قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧٥
است ببرد.
سر در نشيب كردن ـخجل شدن و زوال در كار.
سر دست ـ بند و مفصل دست و بازو.
سرِ دست افشاندن ـ غضب كردن و ترك دادن و رقّاصى نمودن.
سردستى ـ عصا و چوب دستى و ماحضر كه زود ساخته و بياورند.
سردفتر ـ هر كس و هر چيزى كه مقدّم بر ديگران باشد.
سردور ـ سرعسس[ر.م].
سرراست ـ چيزى كه اصلاً كجى نداشته باشد.
سررسن ـ سبب و وسيله و مناسبت و مدّعا و مقصود.
سرِ رسن از دست رفتن; سرِ رسن گم كردن ـ مردن و سراسيمه شدن و به مقصود نرسيدن.
سرِ رسن يافتن ـ به مقصود رسيدن.
سر رشته; سرِ رشته از دست رفتن; سرِ رشته گم كردن; سرِ رشته يافتن ـ اِفراداً و تركيباً مانند «سر رسن» است.
سر زدن ـ سرزنش كردن و گردن زدن و بى رخصت و اجازه به جايى در آمدن و نافرمانى كردن.
سر زده ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از سر زدن[ر.م].
سر زردك ـ بومادران[ر.م].
سرِ زلف ـ عتاب و ناز و غمزه.
سرزمين ـ حد و سد ميان دو ملك.
سرزن ـ امر و فاعل از سر زدن[ر.م].
سرزنش ـ (ر) توبيخ و مذمّت و اسم مصدر از سر زدن[ر.م].
سرزيره ـ گياهى است خوش بوى.
سرسام ـ (چو بدنام) حيران و سرگردان و احمق و كودن و كثيرالنسيان و هم علّتى بيمارى است معروف كه به فرموده شرح اسباب[ر.ض، ورمى است دماغى مغزى و يا در دور حجاب آن و يا در يكى از آنها و يا در مجموع آنها كه علامت آن صداعسردرد ] و خنده و هذيان و خشونت زبان و سرخ مايل به سياهى بودن آن و تب دائم بوده و بعضاً سيلان اشگ هم مى باشد و علاج آن فصدگشودن قيفالرگى در بازو و تبريد دماغ و گذاشتن سركه و گلاب بر آن است و از شيخ ابوعلى نقل است كه به ورم سر ترجمه كرده و از طبرى هم نقل شده كه لفظ سرسام از «سر» به معنى معروف و «سام» به معنى ورم و مرض تركيب يافته و خودش هم فارسى است. و بالجمله چنانچه مصرّح به كلمات اهل فن است، ورم سرسام به نام حقيقى و غيرحقيقى به دو قسم بوده و اوّلى عبارت از همان ورم مذكور و دويّمى عوارضات آن است كه در استعمالات عامه، عوارضات همچنانى را نيز از قبيل هذيان و اختلاط عقل و اوجاع دردها شديده متولّده از ابخره بخارها متصاعده بر دماغ و مانند اينها «سرسام» گفته و «برسام» هم يكى از اقسام آن است و آن ورمى است كه بر حجاب مابين كبد و معده و يا قلب و معده طارى[عارض ] و علامت آن حركت و سكون ادوارى و علاج آن فصد باسليقسياه رگى در بازو است.
سرسبز ـ پادشاه و صاحب دولت و كامگار و سرسلامت و درازى عمر و زندگى و تازگى عيش.
سرسد; سرسده ـ هركدام از اهل نظام كه رئيس صد نفر باشد.
سرسرا; سرسره; سرسرى ـ عقبه و سر كوه و انديشه و موهومات و اسب تيزرو و سخن بى فكر و بى فايده و كار عبث و بيهوده و مردم ارذل و فرومايه و سست گرفتن كارها و دقت نكردن در آنها.
سرسفره ـ سوراخ مقعد.
سرسم ـ (چو مرهم) مخفّف سرسام[ر.م].
سرسينه ـ چاه زنخدانچانه.
سر شاخ ـ (به كسر راء) بلندى دو جانب پيشانى و (به سكون آن) چوب درازى كه بام را بدان پوشيده و سرهاى آن از عمارت بيرون باشد.
سرشار ـ لبريز و لبالب.
سرشور; سرشوى ـ حجّام و سرتراش و گِل سرشورى.
سرشيرـ قيماق[ر.م].