قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٣٩
را معسكر خود نمود، آن را عسكر نيز گويند و به همين واسطه است كه هريك از آن دو بزرگوار مدفون در اين ديار را بهواسطه ولادت و اقامت در آنجا عسكرى گفته و هر دو را عسكريّين نامند و در «س ر» از مراصد]ر.ض [گويد: نام قديم سامره ساءَ مَن رَأى بوده و بعد از بناى معتصم آن را به سُرَّ مَن رَأى مسمى گردانيد. و بعضى ديگر در بسط همين وجه گويد كه غلامان معتصم در بغداد بى حسابىِ زياد كرده و ازاين رو جوانى سر راه وى گرفته و گفت: اگر عدالت نمى توانى از ملك ما بيرون رو و الاّ تو را از اين ملك بيرون مى كنيم. خليفه گفت: به كدام سپاه و سامان؟ آن جوان انگشت بر دل نهاده و گفت: با دل زار در شب تار. اين سخن در دل خليفه بسيار اثر كرده و در ساعت[فوراً ] از بغداد برآمده و اين شهر را بنا كرد و به سُرَّ مَن رَأى موسومش داشت، يعنى هركس كه بيند شاد شود. و در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه بانى اين شهر شاپور ذوالاكتافدهمين پادشاه ساسانى در قرن ٤م بوده و پس از خرابى آن معتصم ابن هارون تعميرش نموده و دارالخلافه اش ساخته و عمارات عاليه درانداخته و در وسعت و عظمت آن به حدى كوشيد كه طولش به هفت فرسخ و عرضش به يك فرسخ رسيد و در آن مسجد جامعى ساخته و مناره اى در آن مسجد بپرداخت كه راهش از بيرون و ارتفاعش ١٧٠گز بوده و شاه اسماعيل صفوىقرن ١٠هـ بر استرى سوار شده و بر آن عروج نمود و در صحن آن مسجد كاسه اى سنگى وضع كرده بود كه دورش ٢٣ گز و بلندى اش ٧ گز و حجم آن نيم گز بوده و آن را «كاسه فرعون» مى گفته اند و اكنون از آن كاسه جز نامى در ميان نيست و از عماراتش قلعه محقّرى باقى و قريب به ٧٠٠ خانه در او و چند مزرعه مضافات او و مردمانش پرطمع و گداى سامره ضرب المثل روزگار است و سرداب غيبت حضرت حجّة الله الكبرى ـ عجّل الله فرجه ـ در همين بلده شريفه مشهور و زيارتگاه هر نزديك و دور است كه سرداب همايون نيز گويند.
سامره ـ (چو باكره) سامرا و مؤنّث سامر[ر.م] و اسم جمع آن و دهى است مابين مكّه و مدينه و هم قبيله اى است از بنى اسرائيل كه به نوشته بعضى، سامرى مشهور بدو منسوب است و رجوع به «يهود» هم شود.
سامرى ـ (ر) كه به جهت انتساب به شهر سامره و يا قبيله سامره بدين عنوان معنون و نامش موسى ابن طفر يا موصى ابن ظفر بوده، ملحدى بوده از فرومايگان و يا از بنى اعمام مادر موسى ابن عمران(عليه السلام) كه پاره اى بدعت ها در دين آن حضرت گذاشته و به نوشته اقيانوس[ر.ض]، در همان وقتى كه فرعون اطفال بنى اسرائيل را قتل عام مى كرد، از مادرش تولّد يافته و از خوف موكّلين فرعون به غارش انداختند و چون تقدير حضرت قادر مطلق فتنه انگيزى او بود، جبرئيل و يا ملكى ديگر از طرف رب جليل به تربيتش مأمور شده و بعد از حد رشد به قوم اسرائيل مراجعت كرده و فتنه مشهور سامرى را برپا نموده و صورت گاوى از زرهاى غنائم فرعون ساخته و خاك سم اسب جبرئيل را ـ كه در روز غرق شدن فرعون به دست آورده بود ـ در دهانش دميده و ازاين رو مانند گاوان ديگر بانگ مى كرد زيراكه خاصيّت آن خاك زنده كردن مردگان بوده و به همين جهت نه قبيله و نيم از بنى اسرائيل گاوساله پرست شدند و اين گاو را «گاو زر» و «گاو زرّين» و «گاو سامرى» گويند.
«اذا الطّفل لم يكتب نجيّا تخلّفت *** ظنون مربّيه و خاب المؤمّل
فموسى الّذى ربّاه جبريل كافرٌ *** و موسى الّذى ربّاه فرعون مرسلٌ»
و احمد رفعت[ر.ض] گويد: در هنگامى كه موسى ابن عمران(عليه السلام) به جهت مناجات به طور سينا رفته بود، اين ملحد هيكل گاوساله زرّينى درست كرده و جهلاى بنى اسرائيل را ـ كه هنوز دين موسى(عليه السلام) در اذهان ايشان رسوخ نكرده بوده و رسم گوساله پرستى پيش از آن هم از روى آيين قبطى جاگير قلوبشان بود ـ اضلال كرده و ترغيب به كيش گوساله پرستى مى نمود. پس حضرت موسى(عليه السلام) بعد از مراجعت گوساله را پاره كرده و خود آن ملحد را تبعيد نموده و برادر خود، هارون، را هم بهواسطه عدم مخالفت مؤاخذه نمود و گوساله مزبوره مجوّف و دبر