قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤١
كرده و به نام مخترعش موسوم داشتند.
و بالجمله درجه صفر و پايين هريك از انواع ثلاثه نقطه انجماد و درجه بالايين آنها نقطه غليان است.
ترمه ـ (چو سفره و كَلْمه) تَكلتونمدزين و توى زين و ترب و يا نوعى از قسم دشتى آن و (چو سركه) پارچه اى است معروف و پُربها از امتعه ايران.
ترميدن ـ (چو ترسيدن) انداختن و بخار شدن.
ترن ـ (چو سمن) بيابان و گل و شكوفه و نسرين و نسترن.
ترناس ـ (چو كرباس) صدا و آوازى كه در وقت تير انداختن از چلّه كمان برآيد.
تَرنانه ـ نان خورش [ر.م].
ترنج ـ (چو پلنگ) تَرنجيدن[ر.م] و امر و فاعل و مفعول از آن و (چو درست و گذشت) خشكيده و درهم كشيده و درشت گرديده و چين و شكنج و ميوه اى است معروف از قسم مركّبات كه از پوست آن مربّا سازند و رجوع به «اترج» نمايند.
تُرنجِ زر; تُرنجِ مهرگان ـ آفتاب است.
ترنجان ـ (چو شتربان) معرّب ترنگان[ر.م].
تَرنجَبين ـ (ر) معرّب ترنگبين[ر.م].
ترنجيدن ـ(چو نورديدن و شتر ديدن) فشردن و ملول بودن و از پى درآمدن و درهم كشيدن و پيچيدن و فراهم نشاندن و درشت گرديدن و كوفته شدن و چين و شكنج به هم رسانيدن و گرز و شمشير زدن.
ترند; ترندش; ترندك ـ (چو سمند و سمندر) دختر صوفى]ر.م [و به كسر اوّل و ثانى هم درست است.
ترنشك ـ (ل) رجوع به «سبزگرا» شود.
ترنگ ـ (چو تفنگ) تذرو[ر.م] و زندان و (چو درنگ و برنج) تزتك[ر.م] و خوش و زيبا و خوب و(چو نهنگ و سرشگ) غرقاب و موج آب و تارك سر و زخم و جراحت و انگيز[ر.م] و جستوخيز و صداى رسيدن تير و برخوردن گرز و شمشير و آواز كمان به وقت تير انداختن و صداى تار در هنگام ساز نواختن و ترنگيدن[ر.م] و ترنگانيدن]ر.م [و امر و فاعل از آنها.
ترنگاترنگ ـ (به كسر اوّل و ثانى و فتح آنها) صدا و آوازه ترنگ[ر.م].
ترنگان ـ (چو شتربان) بادرنگبويه [ر.م] و بالنگبويه[ر.م].
ترنگانيدن; ترنگاييدن ـ (به كسر اوّل و ثانى و فتح آنها) به صداى ترنگ[ر.م] آوردن.
تَرَنگَبين ـ بر وزن و معنى ترنجبين كه عصير [عصاره ] منجمد شيرينى است از گياه خارشتر مأخوذ و يا مانند شبنم بر آن مى نشيند. و به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، رطوبتى است كه بر سنگ يا درخت نشسته و منعقد گردد و آن را به عربى و فرانسه «مَنّ» و به لاتينى و يونانى «مَنّا»گويند. و مزاجش معتدل و مسكّن عطش و در دفع سرفه نافع و در فرنگستان آن را از تجارت ايران و آسياى صغير مى آورند و مانند برف از آسمان بر حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام)باريد، چنانچه منطوقه (وَنَزَّلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَى)(طه، ٢٠) مشعر بر مدّعا است.
ترنگيدن ـ ترنجيدن [ر.م و صداى ترنگ ر.م] كردن.
ترنيان[١] ـ (چو پرنيان) سبد بزرگ و سبد و طبقى كه از چوب بيد بافند.
تِرنيب ـشكوفه از درخت ريخته و آتش كش معروف كه بدان آتش و خاكستر از تنور و منقل و بخارى برآرند.
تروال ـ(چو بدحال) گياه و يا برگ گياه.
تروده ـ (چو گلوله) عدد جفت يا طاق.
تروشه ـ (چو گلوله) نام ميوه اى است.
تروم ـ (ل) رجوع به «اسطخودوس» شود.
تروميدن ـ (چو ملوليدن و نكوهيدن) اندوختن و آميختن.
تَروَند; تَروَنده ـ بر وزن و معنى ترفند و ترفنده.
ترووا ـ (ل) رجوع به «قسطنطنيّه» شود.
ترووه ـ (چو مكروه و شكوفه) تروده [عدد جفت يا طاق ] و راه باريك و دشوار و جفت، مقابل طاق را هم گويند.
تروه ـ (چو سفره و گندم) ترووه[ر.م] و (چو ملول و نگون) تروهيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
تَِروهيدن ـ بر وزن و معنى تروميدن.
ترويه ـ (چو نمونه) راهى كه در زمستان از بسيارى لاى و گل پشته پشته باشد و (چو تنقيه) خرمن غلّه پاكيده كه در
[١] مصحّف تريان(حاشيه دكتر معين بر برهان قاطع).