قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٦٧
مشهور و از مشرق به كابلستان و از مغرب به سيستان و يا قهستان [ناحيه اى در جنوب خراسان بزرگ ] و خراسان و از جنوب به ديار سند و از شمال به جبال هزاره و خراسان محدود و بيشتر بلادش مسكن ايل هزاره و افغان و قليلى ترك و تاجيك و هندوان بوده و فراه و فيروزكوه و ميمند هر سه در افغانستان و تبّت و زمين داور و بُست و غزنين [هر سه در افغانستان ] و قندهار از بلاد زابلستان در شمار و در عهد كيانيان[دوّمين سلسله اسطوره اى ايران ] حكومت اين سامان مدت ها درعهده زالپدر رستم و رستم و اتباع ايشان بوده و ازاين رو رستم به زابلى مشتهر گرديده و در مراصد[ر.ض]گويد: ناحيه بزرگى است در جنوب بلخ در افغانستان و كرسى آن غزنه است.
زابلستان ـ اراضى ولايت زابل[ر.م] است.
زابيدن ـ به صفتى متّصف شدن.
زاج ـ معرّب زاگ[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
زاجل ـ (چو عاجل) درخت آك[ر.م يا زقّومر.م].
زاجه ـ (چو ساده) زجه[ر.م].
زاجه سور ـ جشن و شادى كه در هنگام ولادت كنند.
زاچ; زاچْ سور; زاچه; زاچه سور ـ زجه[ر.م] و با جيم ابجدى هم مستعمل و مذكور افتادند.
زاخل ـ (چو داخل) درخت زقّوم[ر.م].
زاخورش ـ مخفّف زارخورش[ر.م].
زاد ـ آزاد و فرزند و سن و سال و زادن و ماضى قريب و اسم مفعول از آن، خصوصاً كرِّه نوزاييده ستور و در زبان مه آباديان[ر.م]، عدد هزار داو است كه در «مه آباد» خواهد آمد و به عربى، توشه راه است.
زاد آمده; زاد برآمده ـ مردم سال خورده.
زادِ خاطر ـ املا و انشا و نظم و نثر و هرآنچه زاده فطرت و طبيعت باشد، مانند كار و صنعت.
زادخَر; زادخو; زادخوار; زادخواست; زادخوت; زادخور; زادخوست ـ كوتاه قامت و پير فرتوت سال خورده و كسى كه هرچه دارد صرف كند و شخصى كه از كم خوردن ناتوان باشد.
زاددرخت ـ آزاددرخت[ر.م].
زاد دِل ـ (به كسر دال اوّل) زاد خاطر[ر.م] و (به سكون آن) آزاده دل.
زادِ دهن ـ سخن و هرآنچه از دهن برآيد.
زادسرو ـ سرو آزاد[ر.م].
زادِ شش روزه ـ تمامى مخلوقات و دنيا و عالم.
زادْشَم ـ نام پدر افراسيابپادشاه توران و يا جد او.
زادِغَر ـ ولدالزّنا.
زادمَرد ـ جوانمرد و نجيب و حلال زاده.
زادمردان ـ جمع زادمرد[ر.م] و كنايه از اولياءالله و عرفاى فنا فى الله.
زادِ مرّيخ ـ آهن.
زادميوه ـ آزادميوه[ر.م].
زاد و بود ـ داروندار و هست و نيست و تمام سرمايه.
زاد و بوم ـوطن و آبادانى.
زادغَر ـ (چو باصفت) رجوع به تركيبات «زاد» شود.
زادن ـ (چو دادن) زاييدن.
زادوش ـ ستاره عطارد.
زاده ـ حاصل و نتيجه و مولود و ولد و ماضى بعيد و اسم مفعول از زادن و تركيبات آن مانند «زاد»است.
زار ـضعيف و نحيف و خوار و خفيف و گريان و نالان و آه و ناله با سوزش و مكان بسيارى و انبوهى چيزى و محل روييدن، همچو: گلزار و لاله زار و مانند آنها.
زارخورش ـ مردم كم خوراك، خصوصاً زن.
زارا ـ يا زاره يا ژادرا; شهرى است شهير كه داراى ده هزار نفوس بوده و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض، مقرّ حكومت ايالت دالماچيا از آوستريار.م] مى باشد و اين ايالت از جزاير بسيار تشكيل يافته كه همه آنها به ٤٥٠هزار نفوس مشتمل و از جمله آنها راغوزهراگوزه در سيسيل ايتاليا مى باشد كه به ١٥هزار نفوس مشتمل مى باشد.
زاراغنك ـ (چو بالابند) زمين سخت و مكان ريگناك.
زارانكا ـ (ل) نام باستانى ولايات زابلستان و بلوچستان.
زارتشت; زارتُهشت ـ (چو خارپشت) زردشت.
زارج; زارچ ـ (چو خارج و كارد) زرشگ.