قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧٣
سرآمد ـ هر چيز بسيار نيكو.
سر آوردن ـ آخر شدن و به نهايت رسيدن.
سرآهنگ ـ قراول[ر.م] و شب گرد و عسس[ر.م] و مبارز و پهلوان و چاووش[ر.م] و خادم پادشاهان و كوتوال]ر.م [و قلعه بان و رئيس خوانندگان و نوازندگى و خوانندگى و دوبيت خوانى و تار گنده كه بر سازها مى كشند.
سر از شيشه تهى چرب كردن ـ حيله كردن و فريب دادن.
سرافراز ـ سرفراز.
سرافسار ـ ريسمانى كه بر يك جانب لجام و افسار چاروا بسته و بدان مى كشند.
سرانجام ـ آخر و سامان كار.
سرانداز ـ صوفيانه[ر.م] و دزد و خونى و بى اندازه و مردم كش و ناپاك و چست و چالاك و مقنعه و روپاك دستمال و سرافكنده و كسى كه از روى ناز و رخوت خرامان خرامان راه رفته و سر خود را به هر جانب حركت دهد و ستونى كه در پيش ايوان نصب كرده و سر چوب هاى ديگر را بر بالاى آن اندازند و فرشى كه در بالاى فرش هاى بزرگ به عرض خانه اندازند.
سر اندر زدن ـ متحيّر و متفكّر بودن و از ترس و بيم پنهان شدن.
سرانگشتى ـ نوعى از آش آرد و حنايى كه بر سر انگشتان گذارند.
سربار; سربارى ـ بارى كه بر سر گيرند و بسته كوچكى كه بر بالاى بار و بسته بزرگ مى گذارند.
سرباز ـ لشگر و پياده.
سرباك ـ سردار و صاحب رياست.
سر بتيغ خاريدن ـ گردن زدن.
سربداران ـ به فرموده احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، عنوان مخصوص حكام نيشابور و رستمداردر مازندران و سبزوار بوده و تشكيل اين حكومت به طرزى عجيب به وقوع آمد، چنانچه در ١٣٣٥ ميلادى ـ مطابق ٧٣٦ هجرى ـ عبدالرزاقنامى از تجّار بيهق ضعف چنگيزيان را ديده و چهارصد فدايى بر سر خود جمع نموده و تشكيل حكومتى ديگر را نصب العين كرده و به جهت استحكام پيمان، كلاه خودشان را بر سر چوب دار آويخته و مى گويند كه تا اين پايه حاضر بوده و ابداً منصرف نخواهيم شد. پس خروج كرده و نخست شهر سبزوار را مسخّر نموده و نايل مرام گرديدند. پس اخلاف عبدالرزاق هم فى الجمله داراى اقتدار بوده و مدت ٥٢ سال حكمرانى نمودند و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، عنوان يك طبقه از ملوك ايران است كه دارالملكپايتخت ايشان سبزوار بوده و دوازده نفر از ايشان مدت ٤٥ سال از ٧٣٨ تا ٧٨٣ هجرى در آن ديار حكمران بوده و اوّلشان امير عبدالرزاق ابن خواجه فضل الله و آخرشان كه به خدمت امير تيمورنخستين پادشاه تيموى رسيده و دولت سربداران با وى منقرض گرديد، خواجه على مؤيّد بوده كه شهيد اوّل از علماى اثنى عشريّه كتاب لمعه دمشقيّه را به نام وى تأليف نموده است. و بالجمله ازآن رو كه محصّل ديوانىمأمور جمع ماليات در تحصيل حقوق سلطانى بناى شرارت گذاشته و به تمنّاى شاهد و شراب افتاده و بزرگان آن ديار رنجيده و گفتند كه به مردى خود را بر سر دار ديدن هزار مرتبه بهتر است كه به نامردى مردن، بدين نام اختصاص يافتند.
سربخش ـ حصّه و قسمت و شخص باهمّت.
سر برآوردن; سر برتافتن ـ برگشتن و خروج كردن و ياغى شدن.
سر بر خط داشتن; سر بر خط نهادن ـ اطاعت نمودن و فرمانبر بودن.
سر بر زانو نشستن ـ فكر و مراقبت و غمگين نشستن و پشت خم گرديدن.
سربَرغ ـ جايى كه آب از چشمه و رودخانه در آنجا آمده و جمع شود.
سر بركردن ـ سر برآوردن.
سر بر كمر زدن ـ ديوانه و سودايى شدن.
سر برگرفتن ـ برخاستن و بيدار شدن و مسافر گرديدن.