قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٣٣
ساعد ـ (چو ساكت) از طيور، بال و پر آنها را گفته و از انسان، بازو و يا ذراع [ر.م] را گويند.(عر)
ساعير ـ به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، در تورات نام جبال فلسطين و قريه اى است از ناصرهدر فلسطين اشغالى در ميان عكّه و طبريّه.
ساغ ـ خشت پخته و جانورى است مانند سارج[ر.م].
ساغر ـ قدح و كاسه و پياله شراب و قصبه اى است از ملك دكن در هند و در تاريخ بحيره[ر.ض گويد:گويند چون شاه گرشسبر.م] به حدود ساغر رسيد، كوه بسيار بلندى به نظرش آمد كه عجايب بى شمارى در آن كوه بود از آن جمله سنگى بود بزرگ كه به مجرّد اينكه آهنى به آن رسيدى باران شدى. پس شاه فرمود كه سم اسبان را در نمد گرفته و از آن كوه عبور كردند، چنان كه استاد اسدىشاعر قرن ٥ هـ گويد:
«هميدون بر او ديد كوهى دگر *** كه آهن چو سودى بر آن سنگ بر
جهان سربه سر پر ز باران شدى *** هوا ديده سوگواران شدى
كسى كو بر آن كوه رفتى سوار *** زدى بر نمد نعل اسب استوار
وگرنه ز باران يكى سيل سخت *** ببودى كه از بن بكندى درخت». ساغرى ـ (چو لاغرى) اهل ساغر[ر.م] و (چو فالچى) كفل حيوانات، خصوصاً اسب و آن را «پرخج» و «پرخش» و «كيمخت» و «فرخج» و«فرخش» هم گويند.
سافر ـ (چو فاسق) مرغ شب آويز[ر.م] است.(عر)
سافْران (safran)ـ زعفران.(سه)
سافوت ـ (چو لاهوت) سر دو انگشت را از براى خواندن طيور و يا غرض ديگر بر زبان نهاده و به تندى پف كردن است تا صدايى برآيد و اهالى ما «فِشقراق» گويند.
سافيسك ـ (چو باطينت) دستنبوى[ر.م و شمامه ر.م].
ساق ـ به عربى، تنه درخت و مابين زانو و شتالنگ[ر.م] و در اصطلاح هندسه، نام يكى از اقسام خط مستقيم است كه در مثلّث مى باشد و آن در جايى است كه دو ضلع مثلّث با همديگر مساوى بوده و ضلع سيّمى مخالف آنها باشد كه آن دو ضلع را «ساقين» مثلّث گفته و آن ضلع سيّمى را «قاعده» آن نامند: