قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٠٣
كرده اند. پس از صاحب اختيارات بديعى[ر.ض] نقل كند كه گل آن را سه شاخ زرد بوده و بلندى شاخ آن كه گل دارد، يك گز و زياده و كمتر و بر سر هر شاخى چهار و پنج و شش تا ده گل مى باشد و برگ ها كه بر شاخ آن مى باشد شبيه به برگ مورد و بلندتر از آن و برگ بيخ آن شبيه به برگ كاسنى و ضخيم تر از آن و گفته كه رازقى زنبق است و رجوع به «ياسمن بستانى» هم شود.(عر)
زنبل ـ بر وزن و معنى زنبر.
زُنبُلُغ ـ آپوق[ر.م].
زنبور ـ(چو پرزور) كه به هندى «بهر» گفته و به پارسى «كليز» و «غنينه» و در بنگاله «برله» نامند، يكى معروف از جمله حشرات الارض كه در ايّام زمستان داخل خانه خود شده و بيرون نيايد تا هنگامى كه هوا به اعتدال آيد. پس مگس را صدا مى نمايد و از گزيدن آن وَجَع و التهاب و سوزش و خارشى به هم رسد با آماس مدوّر و صلب و سرخ و تا دو روز به تحليل رود و گاه است كه در هنگام گزيدن نيش آن در موضع باقى ماند و در اين صورت علائم هيجان و التهاب شديدتر باشد و نقل است كه گزند زنبور ندرتاً باعث هلاك فورى مى باشد و از قدما هم نقل است كه اگر زنبور بر موش مرده نشسته و پس از آن انسانى را بگزد در همان روز بميراند. در مخزن الادويه]ر.ض [گويد كه نر آن را يك نيش قوى زهردار و ماده آن را دو نيش ضعيف كم زهر و در زمستان نيش آن افتاده و يا سميّت آن كمتر گردد و سميّت نوع سرخ آن از ساير انواع بيشتر است. و به نوشته بحرالجواهر[ر.ض، دود كبريت آن را دافع و طلايهمرهم خطمى با سركه سم آن را نافع و طلايه قراقروت با گلاب و يا عصاره خبازى بستانىنوعى گياه ] بر موضع گزند آن مفيد و كارگر است و بعضى از اجله عصر فرمايد كه اگر نيش زنبور در محل باقى مانده باشد، اوّلاً بايد آن را بيرون آورد و نيز موضع گزند را با امونياك مخلوط با آب و اگر نباشد با مخلوطى از سركه و نمك و اگر آن هم نباشد با بول انسان تغسيل نمايند.(عر)
زنبور سرخ ـ اخگر آتش.
زنبور عسل ـ معروف است كه به عربى«نحل»و به پارسى «كبت» و «كنبت»گويند.
زنبور كافر ـ نوعى بزرگ از زنبور است كه اهالى ما «ايشّك آريسى» گويند.
زنبورك; زنبوره ـ (چو گلگونه) مصغّر زنبور و (چو فرمودن) توپ كوچك و گروه بسيار و پيكان تير و زنبور بزرگ سياه و نوعى از ساز هندى كه «كنگره» نيز گويند و نوعى از اسلحه تيز و كمانى كه از آهن باشد.
زنبه ـ (چو پنجه)زنبق و زيبق [ر.م] و (چو سركه) به تركى، مثقب[ر.م] و (چو غنچه) موى زهار است و (چو بددل) زنبغل[ر.م] است.
زنبير; زنبيل ـ (چو كفگير) ظرفى است معروف كه از حصير بافته و چيزها در آن گذارند و آن را «تبنكو» و «تبنكه» گويند.
زنپاره ـ (چو پروانه) رجوع به تركيبات «زن» شود.
زنتور ـ آلت طرب معروفسنتور.
زنج ـ (چو هند) زاج سياه[ر.م] و (چو تند) صمغ و چانه و (چو رنج) گريه و نوحه و لاغ ومسخره و معرّب زنگ]ر.م [و گرهى كه از تنه درخت برمى آيد و رجوع به «هندوستان» هم شود.
زنجار ـ (چو سردار) معرّب زنگار[ر.م].
زنجان ـ معرّب زنگان[ر.م].
زَنجبار ـ معرّب زنگبار[ر.م].
زنجبيل ـ كه به فرانسه «ژانژامْبر» گفته و به پارسى «شنگبيز» و «شنگويز» و «شنگبيل» و «شنگويل» و «ژنگبيز» و «ژنگويز» و «ژنگبيل» و «ژنگويل» و به هندى تازه آن را «ادرك» و خشك آن را «سونتهه» گويند، به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض، بيخى است معروف و گياه آن شبيه به گياه شقاقل و از آن كوچك تر و بى گل و بى ثمر و برگ هايش باريك طولانى به قدر يك شبروجب و زياده و در مازندران نيز به هم رسد و در بلاد هند و دكن و بنگالهبنگلادش و گجراتدر هند ] بسيار باشد و زنجبيل بى ريشه سفيد خشك را به هندى «ستهوه» گويند و بهترين همه است و از چين كه مرباى زنجبيل مى آورند دانه ها بزرگ و باليده و نهايت بى ريشه