قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٥١
سپرهم ـ (چو ستمگر) اسپرغم[ر.م].
سپرى ـ (چو جگرى) تخمار[ر.م] و ناچيز و پايمال و عبور كردن و نيست و نابود نمودن و آخر و تمام و منقرض شدن و به نهايت رسيدن و اسم مفعول از اين معانى.
سپرى كردن ـ فرار دادن و كوچانيدن.
سپريدن ـ سپردن.
سپريز; سپريس; سپريش ـ (چو دلگير) اسب ريس[ر.م].
سپريغ ـ (چو سنگين) راه راست و خوشه خرما و انگور و غيره كه بر درخت باشد و يا خوشه بسياردانه و يا خوشه اى كه دانه هاى آن ريزه و به مقدار ارزنى بوده و هنوز سخت نشده باشد.
سپس ـ (چو شتر) سبوس و (چو صفت) پس و مابعد.
سپسار ـ (چو دلدار) دلاّل و سمسار.
سپست ـ (چو درست) بوى بد و ناخوش و هر چيز بدبو و پليد و گنديده و بوى گرفته و (چو زرشگ) يونجه و به معنى مذكور.
سپستان ـ (چو دبستان) كه در اصل سگ پستان بوده و بعضاً با باى ابجدى نيز گفته و «مويزج عسلى» و «مويزك عسلى» و «كشمش كاوليان» و «كشمش كوليا» و «كشمش كوليان» نيز خوانده و به عربى «دِبق» و «مخاطه» و به يونانى «اقسوس» و به هندى «لسوده» و به فرانسه «سِبِست» و به لاتينى «سِبِستِنا» گويند، از جمله اثمار معروفه و ميوه اى است دوايى شبيه به سنجد و به مقدار آلوى كوچك و در درون آن شيره اى مى باشد بى مزه و چسبنده كه در دواها به كار برند و در «دب ق» از تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ضگويند: ماهيّت دِبق ـ كه نام عربى سپستان است ـ دانه اى است كوچك تر از نخود و سبزرنگ مايل به سياهى و در جوف آن رطوبت چسبنده و دانه هاى آن به قدر خشخاش و گياه آن از درخت امرودگلابى و غير آن متكوّن گرديده و چندين شاخ از يك مكان مى رويد و برگش شبيه به برگ موردر.م] و انار و لطيف و سبز نيم رنگ و در «سپ» از تحفه[ر.ض] گويد: ثمر درختى است زياده به قدر قامتى و ساق آن مايل بر سفيدى و برگش مدوّر و بزرگ و بارش در خوشه و در اوّل زرد و بعد از خشكى سياه گردد و در «سپ» از مخزن[ر.ض] گويد: ماهيّت سپستان ثمر درختى است و دو نوع مى باشد: يكى بزرگ به قدر آلو و در اندرون متّصل به تخم آن لعابى و تخم آن از لحم آن جدا، و دويّمى از آن كوچك تر و تخم آن به لحم آن چسبنده و لعابش كمتر و شيرين تر از نوع اوّل بوده و هر دو نوع در خوشه و در پختگى و رسيدگى زرد و بعد از خشكى سياه رنگ مى باشد و درخت آن بزرگ تا به دو قامت و زياده بر آن تا پنج و شش قامت و رنگ ساق آن سفيد و شاخه هاى آن سبز و برگ آن مدوّر و بزرگ و اندك خشن و در بلدان حارّه بسيار به هم مى رسد و در اكثر بنادر فارسى و نواحى آن كثيرالوجود است، انتهى.
و مقصد اصلى از اين تطويل و نقل اقوال رفع اشتباه سپستان و عنّاب است، چنانچه در اكثر اهالى عصر مسموع و گوشزد گرديده زيراكه عبارات مذكوره اگرچه فى الجمله منافى همديگر هم بوده باشند، ظهور قوى دارند در اينكه سپستان غير عنّاب است و شرح قاموس]ر.ض [هم گويد كه نام پارسى عنّاب «سنجلان» است و هم شرح و اوصافى كه در «ع ن» از تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] در ترجمه عنّاب نوشته، مغاير اوصاف مذكوره و صريح است در اينكه عنّاب دخلى به سپستان ندارد. و صريح تر از همه كلام پزشگى نامه[ر.ض] است. در آنجا بعد از ذكر اسامى و محل حصول آن گويد: اين ميوه شبيه به آلوى كوچكى است سياه و شيرين و لعابى و فى الجمله مليّن و دانشمندان فرنگ در اين اوقات آن را كمتر استعمال كرده و بيشتر به جاى آن عنّاب به كار مى برند و در ايران استعمال سپستان در اورام حادّه صدر و امعا شايع و متداول و مانند عنّاب از عوامل مليّن و نافع الصّدر است.
سپش ـ (به كسر اوّل و ثانى) شپش.
سپغ ـ (چو شتر) سقف.
سپك ـ (چو زشت) زردى اى كه بر روى غلّه زار نشسته و ضايع گرداند.
سَپكاد ـ بر وزن و معنى سبكاد با باى ابجدى.
سپل ـ (چو عمل) سُمّ شتر و ناخن فيل و هم گياهى است معروف كه به تركى «دوه دابانى» گويند.