قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٢٧
ساداوَران ـ يا آب بن; كه به عربى«خاتم الملك» گويند، معرّب از «سياه داران» است يعنى سياهى درختان كه «دار» به معنى درخت و «ان» از براى جمع است و ازآن رو كه بعضاً قسمى از مداد از آن ترتيب دهند به عربى «سوادالحكّام» و«سوادالقضاة» نيز گويند. و بالجمله از ادويه مجهول الحقيقه و به نوشته برهان[ر.ض] و صاحب جامع[ر.ض]، چيزى است مانند صمغ كه در اندرون بيخ درخت گردكان گردو كه مجوّف شده باشد، يابند و از صاحب اختيارات بديعى[ر.ض] نقل است كه چيزى است در ميان درخت سقّز كهنه يافت مى شود و در تحفه[ر.ض]و مخزن[ر.ض فرمايند: چيزى است سياه و مايل به سرخى و برّاق و شبيه به شبهر.م يا شيحر.م] و با اندك تلخى و در جوف درختان هند و بلاد حوالى آن به هم مى رسد و مخصوص آن بلاد است و آنچه از درخت نارجيل به هم مى رسد بهتر است و در مخزن[ر.ض گويد: از سمت خطاناحيه اى در شمال و شمال غربى چين ] مى آورند و به هندى «كوى خطائى» نامند.
سادنج ـ (چو باادب) معرّب سادنه[ر.م].
سادنه ـ (چو بامزه) شادنه[ر.م] است.
ساده ـ (ر) بسيط و خالص و صاف و مجرّد و تنها و قائم و ايستاده و حيوان اخته و دشت و بيابان و مردم بى انديشه و نادان و به معنى معروف كه هر چيز بى ريش و بى نقش باشد و هم برگ درختى است دوايى در هندوستان كه در بحرالجواهر[ر.ض] به برگ تنبل ترجمه كرده و در شرح آن گفته كه عبارت از برگى است هندى كه در قوّت قريب به برگ سنبل است و در برهان[ر.ض] در تحت عنوان «ساذج» ـ كه معرّب ساده است ـ گويد: برگى است دوايى مانند برگ گردكانگردو كه به جهت دفع سوسبيد بر جامه پراگنند و آن در روى آب پيدا شده و به نام هندى و رومى، به دو قسم مى باشد. و در مخزن[ر.ض] فرمايد: ساذج ـ كه معرّب ساده است و به هندى «پتر» و «تيزپات» گويند ـ برگ درخت هندى است باريك طولانى از برگ بيد عريض تر و ضخيم تر و خوش بو و اندك تندطعم و خشن و زردرنگ و درخت آن بلند و بزرگ و چوب آن نيز خوش بو و منبت محل روييدن آن كوهستانات شمال و شرقى بنگالهكشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند.
ساده دشت ـ كنايه از عالم ناسوت و يا فلك اطلس]ر.م [و عالم ملكوت و جبروت.
ساده دل ـ رعنانادان و مردم ابله و نادان و كودن و بى عقل و صادق و بى نفاق و صاف دل.
ساده رو ـ اَمرَد[ر.م] و باجمال.
ساده سپهر ـ فلك اطلس[ر.م].
ساده كار ـ صنفى از رنگرزان است.
ساده كردن ـ اخته كردن.
ساده لوح ـ ساده دل[ر.م].
ساذج ـ (چو مادر) معرّب ساده و رجوع بدانجا نمايند.
سار ـ سر و شتر و سگ سار[ر.م] و نى ميان خالى و سارج]ر.م [و مرغ زرزور[ر.م] و جاى افشردن انگور و محنت و رنج و صاحب و خداوند و بالا و بلند و مثل و مانند و محل و مكان، خصوصاً مكان انبوهى و بسيارى چيزها و هم علامتى كه بر سر راه به جهت تعيين فراسخ نصب نمايند و رجوع به «آب مرغان» هم شود.
ساربان ـ بلندى و بالا و عقبه و نگهبان شتر و بدين معنى از «سار» و «بان» تركيب يافته.
سار سبز ـ مرغ كاخول[ر.م].
ساروان ـ ساربان.
سارا ـ نام زن حضرت خليل(عليه السلام) و به معنى زبده و خالص و صاف و تركيب آن با غيرِ زر و مشگ و عنبر ديده نشده، همچو: عنبر سارا و زر سارا و مشگ سارا.
ساراغوس; سارغوسه ر سرقسطه.
ساران ـ سر و جمع آن و قصبه اى است در عراق.
ساراواهارا ـ نام باستانى ماه شهريور.
ساراوَران ـ ساداوران[ر.م].
ساربان ـ رجوع به تركيبات «سار» شود.
سارت ـ (چو ماست) به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، نام عجمانى است كه در بلاد اتراك سكنى دارند و احمد رفعت[ر.ض گويد: نام يكى از نواحى آيدين در تركيه ]