قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٢
كنار راه باشد و به عربى، انديشه كردن و نگريستن و نظر در كارى كردن و به شعر گفتن واداشتن و سيراب كردن و هم نام روز هشتم ماه ذى الحجّه كه در آن روز از آب سيراب شدند و يا اينكه حُجّاج به جهت عرفات و آتيه خودشان از مكّه آب برمى داشتند، زيراكه قديماً در عرفات آبى نبوده و يا اينكه حضرت خليل الله(عليه السلام) در اين روز از خوابى كه ديده بود به انديشه افتاد و در روز نهم شناخته و بدان علم و معرفت رسانيده و به «عرفات» موسوم گرديده و در روز دهم معمول داشت و يا اينكه در آن روز جبرئيل به حضرت خليل(عليه السلام) نازل شده و گفت: «تَرَوَّ مِنَ الماء»، يعنى سيراب باش و يا از براى آتيه آب بردار، پس به «ترويه» مسمّى گرديد.
تره ـ (چو مزه) تژه[ر.م] و(چو مزه و مكّه) سبزى خوردن، خصوصاً گندناتره.
تره تندك ـ تره تيزك[ر.م].
تره توت ـ برگ توت.
تره تيزَك ـ سبزى است خوردنى معروف كه به عربى «رَشاد» گويند و هم رجوع به «جرجير» نمايند.
تره خراسانى ـ بادروج[ر.م] و رستنى است ترش مزه و بادرنگبويه [ر.م] را هم گويند.
تره دوغ ـ طعام مختصر و ماحضر.
تره شير ـ تره اى است تلخ و شبيه به ترخون.
تره فروش ـ بقّال.
تره گربه ـ بادرنگبويه[ر.م] كه گربه آن را بسيار دوست دارد.
تره مير; تره ميره ـ خردل صحرايى و سيستانيان تره تيزك[ر.م] را گويند.
تُرَّهات ـ (به ضمّ اوّل و فتح و تشديد ثانى) خرافات و مهملات و هرزه و بيهوده و راه هاى باريك و خارج از جاده.
ترهشتن ـ (چو بدفطرت) تيره و تار و كدر بودن.
ترهنده ـ (چو فرخَنده) هر چيز مرتّب و منظّم و آراسته و باطراوت.
ترى ـ (چو پرى) تره و رطوبت و تر بودن و ديوار بلند و سدّى كه پيش چيزى بكشند.
تريا ـ (ل) تريوق[ر.م] است.
ترياق ـ (چو دلدار) معرّب ترياك و نام شراب و دهى است در هرات و نام اسبى است در قبيله خزرج و هم دوايى است دافع سمّ حيوانات گزنده خزنده زهردار، مانند افعى و مانند آن كه «پازهر» و «جان دارو» و «نوشدارو» نيز گويند و ماغنيس احداثش كرده و اندروماخس [از حكماى يونان ] به زيادتى گوشت مارهاى زهردار تكميلش كرده و به همين اسم ـ كه از «تريا» يا «تريوق» اشتقاق يافته ـ مسمّى گردانيد كه از براى گزيدن خزنده هاى زهردار سودمند است. على هذا لفظ ترياق يونانى معرّب بوده و بعضى پارسى معرّب و بعضى ديگر رومى معرّبش دانند و به زعم بعضى، از «ياق» به معنى زهر و «تر» به معنى كسى كه با ديگرى تاب برابرى داشته باشد، تركيب يافته و بعضى گفته كه چون يك جزء اين دو آب دهن افعى است، بدين اختصاص يافته كه از «ريق» اشتقاق يافته و ريق به زبان عربى، آب دهن را گويند و گاه است كه از اين راه «ترياق افاعى» يا «ترياق افعى» نيز گويند.
بالجمله در بحرالجواهر[ر.ض] فرموده كه ترياق در مدّت چهارسال به دست آيد و پيش از آن مدّت، استعمال آن روا نباشد و از چهار سال هم تا سى سال تازه و جوان و در جميع افعال خود قوىّ الاثر و بعد از سى سال هم تا شصت سال پير و كهنه و در تأثيرات خود ضعيف الاثر مى باشد. و در قاموس[ر.ض] گفته كه ترياق تا شش ماه كودك، پس در بلاد گرمسير تا ده سال و در بلاد سردسير تا بيست سال جوان بوده، پس به حدّ خود باقى ماند تا ده سال در گرمسير و بيست سال در سردسير، پس از آن مى ميرد به طريق ساير معجون ها.
ترياقِ اربعه ـ ترياقى است از چهار جزو تركيب يافته.
ترياقِ اَفاعى; ترياق افعى ---> ترياق.
ترياقِ اكبر ـ ترياق افعى[ر.م] است.
ترياقِ پارسى ـ پازهرپادزهر است.
ترياقِ تركى ـ موميايى[ر.م] است.
ترياقِ ثمانيه ـ ترياقى است كه از هشت جزو تركيب