قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٩٣
متبرّده محتبسه در تحت الارض مى باشد، اگرچه آب برف و باران هم در زيادتى آنها مدخليّتى بزرگ دارند. وابوالبركات بغدادى [ر.ض سبب وجود عيون و انهار را منحصر به آب برف و باران دانسته به استناد اينكه آب عيون و انهار به كمى و زيادتى برف و باران شدّت و ضعف نمايد. پس گويد كه ابخره و ادخنه محتبسه را اصلاً مدخليّتى در عيون و انهار ندارد زيراكه برودت باطن زمين در تابستان زياده از زمستان مى باشد. پس اگر تبرّد ابخره، منشأ تكوّن عيون و انهار بودى بايستى كه آب آنها در تابستان زياد از زمستان بودى و پوشيده نماند كه باعث شدت بودن آب برف و باران و مدخليّت آن در زيادتى آب عيون و انهار جاى انكار نيست، چنانچه از بيان اوّلى مكشوف گرديد، ليكن علّت تامّه بودن آن به طورى كه تبرّد ابخره را اصلاً مدخليّتى نداشته باشد، منافى حكم كلّى عقل و خلاف حس و عيان مى باشد زيراكه آب بودن بخار مشاهد و محسوس است. بالجمله ابخره و ادخنه محتبسه در صورتى منشأ زلزله و عيون و انهار تواند بود كه در خودى خود به طورى بسيار باشد كه آنها را توليد تواند نمود و الاّ اگر بدان اندازه نرسد منشأ تكوّن معادن بوده و به حسب مراتب تركيبات ابخره و ادخنه نوعى از معادن متكوّن گردد. پس اگر بخار بر دخان غالب آيد، توليد جواهر شفافه نمايد، همچو: لعل و ياقوت و زمرّد و زبرجد و نظاير اينها، و در جايى كه دخان بر بخار غالب باشد كبريت و نمك و نوشادرر.م] و امثال آنها به وجود آيد، و در صورتى كه هريك از اجزاى بخاريّه و دخانيّه مساوى بوده و در مقام تركيب هيچ يك زائد بر ديگرى نباشد، معادن هفت گانه چكش بردار طلا و نقره و ارزيزقلع و اسربسرب و مس و آهن و برنج ـ كه در اصطلاح خودشان «اجساد سبعه متطرّقه» نامند ـ متكوّن گردند كه همه آنها چكش خوار بوده و به ضرب چكش شكست نشده و اجزاى آنها از هم نپاشيده و پهن و منبسط گردند. جَلَّت قدرتُه.
زلف ـ (چو جلف) روضه و (چو كلف) حوض مملو و قربت و نزديكى و درجه و مرتبه و (چو قلب) تقدم و تقرب و قدر و منزلت و بدين معانى عربى است و به پارسى (بر وزن تند) معروف است و آن را «بسوته» و «گلالك» و «گلاله»گويند.
زلف آباد ـ به فرموده بستان السياحة[ر.ض]، بلده اى است در هندوستان و قريه اى است از فراهان كه محكمه سختى داشته و مردم آنجا اكثر اوقات به استظهار آن محكمه بر حاكم وقت ياغى و طاغى باشند و آن محكمه غارى است به غايت وسيع.
زلف بستن ـ نشان دادن معشوق است خود را به عاشق و دلش را به كمند آوردن.
زلف خطا ـ گناه و تقصير و خطا.
زلف زمين ـ شب و بلاى زمين و طينت آدمى.
زلف عروسان ---> هميشه بهار.
زلف و خال ـ زينت عروس در شب زفاف.
زلفه ـ(چو نقطه) زلف كوچك و قدر و منزلت و مقدارى از شب و (چو طلبه) صدف و سنگ صاف و ظرف سفالين كبود و زمين درشت و زمين جاروب شده و كوچه تنگ و تاريك و اوّل و آخر اين معانى، پارسى و مابقى عربى است.
زلفين ـ بر وزن و معنى زرفين و ترسيدن و ترسانيدن و رجوع به «عقاب» هم شود.
زلك ـ (چو سخن) زلو[ر.م] و (چو فلك) شعله و اخگر آتش.
زلو ـ (چو گلو) رجوع به «علق» نمايند.
زُلوبيه ـ زليبيا[ر.م].
زلوك ـ (چو عمود) زلو[ر.م].
زلّه ـ (چو چلّه و غلّه) جراسك[ر.م و چراسكر.م] و فلرز [ر.م] و نواله[ر.م].
زليبى; زليبيا ـ (چو مسيحى) حلوايى است معروف و لذيذ و سريع الهضم و مسمّن بدن.
زليخا ـ (چو هويدا) نام زن اطفير، وزير عزيز ريّان از عمالقه[ر.م] مصر كه نام تورانى او راعيل بوده و بعد از فوت اطفير به عقد حضرت يوسف(عليه السلام) درآمد.
زليف ـ (چو شريف) ترس و بيم و به عربى، تقدم و تقرب