قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٤٤
ميان ايشان فرستاده و ايشان هم پيغمبران خود را كشته و بدين جهت مستحق سخط الهى شده و سيل عرم را بديشان بگماشت و اين سيل را از آن جهت «عرم» مى نامند كه عرم نام آن موضع بود كه سدّ آب اهل سبا بوده و آب ايشان و باغات ايشان همه از آن موضع بود. و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: شهرى است از يمن كه مردمانش عرب و زيدى مذهب و زنانشان در مقاربت حكم باكره داشته و به جهت عصيان مورد غضب خداوند قهّار بوده و مدت ها خراب مانده و بعد از مدت هاى مديدى بازهم آباد و به نام بانى خود، سبا ابن يشحب ابن يعرب، موسوم گرديد. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: سباء نام شهرى است در ساحل شرقى عربستان كه به شبك نيز موسوم بوده و مقرّ حكومت زنى سباءنام بوده است و هم نام پسر يشحب ابن يعرب ابن قحطان كه نام ديگرش عبدشمس و بانى سدّ مأرب و شهر مأرب و بعد از وفات پدر جانشين وى گرديده و پسران او، حمير و كهلان هم ـ كه اوّلين ملوك حميريّه و كهلانيّه مى باشند ـ بعد از وفاتش خلف وى گرديدند. و گاه است كه شهر مأرب را نيز سبا گويند كه در زمان امپراطورى روما و بطالسه مصريّه حكمرانان مصر در قرن ٤ تا ١ ق.م مركز تجارت بصره و عدن و سوريّه بوده و مردمانش غنى ترين اقوام عربستان و حايز طلا و نقره بى پايان مى بوده اند و همين شهر در ٣٢٥٣ خلقتى ـ مطابق ٢٣٤١ مقدّم ميلادى ـ از صدمه سيل عَرِم خراب گرديد. و طريحى [ر.ض] گويد كه سبا نام پسر يشحب ابن يعرب ابن قحطان بوده، پس شهر مأرب را، كه به مازن نيز موسوم و در سه منزلى صنعا و در نزديكى يمن و پايتخت بلقيس بوده، سبا گفتند.
سبائيّه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان يكى از طوايف شيعه كه از جمله ٧٣ فرقه امت مرحومه و تابع عبدالله ابن سبا كه درباره حضرت على(عليه السلام) افراط كرده و به الوهيّتش معتقد بوده و مى گويند كه ابن ملجم آن حضرت را نكشته و آن كه به دست آن ملعون كشته شد، يكى از شياطين بوده و خود آن حضرت در ابر مختفى و رعد، آواز او و برق تازيانه اش مى باشد و در آخرالزمان هم آن حضرت به زمين فرود آمده و اصلاح امور عامه خواهد فرمود. و اصحاب اين فرقه به تناسخ ارواح در هنگام موت قائل هستند و گويند كه آن حضرت جمعى از اصحاب عبدالله را گرفت و خود عبدالله به ساباط مداين[نزديك بغداد ] گريخت. پس حضرت فرمود زمين را كنده و پر آتش نموده و ايشان را در آتش انداختند. پس ايشان گفتند يقين ما زياده شد كه تو خدايى زيراكه حضرت رسول فرموده كه خداى تعالى بندگان را به آتش عقوبت مى كند.
سباب ـ (چو كتاب) موضعى است در مكّه.
سبّابه ـ (چو علاّمه) زن بسيارفحش و نام انگشت متّصل به انگشت بزرگ كه در وقت سبّ و دشنام دادن حركتش مى دهند.(عر)
سبات ـ (ل) سامريّه[ر.م] و (چو شمار) خواب و استراحت و در اصطلاح اطبّا، تنها خوابِ گران و دراز را گويند.(عر)
سباخ ـ (چو كتاب) نان خورش[ر.م].
سباده ـ (چو شماره) سنباده.
سباروك ـ (چو قبادوز) كبوتر.
سبارى ـ (چو شكارى)سپارى[ر.م] با باى پارسى.
سباريدن ـ (چو رَسانيدن) شكافتن.
سباست ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام قديمى شهر سيواسدر تركيه و ولايت سيواس و در اواخر شهر سامريّه[ر.م] را نيز بدين اسم مسمّى مى داشته اند.
سباغ ـ (چو چراغ) پنير و ماست و نان خورش[ر.م] و ديوار.
سبال ـ باران باموقع.
سبايل ـ (چو قبايل) ولايت قندهار.
سبب ـدر اصل لغت عربى، حبل و ريسمان و در عرف عام، واسطه و هرآنچه به دستيارى آن به چيزى ديگر توان رسيد و در اصطلاح فلاسفه، هر چيزى كه وجود چيزى ديگر منوط و وابسته بدو باشد خواه داخل در ماهيّت باشد، همچو: ماده و صورت يا نه، مانند مؤثّر و فاعل و غايت، و سبب بدين معنى را به پارسى «انگيزه» و «شوه» و «برون» و «كنيده» و «كيوده» و«شوند»گويند و در اصطلاح اطبّا، تنها فاعل و مؤثر در بدن انسانى را گويند و در اصطلاح عروضى آن، رجوع به «بحر» عروضى شود.