قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٥٠
سپاناج; سپاناخ; سپانانج; سپانانخ; سپانج; سپانخ ـ (چو دلارام و رضا دادن و عمارت) اسبناخاسفناج.
سپاوه ـ (چو كرايه) شأن و شوكت و شكوه و عظمت.
سپاه ـ (چو گناه) معروف است و سگ را هم گويند.
سپاهان ـ (ق) سگ و اسپهاناصفهان و جمع سپاه.
سپتاك; سپتان ـ (چو دلدار) سپيداب و بادروج[ر.م].
سَپتلِيون رعدد.(سه)
سپختن ـ (به ضمّ اوّلين و فتح رابع) سپوختن[ر.م].
سِپَخجِش ـ تشبيه و استعاره.
سِپَخجيدن ـ تشبيه كردن و استعاره نمودن.
سپد ـ (چو صفت) اسپند و اسپندارمذ[ر.م].
سپر ـ (ق) امر و فاعل از سپريدن [ر.م] و به معنى معروف كه به عربى «جُنّه» گويند.
سپر آتشين ـ آفتاب.
سپر افكندن; سپر انداختن; سپر بر آب افكندن; سپر بر آب انداختن ـ عار و ننگ و گريختن و غافل و زبون و عاجز شدن و تنزّل و فروتنى كردن و غروب نمودن.
سپر بلا ـ حامى و طرفدار.
سپرْسياه ـ آفتاب.
سپرِ صاعقه ـ برق گير[ر.م].
سپرغم ـ (چو ستمگر) اسپرغم[ر.م] و (به كسر راء) سپر بلا[ر.م].
سپرِ گاو ـ سپرى كه از پوست گاوميش سازند، چنانچه در هند بسيار است.
سپردن ـ (چو ستمگر) برچيدن و نَوَرديدن و (به ضمّ اوّلين) توكّل و تحمّل و توصيه و رفتن و بهيدن[ر.م] و دادن و به انتها رسيدن و راه و روش و سلوك و خوانندگى كردن و پايمال بودن و نمودن و تسليم و رضا و گوشه نشينى و انزوا و قناعت و فروتنى است.
سپرز ـ (چو درنگ) كه به عربى «طحال» و به هندى «تِلىّ» گويند، به نوشته مخزن الادويه[ر.ض، عضوى است نرم و سخيف و كبودرنگ، واقع در جانب چپ زير قلب و آن ظرف سوداى متولّد در كبد و تكوّن آن از دم خون ] سوداوى است و اينكه مى گويند كه اسب سپرز ندارد، مانند زهره نداشتن شتر، بى اصل است و آن مثل است براى سرعت و جلادت اسب و عدم جرأت و جسارت شتر و در تشريح پولاك(polak)[ر.ض] گويد: طحال عضوى است غددى كه عروق آن اكثر از ساير آلات بدن و به وزن چهار سير و به شكل لوزى و سطح خارج آن ـ كه محاذى با اضلاع كاذب است ـ قدرى محدّب و سطح داخل آن كه با قعر معده التصاق يافته، قدرى مقعّر و در اين سطح تقعيرى است كه عروق دم بدو داخل شده و از آن خارج مى گردد. اما نسج طحال از ماده احمر ليّن اسفنجيّه كشكى به وجود آمده و اين ماده نيست مگر اوعيه دم كه عروق دقاق آن مانند كلاف ابريشم پيچيده و مُنحدرنداز بالا به پايين مى آيند. علاوه بر آنها دانه هاى زردرنگى شبيه به شاهدانه در آن ديده مى شود و اين عضو را مجراى مخصوصى نيست و فايده آن هنوز بر حكما مبيّن نگرديده، بهواسطه آنكه در حيوانات ديده شده بعد از بيرون آوردن طحال آنها مدتى زندگانى كرده اند. اگرچه حكماى متقدمين آن را وعاىظرف سودا گمان كرده اند ليكن اين قدر ظاهر است كه بدين عضو امراض كثيرى وارد مى گردد.
سپرغم ـ (چو ستمگر) اسپرغم[ر.م].
سپرك ـ (چو خشتك و درنگ) گياهى است باريك و زردرنگ كه «زرير» نيز گفته و به عربى «ورس» ناميده و بدان چيزها را برنگند و (به كسر اوّل و فتح دويّم و سيّم) مصغّر سپر و مخفّف سه پرك [ر.م] و به معنى آبله و درخت خربزه و برگ زردچوبه و جوششى است كه بر روى كودكان پديد آيد.
سپرگى ـ (چو فِرَنگى و مَصطَكى) درد و رنج و محنت و آزار و سختى و شدت.
سپرلوس ـ (چو دگرگون) خانه و سراى حكّام و سلاطين.
سپرم ـ (به كسر اوّل و فتح دويّم و سيّم) اسپرغم[ر.م].
سپرنج; سپرند; سپرنك ـ (چو دلتنگ) سرند[ر.م] و شهرى و يا قلعه اى است از سمرقنددر ازبكستان.
سپرود ـ(چو دلْ خون) مرغ سنگ خوارك[ر.م].
سپره ـ بر وزن و معنى سه پره.