قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٧
ترفنج ـ (چو شطرنج) باد فتق و راه دشوار و باريك.
ترفند; ترفنده ـ تزوير و دروغ و حيله و محال و بيهوده و خيانت و ترس و واهمه و اوّل آنچه از ميوه ها به دست آيد.
تَرفيع ـ به عربى، بلند كردن و در اصطلاح حساب، ضرب كردن عددى است بر خود يك دفعه و يا چندين دفعه مثلاً ده را بر ده ضرب كنى صد مى شود، بعد از آن ديگرباره به صد ضرب كنى هزار مى شود و هكذا و «رفع» نيز گويند.
تَرفينه ـ ترف با[ر.م] را گويند.
تَرقَنج; تَرقَند; تَرقَنده ـ بر وزن و معنى ترفنج و ترفنده.
ترك ـ (چو فلك) تراك [ر.م] و رخنه و دختر و دوشيزه و صدا و ندا و خندق و حصار و مصغّرِ تر و حلوايى است معروف كه «برغول» و «افروشه» و«آفروشه» و «فروشه»گويند و روخانه اى است نزديك به دربند شيروانشهرى در جمهورى آذربايجان و (چو تشت) گذشتن و گذاشتن و ويل و رها كردن و از علايق خلاص شدن و دهى است بزرگ در بيست فرسخى آذربايجان و كلاه خود آهنى و چاپوق[ر.م] و جامه و كلاه و خيمه و غيره و رجوع به «فتراك» هم نمايند و(چو تند) غلام و معشوق و مطلوب ومحبوب و ولايت تركستان [ناحيه اى در شمال غربى چين و آسياى مركزى ] و قومى است معروف از نسل ترك ابن يافث ابن نوح كه گروهى است انبوه و از اكثر طوايف بسيار بلكه در عدّت تعداد و كثرت با قبيله عرب هم شمار و هيچ يك از فرق متنوّعه مقابل اين دو فرقه نبوده و ارباب مذاهب مختلفه در اين قوم بسيار و به چندين شعبه منشعب مى باشند و معروف ترين آنها ايرانيان و عثمانيان و افغانستان و تاتارستان نواحى ترك نشين چين و مغولستان و آسياى مركزى و اوزبگان و ماوراءالنهردر آسياى مركزى و تركستان و پاره اى اقوام ديگر بوده و از ميان خودشان بعضى حكومت ها تشكيل داده اند كه اشهر آنها حكومت عثمانيّه و سلجوقيّه سلسله اى ترك نژاد در قرن ٥ تا ٨هـ و غزنويّه سلسله اى ترك نژاد در قرن ٤ تا ٦هـ مى باشند.
على الجمله ترك مذكور ـ كه جدّ عالى قوم مزبور است ـ پسر هشتمينِ يافث ابن نوح و در زبان خود تركان به يافث اوغلان موسوم بوده و اوّل مَلِكى است از تركان كه در ٢٣٤٨ هبوطى در تركستان وليعهد پدرش، يافث، بوده و رايت جهانبانى افراشته و نخست خانه از چوب و گياه ساخته، عاقبت به اختراع خيمه و خرگاه پرداخته و لازمه عدالت به جاى آورد و او را پنج پسر بود:
١. ابولجه خان. ٢.قومك خان. ٣.چكل برسخار.
٤. املاق خان. ٥. فودك خان.
روزى در شكارگاه لقمه از دست فودك خان بر شوره زار افتاده و نمك آلود شد. چون فودك آن لقمه را خورده و طعم آن را ملايم ذائقه يافت، از آن پس رسم نمك در طعام پديد آمد. بالجمله ترك ابن يافث بعد از ٢٤٠سال حكومت درگذشته و پسرش، ابولنجه خان، را وليعهد خود گردانيد و ابولنجه خان در ٢٥٨٨هبوطى جلوس نموده و در تمامى دشت قبچاقدر شمال درياى خزر تا بخارادر ازبكستان صاحب سلطنت بوده و در حيات خود وديعت سلطنت را به فرزند خود، ديب باقوى خان، مفوّض داشته و خود در زاويه عزلت به سر برد. و لفظ «ديب» به معنى تخت و منصب و «باقوى»، بزرگ را گويند. پادشاهى بود عادل و با اقتدار و بعد از او پسرش، كيوك خان، بر سرير خانى نشسته و به رسم آباى عظام به عدل و داد قيام نمود و در هنگام رحلت، پسر خود، النجه خان، را به ولايت عهد برداشته و تركان در عهد او صاحب جاه و مال شده و طريق كفر و ضلال پيمودند و از پشت النجه خان دو پسر به يك شكم آمده يكى را تاتار نام كرده و ديگرى را مغول ناميد. و چون ايشان به حدّ رشد رسيدند، مملكت را قسمت كرده، نصف با تاتار گذاشته و نصف ديگر را با مغول مفوّض داشت و طبقه تاتار هشت تن بودند كه در قسمت خود پدربرپدر سلطنت كرده و نام هاى ايشان چنين است:
١. تاتارخان.
٢. توقاخان ابن تاتارخان.
٣. ملنجه خان يا بلنجه خان.
٤. ابسلى خان يا ايسلى خان.
٥. اتسزخان يا اتزخان پسر ابسلى خان.