قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٨٣
انگشت كوچك قدرى بزرگ تر و داراى قشرى نازك و خاكسترى و مغز آن زرد نارنجى پررنگ و آب دهان را زرد مى كند و بوى آن شبيه به زنجبيل و طعم آن گرم و تلخ و معطّر و قسم دوّيم به بزرگى تخم كبوتر و پوست آن خاكسترى و در ساير صفات مانند قسم اوّل بوده و اين قسم در تجارت كمتر يافت مى شود و مانند زرده چوبه در نزد علماى كيميا اهميّتى دارد زيرا كه قليائيات را به رنگ قرمز خون رنگين مى كند. پس گويد كه زرده چوبه از عوامل معطّره و محرّكه و مدرّه بوده و در ايران و هندوستان آن را در تلذيذ اغذيه به كار برند.
زرده چوبه چينى; زرده چوبه طويل; زرده چوبه ماده; زرده چوبه مدوّر ـ رجوع به ترجمه خود «زرده چوبه» نمايند.
زرِ ده دهى; زرِ ده ششى ـ رجوع به تركيبات «زر» شود.
زرده كامران ـ روز و آفتاب.
زرده كوه ـ كوهى است در لرستان كه رودخانه كرنك از طرف آن آمده و به نواحى اسپهان گذرد.
زرِ ده مهى; زرِده نهى; زرِ ده هشتى; زرِ ده هفتى ـ رجوع به تركيبات «زر» نمايند.
زردُهُشت ـ زردشت.
زرديج ـ زردمرغ[ر.م].
زِرزَواث ـ خضرويّات[ر.م] و بقول[ر.م].(كى)
زِرزوپ ـ بى مبالات و غيرمناسب.(كى)
زرزور ـ (چو پرزور) از جمله طيورات كه به پارسى «سار» و به تركى«سِقِرچين» گويند و در مخزن الادويه]ر.ض [در تحقيق ماهيت آن گويد: نوعى از عصفور تيزپر است كه در وقت پرواز از آن آواز آيد و پاى هاى آن كوتاه و چون آنها را قطع نمايند نتواند پرواز نمايد، مانند آنكه چون دست هاى انسان را ببرند يا ببندند از دويدن بازماند و رنگ آن سياه منقّط به سفيدى است و در خانه ها آن را پرورش مى نمايند و هرچند كهنه شود سفيدى آن كمتر گردد.
زرزوره ـ (چو گلگونه) زرزور[ر.م] و (چو منصوره) مگس گيرك[ر.م].
زَرسا; زَرساو; زَرساوه ـ رجوع به تركيبات «زر» نمايند.
زَرَسپ ـ (ل) نام پسر نوذرهشتمين پادشاه پيشدادى.
زَرشگ ـ (ر) گلى است خوش بوى در هندوستان و هم بار درختى است معروف كه در طعام ها كرده و از آن رب و شربت و قرص هاى مبرّد ساخته و به عربى«امبرباريس» و به فرانسه «اِپين وينِت» و به لغت اهل باديه «اثرار» گويند و بعضاً خود آن درخت را نيز «زرشگ» گويند و در برهان[ر.ض] به خلاف مشهور بر وزن سرشگش نوشته.
زرع ـ (چو منع) تخم افكندن و زمين را شخم كردن و رويانيدن و اينكه بعضى از اهل قلم ذرع را ـ كه ترجمه اش مذكور افتاد ـ با زاى هوّز به عوض ذال مى نگارند، تحريف است.(عر)
زرعه ـ (ل) رجوع به «تبّع» شود.(عر)
زرغب ـ (چو مطلب) كيمخت[ر.م].(عر)
زَرغُنج ـ كاسه سفالين بزرگ و گياهى است بدبوى كه از چين آرند.
زرف ـ بر وزن و معنى ژرف.
زَرفان ـ زربان[ر.م].
زرفشان ـ رجوع به تركيبات «زر» نمايند.
زرفين ـ (چو مسكين و گلچين) چوب پژاوند[ر.م] و حلقه اى كه بر صندوق و چارچوبه در و غيره نصب كرده و زنجير را بر آن انداخته و قفل زنند و غلق[ر.م] در را نيز گويند.
زرق ـ (چو حلق) مكر و حيله و ريا و تزوير.(عر)
زرقا ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض، سلسله جبالى است از تركستان چينىنواحى شمال و شمال غربى چين ] كه از سمت شمالى آنها به بخاراى صغير تعبير نمايند و هم نام زنى است از يمامهدر شبه جزيره عربستان از قبيله جديس كه به حدّت فهم و بصر معروف بوده و «ابصر من زرقاء اليمامة» و«احكم من زرقاء اليمامة» از جمله امثال دايره مى باشد. وقتى، قبيله بنى حِميَر به عزم تاختوتاز قبيله جديس در حالتى كه زرقا در جاى بلندى نشسته و مشغول نگهبانى قوم خود بود، مسافرت كرده و از خوف