قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٧٥
زَبَرتنگ ـ تنگ بالايى اسب.
زَبَردست ـ صدر مجلس و آمر و حاكم و مردم توانا و با قدرت و زورمند.
زبرجد ـ (ر) در برهان[ر.ض] گويد: نوعى از زمرّد است و در تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض] گويند كه ارسطو زبرجد و زمرّد را از يك معدن مى داند و در معدن طلا از مقابله]ر.م [زحل با قمر نزد مقابله شمس تكوّن يافته و به چندين قسم مى باشد:
١. سبز و صاف و كم رنگ: كه «مصرى» گويند.
٢. زرد مايل به سبزى: كه «قبرسى» نامند.
٣. زرد مايل به سرخى: كه «هندى» نام داشته و زبون ترين اقسام است.(عر)
زبردج ـ بر وزن و معنى زبرجد.(عر)
زبرفوف ـ (چو پرستوك) نفرين و دشنام.(عر)
زِبِرقان ـ ماه و مردم ريش تُنك.(عر)
زبركلويد ـ (ل) ديگ طعام پزى.
زبرم ـ (چو درنگ) ازبرم[ر.م].
زبره ـ (چو مرزه) منزلى است سعد از منازل ٢٨گانه ماه و يازدهمين آنها كه علامت آن دو ستاره است بر مؤخّر صورت اسد[ر.م] و بعد مابين آنها تخميناً دو ذراع و نيم باشد بدين صورت: