قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٥٢
سپلنج ـ (چو دلبند) گياه شنگ [ر.م و ريش بزر.م].
سپنج ـ (چو درنگ) مخفّف سه پنج[ر.م].
سپنجاب ـ نام ولايتى است كه كاموس كُشانىاز پهلوانان شاهنامه ضابط آنجا بوده.
سِپَنجِش ـ تشبيه و استعاره و اسم مصدر از سپنجيدن[ر.م].
سپنجيدن ـ (چو درنگيدن) تشبيه كردن و استعاره نمودن.
سپند ـ اسپند و سه نصيحت و نام كوهى است.
سِپَندار ـ اسپندار[ر.م].
سِپَندارمُذ ـ اسپندارمذ[ر.م].
سپندان; سِپَند سفيد ـ اسپندان[ر.م].
سِپَندمُذ ـ اسپندمذ[ر.م].
سِپَندوز ـ بادريسه [ر.م] و كماج[ر.م] خيمه.
سِپَندين ـ اسپندان[ر.م].
سپنگور ـ (چو كفن دوز) سپستان[ر.م].
سپوخ ـ (چو نزول) سپوختن[ر.م] و امر و فاعل از آن و مشته[ر.م] دقّاقانرخت شويان; جامه كوبان و پرداخت كنندگان.
سِپوختن ـ خلانيدن[ر.م] و تأخير كردن و كارها را باز پس انداختن و دو چيز به يكديگر تصادم نمودن و چيزى را در ديگرى به زور و تعدّى فروبردن و يا بيرون آوردن.
سپوز ـ (چو نگون و عمود) سپوزيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
سپوزيدن ـ (ق) سپوختن[ر.م].
سپوس ـ (چو نگون و نزول) رجوع به «نخاله» شود.
سپوسه ـ علّت بيمارى نزله[ر.م].
سپوغ ـ (چو فروغ) سقف.
سپه ـ (چو شكم و سخن) سپاه.
سپه بُد ـ اسپهبد[ر.م و سپه سالارر.م].
سپه بُدان ـ جمع سپه بد[ر.م] و نوايى است از موسيقى.
سپه بدخره; سپه بدخوره ـ نفس ناطقه و قوّه متكلمه انسانى.
سپه بَر ـ سپه بد[ر.م].
سپه دار; سپه سالار ـ رئيس لشگر و پرستار آن.
سپهد ـ (چو درنگ) گنجور[ر.م] و خزانه دار.
سپهر ـ (چو پزشگ) آسمان و قدر و مرتبه و بخت و طالع.
سپهرار ـ (چو گرفتار) كره نار.
سپهرم ـ (چو ستمگر) پرده اى است از موسيقى و پهلوانى بوده تورانىحكومتى در شرق ايران در شاهنامه از خويشاوندان افراسيابپادشاه توران كه در دست هجير ابن گودرز از پهلوانان ايرانى در جنگ دوازده رخ]ر.م [كشته شد.
سِپِهره ـ سحر و جادو و افسون.
سِپهره بند ـ ساحر و جادوگر و افسونگر.
سپهسالار ـ رجوع به تركيبات «سپه» شود.
سپهك ـ (چو دلبر) رجوع به «سيهك» شود.
سپى ـ (به كسر و فتح اوّل) سپيد[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
سَپتياك ـ سپيداب[ر.م].
سپيجه; سپيچه ـ (چو دِريده و بريده و رَسيده) چيزى مانند پاس[ر.م و زنگار ر.م] كه بر روى خم سركه و شراب و مانند آنها بسته مى شود.
سپيد ـ (چو دِلير)قلعه اى است از توران حكومتى در شرق ايران در شاهنامه و رودخانه اى است از آذربايجان كه اوّلى به سپيددز و دويّمى به سپيدرود مشهور و هم نام ديوى است كه در دست رستم مقتول گرديده و هم به معنى مشهور كه «سفيد» و «ساچى» نيز گويند و كوهى هم هست.
سپيداب ـ (ر) يا سپيداج يا سپتاك يا سپيتاك يا اسپيداب يا اسپيداو يا اسپيداج يا اسفيداب يا اسفيداو يا سفيداب يا سفيداو; كه معرّب آن «اسفيداج» و «سفيداج»، نام يونانى آن «زبرقون» و اسم سريانى اش «اسقطيقا» بوده و به هندى «سپيده» و به تركى «كِرشان» گويند، چيزى است معروف كه از سرب و قلعى[قلع ] و روى توتيا]ر.م [ساخته و مصوّران و نقّاشان به كار برده و زنان بر روى مالند و بهترين همه و مستعمل در ادويه چشم و غيره آن است كه از قلعى ساخته و نرم و سفيد و سنگين باشد و اين را «سپيداب رومى» و «سپيداب كاشغرى» گويند و مستعمل مغسول آن است، خصوصاً در امراض چشم تا حرارت و حدّت