قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٠٦
فصحاى عرب و عجم نظماً و نثراً، مدح ها در باب اين رود گفته اند. در گنج دانش[ر.ض] در شرح منبع اين رود از حمدالله مستوفى[ر.ض نقل كند كه از جبال لرِ بزرگ به حدود ولايت گذشته و در ولايت اسپهان و فيروزان ر.م ريزد و سرچشمه آب كرندر.م] مجاور سرچشمه زنده رود بوده و سلاطين نامدار ايران به جهت فوايد بسيارى كه منظور كرده اند، تصميم عزم داده اند كه آب كرند را از مجراى طبيعى خود برگردانيده و داخل مجراى زنده رود نمايند كه بلكه به جلگه اسپهان جارى شود، ليكن هيچ يك كارى از پيش نبرده و از صرافت افتاده اند و اللهوردى خان از امراى شاه عباس، پل معتبرى ـ كه بر جلفا رود و به طول ٣٤٠ ذرع بوده و بر ٣٣ طاق مشتمل مى باشد ـ بر اين رودخانه بسته و پل خواجو هم از بناهاى معظم و پلى بدين وضع در جايى ديگر ديده نشده.
زنديق ـ (چو دلگير) معرّب زنديك[ر.م] است.
زنديك ـ (چو نزديك) كسى كه به احكام كتاب زند]ر.م [عمل نمايد و دور نيست كه اين هم معرّب زندى باشد. و در شرح قاموس[ر.ض] در تحت عنوان «زنديق» گويد كه گروهى است از ثنويّه و يا كسى است كه ايمان به آخرت و خداى خود نمى آورد و يا كسى است كه در باطن كافر بوده و در خارج اظهار ايمان نمايد و يا اينكه معرّب «زَنْ دين» است و ابن دريد[ر.ض] نقل كرده كه زنديق در اصل «زنده دين» بوده، يعنى متديّن به زنده و هميشه بودن روزگار. بالجمله معرّب آن زنديق و اين چنين حال را «زندقه» گويند.
زَندى كله ---> لك.
زنزال ـ (ل) رجوع به «يعقوب» چهارم شود.
زنشت ـ (چو سرشت) ديدن.
زنك ---> روى.(سه)
زنگ ـ (چو جنگ) ناقوس و جرس و كف زدن و زنگار]ر.م [و زنگبار[ر.م] و زنگله و زنگال[ر.م] و آب صاف و شراب و پرتو ماه و آفتاب و تند و تيز و سوزنده و چرك گوشه هاى ديده و نام قومى است سياه فام كه منسوب به او را زنگى گويند.
زنگ آهن ـ زعفران حديد[ر.م] است.
زنگ مس ---> مس.
زنگار ـ(چو سردار) تنگار[ر.م] و سبزى و چركى كه بر روى آهن و آيينه و شمشير و غيره نشيند و آن را به تركى «جك» و به پارسى «زنگ» و «كَرَه» و «كَرَو»گويند. در تحفه]ر.ض [و مخزن الادويه[ر.ض] فرمايند كه زنگار عبارت از زنگ مس بوده و به نام معدنى و مصنوعى به دو قسم مى باشد: اوّلى عبارت از دهنه مسى است كه مذكور افتاد، و دويّمى به چندين نوع مى باشد: يكى زنگار مجرور كه سرپوش مسى را بر ظرف سركه تند كهنه به طورى گذارند كه مانع از صعود بخار سركه گردد و بعد از هيجده روز يا زياده بردارند و آنچه را كه از زنگ برطرف اندرون آن به هم رسيده باشد، بتراشند و باز هر قدر كه خواهند همچنان نمايند و ديگرى زنگار دودى است كه مس را صفحه هاى بسيار تنك ساخته و بر هم چيده و سركه تند بر آن ريخته و در سرداب هاى بسيار سرد بگذارند تا زنگار شود و اقسام ديگر نيز مى سازند و بهترين همه معدنى، پس دودى است.
زنگار آهنى; زنگار طلايى; زنگار فرنگى; زنگار كرمانى; زنگار مسى; زنگار معدنى; زنگار نحاسى; زنگار نقره اى ـ همه تركيبات هشت گانه محوّل به ترجمه «دهنه» است.
زنگال; زنگاله ـ (چو چنگال و مردانه) چيزى است كه مانند ساق از پوست ساخته و يا از پشم و غيره بافته و شاطران و قلندران و پياده روان به ساق پا كشند تا پياده رفتن آسان باشد.
زنگان ـ شهرى است بهجت توأمان بناكرده اردشير بابكان نخستين پادشاه ساسانى در قرن ٣م در ميان تبريز و تهران، ميوه جاتش فراوان و حبوب و غلاتش ارزان و آبش خوش گوار و هوايش سازگار و نفوس آن به نوشته آيينه جهان نما[ر.ض]، ٢٥هزار بوده و در ده فرسخى سلطانيّه واقع و اطرافش واسع مى باشد.
زنگانه ـ پرده اى است از موسيقى و نام رودخانه اى است