قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٦٢
پادشاه كيانى[ به امر زردشت بنا نموده است و از مسعودى[ر.ض نقل است چون به استخر آمدم بناى عجيبى در آن كوه ديدم كه تخت جمشيد بوده، ستون هاى سنگى بزرگ غريب دارد و اشكالى در آنجا هست كه به زعم اهالى آن، صورت هاى انبياى عجم است و هميشه در اين محل بادهاى خوب مىوزد و در هنگامى كه الب ارسلان دوّمين پادشاه سلجوقى در قرن ٥هـ ] استخر را مسخّر نمود، قدح فيروزه اى در آنجا يافت كه اسم جمشيد در كف آن نوشته بود و در گنج دانش[ر.ض]علاوه بر اوصافى كه درباره تخت جمشيد مذكور افتاد كه از سنگ هاى آن نمونه و اثرى و معدنى در آن صفحات ديده نمى شود و آنها را به قسمى پرداخت و صيقل كرده اند كه بعد از اين مدت متمادى همين كه گرد و خاك از رويش پاك كنى، چون آينه سنگى بسيار صاف و روشن شده و اشكال اشيا موبه مو در آن ديده مى شود و همين كه يونانيان آنها را ديدند بعد از ساليان دراز و زحمت بسيار آينه اى فلزى را ـ كه معروف به «آينه اسكندر» است ـ درست كردند. و راه و پله هاى طرفين آن عمارت چنان ساخته شده كه سواره بر بالاى آن به سهولت توان رفت. و تختگاه خود جمشيد در بالاى اينها چهار ستون تراشيده از سنگ سفيد مخروطى و به بلندى بيست ذرع و هيچ حربه و آلات حجّارى و نقّارى در آنها كارگر نيايد و سقف خوابگاه جمشيد بالاتر از همه روى آن ستون هاى سفيد بيست ذرعى كه فروريخته معلوم است و مخلوط به خاك خرابه هايش توتياى]ر.م [هندى بسيار است و معلوم نيست براى چه نتيجه و كدام حكمت با خاك و گل آن توتيا آميخته اند.
ستخسه ـ (چو شكمبه) غربال و پَرويزَن.
ستخوان ـ (چو گلدان) استخوان.
ستخيز ـ (چو لبريز و دلگير) مخفّف رستخيز.
سِتدن ـمخفّف ستادن[ر.م].
ستر ـ (چو سفر) استر و (چو شتر) امر و فاعل از سترون.
سترخ ـ (چو درخت) ستخر[ر.م].
ستردن ـ (چو فشردن) كندن و محو كردن و پاك نمودن و تراشيدن و خراشيدن.
سترسا ـ (چو فلك سا) استرسا[ر.م].
سترش ـ (چو دختر) گاوآهن.
سترك ـ (چو درست) بسيار و فراوان و بزرگ، خصوصاً مردم بزرگ جثّه و درشت و ستيزنده و لجوج و بى حيا و خشمناك.
ستركا ـ (چو فلك سا) صمغ درخت زيتون و يا صمغ ديگرى است سرخ و مايل به سياهى.
ستركش ـ (چو شتردل) جلال و برآشفتن.
سترناك ـ (چو شتربان) كاخول[ر.م].
سترنگ ـ(چو بدرنگ) مردم گياه[ر.م] و درخت واقواق]ر.م [و بازى شطرنج وعقيم و نازاينده.
ستروك ـ (چو متروك) مردم بيكار و بدخوى و هرزه گوى و بى مايه و دزدپيشه.
سترون ـ (چو قلمزن) عقيم و نازاينده و زنى كه بيش از يك فرزند نزاييده باشد و معنى تركيبى آن، سَتَرمانند استرمانند است.
ستره ـ (چو پرده) سترى[ر.م] و(چو غنچه) استره[ر.م].
سترى ـ (چو سختى) به عربى ـ كه در تركيا هم مصطلح است ـ لباس رسمى كه در فوق ساير لباس ها مى پوشند.
ستل ـ (چو خَجِل) ظرف بزرگ معروف و (چو شكم و عمل) مخفّف استل[ر.م].
ستم ـ (چو شكم) ترجمه عمداً و دانسته و فهميده و به معنى معروف كه ظلم و تعدّى و آزار است.
ستم آباد ـ دنيا و جايى كه ظلم در آن بسيار شود.
ستم پرور ـ مردم ظالم و جفاكار.
ستم ديده ـ مردم مظلوم و جفاكش.
ستم كار ـ ستم پرور[ر.م].
ستم كش ـ ستم ديده[ر.م].
ستم گر ـ ستم پرور[ر.م].
ستن ـ (چو شتر) ستون، اِفراداً و تركيباً.
ستنبول ـ (چو دگرگون) استانبول.
ستنبه ـ(چو شكنجه) ديو و شجاع و دلير و چركن و زشت و قوى هيكل و درشت و قوى بازو و پُرزور و فرنجك]ر.م [و كابوس و مردم ستيهندهنافرمان و صورتى كه طبع از