قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٤٦
بسيارفرياد است و در برهان[ر.ض]گويد: سبزقبا مرغى است سبزرنگ و مايل به سرخى و مانند هدهد تاجى هم دارد و كنايه از بنگ هم هست.
سبزكارگاه; سبزكوشگ ـ آسمان.
سبزگرا ـ در برهان[ر.ض به سبزقبار.م] ترجمه شده ليكن در «ص رد» از مخزن[ر.ض] گويد: صُرَد مرغى است كه به پارسى «سبزگرا» و «ترنشك» و «ركاك» گفته و به عربى «سوام» نيز ناميده و كنيه آن «ابوكثير» و عبارت از طائرى است ابلق سر و كف پا و انگشتان و منقار آن بزرگ و بسيار دشمن گوشت و گريزنده و كسى را دست بر آن نيست و ديده نمى شود مگر بر شاخه درخت و صفيرآواز آن مختلف بوده و هر طائرى را كه خواهد صيد نمايد، به زبان آن صفير مى آورد و نزد خود مى طلبد و چون طائر بسيارى نزد آن جمع شدند، به هركدام كه خواهد حمله كرده و به منقار خود ـ كه بسيار تيز است ـ گرفته و از ميانش دو نيمه كرده و مى خورد و هميشه كارش اين بوده و مأواى آن قلاع و حصون و سر درختان بلند است.
سبزماغ ر ماغ.
سبزمال; سبزمالى ـ نوعى از انگور است.
سبزَوات ـ اقسام تره و سبزيّات.
سبزاب ـ (چو سرداب) جامه غوك [ر.م].
سبزار ـ سبززار[ر.م] و سبزى و سبز بودن.
سبزك ـ صراحى شراب و مصغّر سبز و مرغ سبزقبا [ر.م].
سبزَوات ـ رجوع به تركيبات «سبز» شود.
سبزوار ـ (ر) بلده اى است بهجت آثار از بلاد قديمه خراسان و مدفن شيخ عطّار و آبوهوايش سازگار و به همين نسبت قديماً مسمّى به سازوار بوده، پس از كثرت استعمال سبزوار گرديده و يا به جهت اشتمال بر اشجار سايه دار و ميوه دار و سبزيات بسيار، بدواً مسمّى به سبزوار گرديده و يا به جهت انتساب به بانى خود، ساسان ابن بهمن ابن اسفنديار، ساسان آباد و ساسانوار نيز مى گفته اند پس در محاورات عامه تحريف يافته و سبزوار گفتند. و بالجمله نام قديمى ديگرش ايرقانيا و به مسافت صد كيلومتر از سمت غربى و يا جنوب غربى نيشابور دور و مدتى دارالملكپايتخت ملوك سربداران[در قرن ٨ هـ ] بوده و بعد از انقراض ايشان در ١٣٨١ميلادى ـ مطابق ٧٨٣ هجرى ـ مسخّر تيمور لنگ گرديده و به اندك فاصله به جهت عصيان اهالى، لشگر فرستاده و ده هزار تن از متنفّذين آن ديار را مقهور كرده و زنده زنده مقبور گردانيد تا در اوايل جلوس شاه عباس هم كه در ايران اختلال بى پايان بود، عبدالمؤمن خان اوزبگ مستولى اين ديار گرديده و قتل عام نمود و تا به حال كرّات از استيلاى گروه مخالف رو به خرابى نموده و ازآن رو كه مردمانش شيعه متعصّب و به محبت خاندان عصمت موصوفند، طايفه سنى در آنجا خوار و بى اعتبار است. مولوى گويد:
«سبزوار است اين جهان و مرد حق *** اندر او بى رونق است و بى نسق
سبزوار است اين جهان بى مدار *** ما چو ناپاكان در آنجا خوار و زار» و در بعضى نسخه ها اين مصراع آخرى چنين است:
«ما چو بوبكريم در وى خوار و زار»
و بالجمله دوره باروى شهر با ارگ كه در روى تپه مصنوعى از سمت شمالى شهر واقع و آثار عمارات عاليه در آنجا نمايان است، به نوشته گنج دانش[ر.ض]، ٣٨٨٠ ذرع و دوره ارگ ٣٨٠ ذرع بوده و به ١٠ برج مشتمل مى باشد، چنانچه دوره باروى خود شهر به ١٤٤ برج بزرگ و كوچك و چهار دروازه به نام دروازه ارگ و دروازه تبريز و دروازه عراق و دروازه نيشابور دارا، و مال التجاره معتبرش ابريشم و پشم و پنبه و اراضى اش حاصلخيز و فواكهش فراوان و خربزه و هندوانه اش ممتاز و ماليات جنسى آن ٢٤٠٠٠ خروار غلّه و ١٠٠٠ خروار پنبه و ٣٠٠ خروار ابريشم اعلى است.
سبزه ـ(ر) علف و گياه تازه و بالخصوص نباتى است كه در اوّل بهار روييده و تا آخر آن مى ماند و آن را «سوده» و «موجه» و «بزند» و «بخند» و «برغست» و «برغشت» نيز گفته و به عربى «قُنّابرى» و «عملول» و «قملول» گويند و بغدادى [ر.ض] گفته كه بُقولسبزى صحرايى است و برگ