قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٥٣
آن زايل گردد و طريق عمل همين قسم از سپيداب به فرموده تحفه[ر.ض]، آن است كه قلع را صفايح]ر.م [كرده، به انگورِ كوبيده يا تخم آن آغشته بر روى يكديگر گذاشته در خم سركه يا ظرفى كه سركه تند داشته باشد گذاشته، سر ظرف را محكم نمايند. پس قلعى مروراً با بخار سركه از هم ريخته گردد، پس از سركه بيرون آورده و خشكانيده و ساييده و ببيزندغربال كنند و همين عمل را مكرّر كنند تا همه قلعى حل شود و در برهان[ر.ض]گويد: بهترين اقسام سفيداب آن است كه شاخ گوزن را بسوزانند تا سفيد شود و بكوبند و بپزند و با ماست خمير كرده و خشكانيده و ساييده و بر روى بمالند.
سپيداب رومى; سپيداب كاشغرى ---> سپيداب.
سپيداب يزدى ـ به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض، سنگى برّاق و صفايحى ر.م] است كه در يزد و نواحى اسپهان از معدن گچ و امثال آن حاصل گردد.
سپيداج; سپيداو ـ سپيداب[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
سپيد اِسپَند; سپيد اِسفند ـ تخم سپندان و خردل سفيد.
سپيدبا; سپيدباج ـ آش كشك و ماست و دوغ و به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، از جمله اغذيه و نام پارسى آن «شوربا» و ماهيّت آن مرقى[آشى ] است لطيف و صالح الكيموس و موافق امزجه سوداويّه كه از ادويه حارّه مناسبه و گوشت بچه مرغ و بزغاله و ساير گوشت هاى خفيفه و لطيفه و حبوب و بقول]ر.م [كه طعمى غالب نداشته باشند، مانند كدو و اسبناخاسفناج و ماش مقشّرپوست كنده و مانند اينها ترتيب دهند.
سپيدبار ـ سپيدار[ر.م].
سپيدبالا ـ صبح كاذب.
سپيدبر; سپيدبرى ـ فصل تابستان يا خزان.
سپيدبرگ ـ سپيدمرز[ر.م].
سپيدپا ـ خجسته پى و مبارك قدم.
سپيدپر ـ پشّه.
سپيدپهنا ـ صبح صادق.
سپيدتاك ـ خولنجان[ر.م].
سپيدخار ـ خارخسك[ر.م] و دارويى است كه در كوه ها و مرغزارها به هم مى رسد و به عربى «عوسج» گويند.
سپيددار ـ درختى است بى ثمر و خوش برگ و خوش قامت كه يكى از هفت بيد[ر.م] است.
سپيددارو ـ آغال پشه[ر.م].
سپيددز ـ دزسپيد[ر.م] است.
سپيددست ـ سخى و با همّت و خجسته و مبارك و بالخصوص حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام).
سپيددشت ـ موضعى است در اسپهان.
سپيددم ـ (به فتح دال) صبح صادق و (به ضمّ آن) سرخ مرد[ر.م].
سپيدديو ـ ديو سفيد[ر.م].
سپيدرز ـ سپيدسلمه[ر.م] است.
سپيدرود ـ به نوشته مراصد[ر.ض] و بعضى ديگر، رودخانه اى است مشهور مابين اردبيل و زنجان و از نواحى آذربايجان كه از ديلمان و گيلان گذشته و به بحر خزر مى ريزد.
سپيدروى ـ نيك بخت و روشن روى و قلعى كه مس را بدان سفيد كنند و رجوع به «مس» هم شود.
سپيدسلمه ـ به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض، قسم صغير از كستهر.م] است.
سپيد شدن ـ ظاهر و آشكار شدن.
سپيدكار ـجوانمرد و صالح و نيكوكار.
سپيدكاسه ـ مردم خوش گذران و جوانمرد و باهمّت.
سپيدمرد ـ رستنى اى است مانند بستان افروز[ر.م] كه ساقش سفيد و برگش سبز مى باشد و رجوع به «كسته» شود.
سپيدمرز ـ سپيدمرد[ر.م] است.
سپيدمهره ـ به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض، نوعى از ودعر.م] است و رجوع به «صدف» هم شود.
سپيدنامه ـ مردم صالح و درستكار و پرهيزكار.
سپيداج ـ بر وزن و معنى سپيداب.
سپيدار; سپيدال ـ درخت بده[ر.م] و درخت چنار و نوعى از