قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧٧
پيدا شده را بندند و باقى اطفال پنهان شوند و اين قسم را «چشم بندك» هم گويند.
سرماهى ـ (ر) ماهيانه اجير و نوكر.
سرمايه ـ (ر.ف) و رجوع به «مرابحه» هم شود.
سرمخار ـ (چو هم زبان) كنايه از تعجيل است، يعنى توقّف نكن و زود بيا.
سرمست ـ (ر) بيهوش و مست فوق العاده.
سرِ مو ـ (به كسر راء) ترجمه «اندك و جزئى و اصلاً».
سرموزه ـ (چو منصوره) كفشى كه بر بالاى موزه نوعى چكمه پوشند، چنانچه در ماوراءالنهردر آسياى مركزى متداول است.
سرنامه ـ رئيس و عنوان مكتوب و آنچه بر بالاى نامه نويسند و هر آنچه بر روى نامه ها مى نويسند كه در فلان محل به فلان كس برسد.
سرنگون ـ (ر) معكوس و مقلوب و واژگونه.
سرنَوبه ـ سركرده پاسبانان.
سرنوشت ـ (چو بدسرشت) طالع و تقدير و حكم خداوندى كه از روز ازل مقدّر شده.
سر نهادن ـ (ر) سكوت و ترك سخن كردن.
سرنهين ـ (چو بد نگين) طبق و كاسه و چناق]ر.م [چوبين.
سر و خشت ـ در جايى گويند كه شخصى را سخنى گويند و از روى مهربانى نصيحت كنند و او قبول ننمايد.
سر و رو در هم كشيدن; سر و رو كردن ـ خشمگين شدن و غضب نمودن.
سرا ـ (چو قضا) سراى و دهى است در نهاوند و نام يكى از دروازه هاى هرات.
سراپرده ـ (ر) بارگاه پادشاهان و پرده بلندى كه مانند ديوار بر دور خيمه كشند.
سراپرده كُحلى ـ آسمان و ابر سياه.
سراچه ـ سراى چه[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
سرادار ـ (چو جفاكار) سراى دار [ر.م].
سرّاء ـ (چو طلاّب) نام ديگر شهر سامره.(عر)
سراب ـ (ر) تكبّر و غرور و نابود و معدوم و زبده و خلاصه و منبع و سرچشمه و جايى كه آب از رودخانه به جوى مى آيد و بخار آب نمايى كه در بيابان ها نمايد و زمين شوره زارى كه از آفتاب درخشيده و از دور به آب مى ماند كه به پارسى «كبير» و «كوير» و«كتير» و «كوراب»گويند و قصبه اى است از آذربايجان مابين تبريز و اردبيل كه آبوهوايش خوب و مسكن اولوس [به تركى، قبيله ] شقاقى[ر.م] هم هست و نام محالى هم هست كه همان قصبه مركز آن است و هم قريه بزرگى است در نيم فرسخى تويسرگان.
سرابيل ـ (چو قضا گير) جمع سِربال به معنى زره و پيراهن و مطلق لباس.(عر)
سَرابيلى ـ (ق) حيز و مخنّث و در فرهنگ ناصرى]ر.ض [اين لغت را اساساً انكار نموده.
سراپا ـ (ق) كل و همه و جمله و سراسر.
سراپرده ـ (ر) رجوع به تركيبات «سرا» شود.
سراپيس ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، موافق اساطير مصريان قديم، نام خداى موهومى است كه جهنّم در تحت فرمان وى بوده و به احيا و اعطاى صحّت عبّاد و زهّاد مقتدر مى باشد.
سرات ـ (چو نبات) كوهى است نزديك يمن.
سراج ـ (چو كتاب) چراغ.(عر)
سراجه ـ (چو اشاره) مرضى است كه در خر و اسب و استر مى باشد و هم موضعى است از قم كه خربزه خوب دارد.
سراچه ـ (چو كَناره) رجوع به تركيبات «سرا» شود.
سَراد ـ (ق) غوره خرما.
سرادار ـ رجوع به تركيبات «سرا» نمايند.
سرادق ـ (چو عطارد) چادرى كه بر بالاى صحن خانه مى كشند و يا آنچه به چادر و خيمه محيط بوده و درى داشته باشد و يا هرآنچه از چادر و ديوار و غيره به چيزى ديگر احاطه نمايد(جمع: سرادقات).(عر)
سُرادقات ـ (ق) جمعِ سرادق [ر.م].(عر)
سرار ـ(چو كَنار) شب آخر ماه.
سراروى ـ (چو ثناگوى) رگ قيفال[ر.م].