قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٤٨
به جهت پيك معيّن كنند و پيادگانى كه در هر منزل مى گذارند تا نامه و خبر به يكديگر برسانند.
سبك خيز ـ جلد و تند و تيزرو و حمله كننده.
سبك دست ـ شتاب و جلدى در كارهاى دستى و شخصى كه همچنين باشد.
سبك رو ـ سبك پاى[ر.م] و سبك خيز[ر.م].
سبك روح ـ مردم بى كبر و بى قيد و شكفته و خندان و خوش منظر و فرمان بردار.
سبك سار ـ سبك سر[ر.م].
سبك سايه ـ بى ثبات و كم بقا و زودگذرنده.
سبك سر; سبك سنگ ـ سفيه و احمق و كم عقل و كم قيمت و خوار و بى قرار و بى تمكين و بىوقار و مفلس و فرومايه و مجرّد و بى علاقه.
سبك عنان ـ سبك خيز[ر.م].
سبك لقا ـ سبك روح[ر.م] و كسى كه ملاقاتش زود دست دهد.
سبك مزاج ـ خوار و بى قرار و بى تمكين و بىوقار.
سبك مغز ـ سبك سر[ر.م].
سبكاد ـ (چو بغداد) سر كوه و ميان سر و بلندى هر چيز.
سَبُكتكين ـ (ر) لقب مشهور ناصرالدين كه داماد و غلام الب تكين، حاكم غزنهدر افغانستان بوده و گويا به جهت جلادت و تيزروى بدين لقب ملقّب گرديده كه از «سبك» و «تكين» تركيب يافته و در ٩٧٦ ميلادى ـ مطابق ٣٦٦ هجرى ـ بعد از وفات ابواسحاق، والى غزنه، به اتفاق آراء والى بالاستقلال گرديده و متدرّجاً حكومتى تركيّه تشكيل داده و در حوالى هندوستان به فتوحات فوق العاده موفق گرديده و در ٩٩٧ ميلادى ـ مطابق ٣٨٧ هجرى ـ درگذشته و پسرش، اسماعيل، خليفه اش گرديد. پس پسر ديگرش، سلطان محمود، به مخالفت آغازيده و در اندك زمانى برادر خود، اسماعيل، را اسير كرده و محبوسش نموده و عنان حكومت را به كف كفايت خود آورده و دولت آل سبكتكين ـ كه غزنويان نيز گويند ـ در عهد همين سلطان محمود و بالخصوص در ٩٩٩ ميلادى ـ مطابق ٣٩٠ هجرى ـ كه تاريخ استيلاى وى بر خراسان است، داراى وسعت و اهميّت گرديده و حايز عنوان دولت آل سبكتكين گرديده و بعد از وى پسرش، سلطان مسعود، مالك تاج و تخت گرديده تا در ٤٣٢ هجرى به دست برادرش، محمد ابن محمود، مقتول و سلطنت مفوّض به محمد گرديد. پس مودود ابن مسعود كه در خراسان بود، از قتل پدر آگاهيده و به قصاص وى عمّ خود، محمد، و اتباع او را كشته و به اريكه سلطنت برنشست تا در ٤٤١ هجرى او هم درگذشته و بعد از او عمّ او، عبدالرشيد ابن محمود، كه حبس بود جاى وى بگرفت تا در ٤٤٤ هجرى طغرلنامى ـ كه دربان مودود ابن مسعود بوده و عبدالرشيد هم در سلطنت خود وى را به همين منصب برقرار كرده بود ـ به طمع سلطنت افتاده و به عبدالرشيد خروج نموده و او هم در قلعه غزنين[در افغانستان ] متحصّن شده و بالاخره به دست طغرل مقتول بوده و طغرل خود را سلطان ناميد. پس او هم به دست اركان دولت مقتول گرديده و فرّخ زاد ابن مسعود، برادر مودود، را به سلطنت برداشتند و فرّخ زاد هم كسانى را كه در قتل عبدالرشيد شركت داشته و يا با طغرل دوست بودند بالتمام به قتل رسانيد.
سبكى ـ (چو هندى) گروهى است از اكراد كه دلاور و باجمال و سخى و خوش گذران و در ملك ارمنيه كبرى ساكن بوده و گاهى در ايروان اقامت نمايند.
سبل ـ (چو شتر) جمع سبيل و (چو عمل) پرده اى كه در چشم به هم مى رسد و موى زايدى كه در درون پلك چشم برمى آيد.(عر)
سبلان ـ (چو سرطان)سولان[ر.م].
سبلت ـ (چو خصلت) بروت سبيل و دايره وسط لب بالا(عر) و(چو سرشگ و فلفل) سريش و سريشم.
سبلنج ـ (چو دلبند) گياه شنگ[ر.م و ريش بزر.م].
سِبَنج ـ سپنج[ر.م] و چوب قلبه[ر.م].
سبو ـ(ر) ظرف و كوزه، خصوصاً قدح و پياله شراب و فنجان.
سبو شكستن ـ شراب ريختن و نااميد شدن.
سِبوختن ـ سپوختن[ر.م].
سَبوره ـ حيز و مخنّث و پشت پاى[ر.م].