قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤١١
زهاب ـ (چو ثواب و عِقاب) موضع آب و منبع چشمه و چشمه اى كه هميشه روان باشد و آبى كه قعر آن پيدا نباشد و آبى كه از كنار رودخانه و چشمه تراوش كند و به معنى عرق كردن و تراويدن آب از كنار رودخانه و تالاب و مانند آنها.
زهار ـ (چو چنار) شرمگاه و زير ناف و بالاى عورتين.
زهاز ـ (چو نماز) بانگ و نعره و فرياد.
زهازه ـ (به كسر هر دو زاء) تحسين و آفرين پى درپى.
زِهبند; زهدان; زِهديده ـ رجوع به تركيبات «زه» نمايند.
زهر ـ (چو شهر) قهر و غضب و غصّه و غم و به معنى معروف و به عربى، آرايش و شكوفه است.
زهرآب; زهرآبه ـ پنيرمايه و آب تلخ و ناصاف و زهردار و آبى كه فواكه و نباتات را در آن بخيسانند تا تلخى و شورى را ببرد و كنايه از بول هم هست.
زهرآلود; زهرآميز ـتلخ و موذى و مؤثر و زهردار و كنايه از كلام شاخه دار.
زهرآو; زهرآوه ـ زهرآب[ر.م و زهرآبهر.م].
زهربا ـ آش زهردار.
زهرباد ـ پازهر و مرض خناق.
زهربار ـ هر چيز بسيار تلخ و ناگوار.
زهرخند; زهرخنده ـ از روى استهزا خنديدن و خنده اى كه از روى قهر و غضب و يا خجالت باشد.
زهر خود بكسى ريختن ـ تمامى قهر و غضب را بدان شخص صرف كردن.
زهردارو ـ پازهر.
زهرزمين ---> آزاددرخت.
زهر كردن ـ تلخ كردن عيش.
زهرگيا ـ گياهى است كه خورنده آن فى الحال بميرد.
زهرمهره ـ پازهر و مهره اى است كه بدان دفع زهر افعى و غيره نمايند.
زهرا ـ(چو صحرا) به عربى، درخشنده و نورانى و هم به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، نام موضعى است و هم شهرى است كوچك على حده در قرب قرطبه[در اسپانيا ] و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: ناحيه اى است دلنشين از توابع قزوين، آبش از كاريز و هوايش فرح انگيز و به سى قريه مشتمل و مردمانش ترك و تاجيكند.
زهراب; زهرابه; زهراو; زهراوه ـ رجوع به تركيبات «زهر» شود.
زهراوى ـيكى از اطبا است كه گويا منسوب به ولايت زهرا[ر.م] بوده باشد.
زهربا; زهرباد; زهربار; زهرگيا; زهرمهره ـ رجوع به تركيبات «زهر» شود.
زهره ـ (چو دهره) قرنفل شامى[ر.م] و جرأت و جسارت و دليرى و شجاعت و پوستى است پرآب كه بر جگر انسان و حيوان چسبيده و به تركى «اود» و به عربى«مراره» و به هندى «پته» گويند و به زبان عربى، وج[ر.م] و كف و رغوهكف مايعات را گويند و (به ضمّ اوّل) به اصطلاح اكسيريان، مس و به عربى، جمال و زيبايى و سفيدى نورانى و موضعى است در مدينه و مطلق شكوفه ويا قسم زرد از آن و نام خطى است كه در اقسام «خط» مذكور افتاد و هم نام ستاره اى است سيّار معروف كه به پارسى «فرنگيس» و «ناهيد» و «اناهيد» و «بيدخت» و «هيدخت» و به فرانسه «ونوس» ناميده و در بعضى ممالك عثمانيّه به «اولكر» و يا «كاروان قران» معروف بوده و به تركى و مغولى «جليان» و به رومى «افروز» و به عبرى «بسطا» و به هندى «نحاس» و به خطايى نواحى شمال و شمال غربى چين «كناسى» گويند و به نوشته منجّمين پيشين، در آسمان سيّم سير كرده و از مردمان به خادمان و زنان و ارباب لهو و طرب و اهل عشرت و مسلمانان منسوب و از بلاد به سوس[شوش ] و بابل و سارى و كابل و حمصدر سوريه و همدان و سبزوار و كاشان و دمشق و حجاز و ايرانشهرنيشابور و اهواز و هرات و شيراز و بصره و حبشه اتيوپى و فرغانهدر ازبكستان و روميّه متعلق و مستولى و قطر آن ٩٦٠ فرسخ و جرم آن ثُلث تسع زمين و بُعد سطح مقعّر آن مانند سطح محدّب عطارد از زمين ٣٨٠،٢٦٥ فرسخ و بعد سطح محدّب آن مانند مقعّر فلك شمسى از زمين ٦٨٢،٦٤٨،١ و يا ٨٨٢،٨٤٨،١ فرسخ بوده و چون مستقيم و سبك رو باشد، هر برجى را در ٢٧ روز