قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٨
گرمى و حرارت و اسم مصدر تفيدن [ر.م].
تفشره ـ (چو بدمزه) حلوايى است معروف كه در ولايت ما «باغلاوا» گويند.
تَفشَل ـ نفرين و لعنت و سرزنش و طعنه.
تفشله ـ (چو اَمثِله) مخفّف تفشيله[ر.م].
تفشه ـ (چو هرزه) تفشل[ر.م].
تَفشيله ـ عدس سبز نيم پخته و قليه اى كه از گوشت و تخم مرغ و زردك هويج و عسل پخته و گندنا تره و گشنيز در آن كنند و گاهى گندم و گردكان گردو و مويز هم بيفزايند.
تفصيل ـ علاوه بر معنى عربى معروف جدا كردن، رجوع به «تقطيع» و«توصيل» نمايند.
تفك ـ (چو سخن) تفنگ آهنى معروف و تفنگ دهنى چوبين كه چوبى است دراز و ميان خالى كه با گلوله گل و زور نفس بدان كنجشگ و امثال آن زنند.
تفليس ـ (چو تدليس) به عربى، مفلس و بى چيز بودن و به بى چيزى نسبت دادن و حكم كردن قاضى به بى چيزى و دست خالى بودن شخصى و(چو دلگير) شهرى است شهير نزديك باب الابوابباكو از بلاد قديمه ارمنيه كبرى بناكرده انوشيروانپادشاه ساسانى در قرن ٦م و يا اردشيرنامى از سلاطين و يا كرك اصلان خان، پادشاه گرجستان[١]، كه در ٤٦٩ ميلادى بنايش كرده و نهر كُردر جمهورى آذربايجان از ميان آن جارى و حمام هاى آب گرم بسيار دارد كه از چشمه ها به شدّت حرارت بيرون مى آيد و آبى دارد بسيار گرم كه تا در حمّام از آب سرد ملايمش نكنند، رفتن در آن امكان ندارد و اين شهر اصلاً از ايران و در عهد عثمان ابن عفّان مفتوح لشگر نصرت اثر اسلاميان گرديد، تا در ٥٥٠ هجرى مسخّر طايفه گرج و مقرّ حكومت خانان گرجستان گرديد، تا در ٦٢٣[هجرى ] سلطان جلال الدين خوارزمشاه بر آن صفحات مسلّط و طايفه گرج و اعوان ايشان را به قتل رسانيده و بدين شهر والى نصب نموده و خودش عودت نمود. پس والى و عساكر او با مردم بدسلوكى كردند، لابدّ اهالى بازماندگان گرج را طلبيده و شهر را به تصرّف ايشان داده و اتباع خوارزمشاه را بيرون كردند. پس گرجى ها به خوف اينكه مبادا خوارزمشاه دوباره بر سر ايشان تاخته و از مقاومت عاجز آيند، در ٦٢٤هجرى شهر را پس از غارت آتش زده و به اماكن خود برگشتند. بالجمله مسلّط ترين كسان به گرجستان ـ كه اين شهر هم دارالملكپايتخت آن سامان و قفقازيّه مى باشد ـ سلاطين ايران بوده و والى هاى آنجا از سلاطين قانون مى گرفته اند، و در حوالى ٩٨٠هجرى به تصرّف عثمانى ها درگذشته، بازهم شاه اسماعيل صفوى نخستين پادشاه صفوى در قرن ١٠هـ آن صفحات را مسخّر نموده و در ١٢١٠هجرى آقامحمّدخان قاجار مستولى آن ديار و در حوالى ١٢١٤هجرى به تصرّف روس ها درگذشت.
تفنگ ـ (ر.ف).
تفنود ـ (چو مقصود) نجدتشجاعت و آرام وقوّت قلب در مقام خوف، چنانچه جزع و فزع نكند.
تفنه; تفنى ـ (چو رخنه و يَخنى) عنكبوت و پرده آن.
تفو ـ (چو وضو) آب دهن و انداختن آن.
تفور; تفوز ـ (چو تنور) گلولاى و خَزَفسفال و سفال و ظرف خاكى و گلى.
تفه ـ (چو خفه) ميغابر.
تفيدن ـ (چو بريدن) آب دهن انداختن و نوفيدن[ر.م]و (چو رَسيدن) تفتن[ر.م].
تَفين; تَفينه ـ تفنه[ر.م].
تفيه ـ (چو بخيه) پايه و دندنه بالاى در.
آيين بيستم