قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٣٦
نيست و هكذا در سال ١٩٠٠ و اما سال ٢٠٠٠ كه بعد از حذف دو صفر، ٢٠ مانده و بدون كسر به چهار منقسم گردد، كبيسه است.
سال افزون ـ نام ماه دوازدهم از سال جلالى كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
سال بَر ـ درختى كه يك سال بار آورده و سال ديگر برنياورد.
سال حقيقى ـ مقدار ٣٦٥ روز و ٦ ساعت است كه در ترجمه خود «سال» مذكور افتاد.
سال خدا ر صاحب السنة.
سال خشك ـ سال قحط و غلا و گرانى.
سال خوار; سال خواره; سال خورد; سال خورده; سال ديده ـمردم پير و معمّر و بسيارسال و كهنه و ديرينه و تجربه كار.
سالِ شمسى; سالِ عوامى; سالِ قمرى; سالِ گريگورى رسال.
سال مَه ـ (به كسر لام) سال قمرى و (به سكون آن) تاريخ و هميشه و على الدوام.
سال نامه ـ دفتر تقويم سال.
سالِ نجومى; سالِ هلالى ---> سال.
سالار ـ سال خورده و مهتر و رئيس و سردار قوم و پيشرو قافله و هم عنوان مخصوص ملوك ديالمه آل بويه در قرن ٤ و ٥ هـ است.
سالارِ بيت الحرام ـ وجود مقدس حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله).
سالارِ خوان ـ طبّاخ و چاشنى گير.
سالارِ هفت خروار كوس ـ آفتاب.
سالامَنْدَرا ـ كه اسم يونانى است، نوعى از چلپاسه]ر.م [است كه شبيه به مار بوده و چهار دست و پا داشته و دست هايش كوتاه تر از پاهاى آن و گردن آن باريك و دم آن كوتاه و رنگ آن ابلقدورنگ از زردى و سياهى و بزرگ تر و پهن تر از سام ابرص[ر.م] و سر و دم آن بيشتر سياه مى باشد و هرچند آن را بزنند كارگر نشده و اصلاً آتش در آن اثر نمى كند و اگر در تنور آتش اندازند، افسرده كند. و بالجمله به نوشته بعضى، نام سريانى آن «حردون» است و هم يك مثقال از گوشت آن از سموم قتّاله است، ليكن در «ح ر» از تحفه[ر.ض] و مخزن]ر.ض [گويند: حردون حيوانى است شبيه به وزغه[ر.م و ورل ر.م برّى و از آن بسيار كوچك تر مثل مار كوچكى و دست و پا دارد و سرش باريك و طولانى و در عرض روز چند مرتبه متلوّن به الوان مختلفه مى باشد و در خانه ها و خرابه ها و كوهستان ها يافت مى شود و از جمله سموم است و در تبرستان مازندران و نواحى اطراف آن ] «ماچه كول» گفته و در اصفهان «مال مالى» و به هندى «باهمنى» نامند و ظاهر اين جمله آن است كه غير سالامندرا باشد.
سالب ـ (چو مادر) سعلب[ر.م] و (چو طالب) به عربى، سلب كننده و نزع كننده است.
سالپ ـ (چو ماست) سعلب[ر.م].(سه)
سالزا ـ (ل) رجوع به «ساليزبورغ» شود.
سالسبورژيوم ـ (ل) رجوع به «ساليزبورغ» شود.
سالك ـ (چو مالك) به عربى، راه رونده و كسى كه مقصد معيّنى را تعقيب نمايد و در اصطلاح عرفا، مريدى كه به اجازه پير و مرشد به يكى از طرايق عرفان داخل شده و تعقيب راه هدايت نمايد و اوّلين شرط آن محبت پير و خاطرخواهى مرشد است.
سالكان ـ جمع سالك[ر.م].
سالكانِ عرش ـ ملائكه و عرفا كه اهل سلوكند.
سالم ـ (ر) شهرى است در اندلس و به عربى، هر چيزى و كسى كه از خوف و انديشه برى بوده و از عيب و علّت عارى باشد و در اصطلاح علماى صرف، كلمه خالى از حرف علّه و تضعيف و هم جمعى كه به مجرّد الحاق علامت جمع بدون تغيير حروف مفردات، تشكيل يابد: مسلمون و مسلمات.
سالمونه ـ (ل) به اساطير يونانيان قديم، نام پسر ائول، خداى روزگار، بوده كه به نام خود شهرى هم بنا كرده، پس به زور بازوى خود مغرور شده و با ژوبيتر[ر.م] بناى رقابت گذاشته و به عزم تقليد رقيب خود در بالاى پلى برنجين با ارابه هاى خيلى آوازه دار با سرعت تمام عبور كرده و از