قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧٠
بر آن نشسته و گل آن زرد و تخم آن در غلافى و سه عدد به شكل مثلّث به هم پيوسته و مُسقط جنين، و بوى سير و پياز و قوه باه را دافع و در قولنج و درد مفاصل نافع و كشنده كرم امعا مى باشد. و اما برّى ـ كه به عربى «حزا» نيز گفته و برگ آن باريك تر و كم شاخ تر و بدبوتر از بستانى است ـ به سموم قتّاله اقرب و چهار درم آن كشنده تر از دفلىخرزهره به حرارت و سوزش اندرون و رنگ رو سرخ گرديده و چشم ها برآيد و مورث ايلاووس[قولنج ] و حبس البول گردد و عصاره آن قتّال و باعث رعاف[خون ريزى بينى ] قوى بوده و چون آن را بر آهن و آبگينه بمالند، مانع از زنگ گرفتن آنها گردد. و اما سداب كوهى، چيزى در وصف آن در كتب فن به نظرم نيامد. و بعضى از معاصرين گويد: سداب ـ به قول مطلق ـ اگر به مقدار زياد داده شود، سبب تحريك شديدى در معده و امعا شده، سيلان بزاق و نفخى در زبان و تشنّج سخت در رحم گردد كه گاهى سبب سقط، تواند شد با هذيان و اختلال مشاعر و ضعف عمومى و بَرد اطراف و بالاخره سردى تمام بدن عارض مى شود و در پزشگى نامه]ر.ض [فرمايد: سداب از عوامل محرّك معده و مقوّى اعصاب و معرّق و ضدّ تعفّن و دافع ديدان كرم ها و مدرّ حيض و مسقط جنين، و مستعمل در طب عبارت از سداب معطّر مى باشد كه گياهى است در بستان ها زراعت شده و ارتفاع ساقه آن از دو تا چهار قدم مى باشد.
سداب اغرياـ (ل) افنان سر[ر.م].(سر)
سداب برّى; سداب بستانى; سداب جبلى; سداب كوهى; سداب معطّر ر سداب.
سدانيه ـ (چو علانيه) نام يكى از دهات بلخ كه از زمان منوچهر[هفتمين پادشاه پيشدادى ] تا زمان اسلام از موقوفات نوبهارنام بتخانه اى است بلخ بوده و متولّى آن را برمك مى ناميده اند]رجوع به «برمك» هم شود[.
سداهرا ـ (چو طباطبا) مرغى است كه به جز لاهور در پاكستان در جاى ديگر نمى باشد.
سدپايه ـ رجوع به تركيبات «سد» شود.
سدر ـ (چو خَجِل) دريا و متحيّر و مبهوت و (چو هند و شتر و شكم) جمع سدره [ر.م] و (چو شدّت) نام يكى از بازى هاى اطفال و (چو قمر) تحيّر و خيرگى بصر و در اصطلاح اطبا، حالتى است كه منشأ بُهت و طنين گوش و ظلمت بصر و گرانى سخت در سر بوده و گاهى مزيلزايل كننده عقل هم باشد و (چو هند) درختى است معروف كه به پارسى «كنار» و به هندى «بير» گفته و ميوه اش را هم به عربى «بنق» ناميده و برگ آن غسول است كه سر و بدن را بدان شسته و در پاره اى موارد به عوض صابونش استعمال نمايند و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: برّى آن پُرخار و ثمر آن كوچك تر و خوش بو و چاشنى دار به شكل سنجد و بعد از رسيدن سرخ و زردرنگ مى گردد و بستانى آن كم خار و ثمرش بزرگ تر و لذيذتر و شيرين و خوش بوتر و در اكبرآبادآگره در هند و شاه جهان آباددر هند خوب و شاداب و بزرگ و باليده تا به قدر زردآلو و آلوچه مى باشد و فراوان و ارزان و در بلاد گرمسير به هم مى رسد و مراد از سدر مطلق برگ ساييده آن است.(عر)
سِدرا ـ بالنگ.(سه)
سدره ـ (چو سركه) يك دانه از درخت سدر كه جمع آن سِدْر، سِدَر، سُدُر، سُدور، سِدْرات، سِدَرات، سِدِرات مى باشد.(عر)
سدرة المنتهى ـ كه در جزو آيات معراج از سوره مباركه والنّجم مذكور است، به نوشته قطرالمحيط]ر.ض [و شرح قاموس[ر.ض]، درختى است در آسمان هفتم و به نوشته تفسير بيان السعادة[ر.ض] و مجمع البيان[ر.ض]، بعد از تلخيص روى هم رفته كلماتشان، شجره طوبى و شجره نبوّت و عبارت از درختى است در يمين عرش در بالاى آسمان هفتم در انتهاى عوالم و مقامات امكان كه احكام و تقادير نازله و علم ملائكه و اعمال و ارواح صاعده بدان منتهى شده و هر كسى و هر چيزى كه مقيّد به قيد حدود باشد، از آنجا تجاوز نكند، كه «منتهى» محل نهايت و موضع انتها است و از همين راه بود كه جبرئيل در آن مقام فرمود كه اگر به قدر سر انگشتى نزديك تر رفتمى، سوختمى و «سدره» ناميدن درخت همچنانى كه مجرّد نور و در انتهاى مقامات