تابستانى و زيرزمينى.
سردار; سرداش; سرداغ ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سردمه ـ (چو زَلزَله) رفتن و طى كردن.
سردور ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سردوله ـ (چو منصوره) رجوع به آخر «حور» نمايند.
سرده ـ (چو هرزه) نوع و قسم و ساقى و قدح شراب و سركرده ميخوارگان و جنسى از خربزه و هر ميوه نارس.
سردين ـ (چوپروين) به لغت مغرب، نوعى از ماهى است.
سرز ـ (چو مرز و مرض) ماله بنّايان.
سرزده; سرزن; سرزنش; سرزيره ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرزيغ ـ (چو تركيب) خوشه انگور و خرما.
سرس ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، موافق اساطير پيشينيان، نام خداى گندم و ساير محصولات است و به نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، درختى است هندى و موزون كه به «سلطان الاشجار» موسوم و به پارسى به «درخت زكريّا» مسمّى و برگ آن بادامى شكل و به عرض انگشت كوچكى و به طول يك و نيم بند انگشت و خوردن برگ پخته آن جهت رفع شب كورى نافع آيد كه آن را خورده و عصاره برگ آن را در چشم بچكانند.
سرساخ ـ (چو سردار) ابريشم باريك هموار.
سرساد ـ (ل) اثلق[ر.م].
سرسام; سَرسَد; سَرسَده ـ (ر) رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرسرام ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بلده اى است دلارام از بلاد بنگالهكشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند و از توابع عظيم آباد كه آبوهوايش هم مانند بنگاله و بيشتر مردمانش هندو و بعضى مسلمانند.
سرسره; سرسرى; سرسم ـ (چو پنجره و بستنى و مرهم) به تركيبات «سر» رجوع نمايند.
سرش ـ (چو صفت) سه رش[ر.م] و (به كسر ثانى) هم مخفّف سريش[ر.م].
سرشار ـ (ر) از تركيبات «سر» است.
سرشب ـ (چو مرهم) شاهين.