قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٦١
اسپهان كه اهل جهان جمله مقرّند بدان *** در اقاليم چنان شهر معظّم نبود
همدان جاى شهان از قبل آب و هوا است *** در جهان خوش تر از آن بقعه خرّم نبود
قم به نسبت كم از اينها است اگرچه او نيز *** نيك نيك ارچه نباشد بد بد هم نبود
معدن مردمى و كان سخا فخر بلاد *** رى بود رى كه چو رى در همه عالم نبود».
رىِ تازه; رىِ كهنه ---> رى.
رى و دال; رى و قاف ـ قاف و دال[ر.م] است.
ريا ـ (چو رضا) به عربى، كارى و فعلى كه مشوب[آميخته ] به اغراض نفسانيّه بوده و نيّت در آن خالص نبوده و به ملاحظه مردم و رضاى خاطرشان به وجود آيد و به پارسى«سالوسى» و «پجيو»گويند.
رياح ـ جمع ريح و نام پسر حارث تابعى و پسر عبيده باهلى و پسر عبيده كوفى و هم طايفه اى است از تميم كه حرّ ابن يزيد رياحى مشهور، بدان منسوب است.
رياح بَوارح ـ كه در جدول توقيعات از تقاويم ثبت نمايند، به نوشته ملامظفّر[ر.ض]، اوّل آنها هيجدهم ايارخرداد و آن چهل روز است و از زيج مغربى بيستم ايار را نقل كرده و بوارح، جمع بارح به معنى باد گرم است و از حل التقويم[ر.ض نقل كند كه عرب از طلوع ثريا تا طلوع صرفهر.م] را زمان رياح بوارح دانند و آن قريب به چهار ماه است و اين رياح را بدان سبب «بوارح» گويند كه منازلى كه ايشان رياح را به طلوع آنها منسوب ساخته اند، از ربع مشرقى شمال طلوع مى كنند و طرف شمال را به مجاز «بوارح» گويند.
رياحى ---> رياح.
رياض ـ به عربى، جمع روضه و رجوع به «يمامه» هم نمايند.
رياضت ـ (چو كتابت) زحمت و مشقت و رام و مطيع شدن.(عر)
رياضى ـ قسم دويّمين جغرافيا و سيّمين حكمت نظريّه كه هريكى در محل خود مذكور افتاد.
رياضيّه ---> هفتادوسه ملت.
ريال ---> اريال.
رياله ـ به نوشته منتخبات اللغات[ر.ض]، نامى و عنوانى است كه قديماً به بيدق دارپرچم دار عساكر بحريّه مى داده اند.
ريب ـ (چو نيك) قيقاج[ر.م] و كج و (چو صَيد) به عربى، شك و شبهه است.
ريباج; ريباس; ريباش ـ (چو ديدار) رستنى است نازك و خودرو و ميخوش كه به تركى «اوشقون»گويند و به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، به نام پهن و صُلب و موّاج و جنوبى به چهار قسم مقسوم است و رجوع به «نيشابور» هم نمايند و در بعضى موارد ديدم كه به ريا و نفاق و فريب و افسون ترجمه كرده بودند و در جايى ديگر ديدم كه ريباس ميوه اى است كوهى به اندام ساق دست.
ريبد ـ (چو هيبت) صحرايى است كه جنگ دوازده رخ]ر.م [در آنجا واقع شد.
ريتانج; ريتانه ـ (چو بى حالت) راتيانج[ر.م].
ريتبانج ـ (چو بى كفايت) رتيبانج[ر.م و راتيانجر.م].
ريته ـ فندق هندى.
ريتيانج ـ بر وزن و معنى ريتبانج.
ريچار; ريچاره; ريچال; ريچاله ـ مربّا، خصوصاً مربّاى دوشاب[ر.م] و هر چيزى كه از شير گوسپند پخته باشند و هر چيزى كه از شير و دوغ و ماست پزند.
ريح ـ (ر) باد و دولت و غلبه و نصرت و قوّه و زحمت و هر چيز خوش عطر.(عر)
ريحان ـ (چو ايوان) روزى ومعيشت و فرزند و نباتى است خوش عطر و يا مطلق علف خوش بو و يا برگ آن و يا اطراف آن كه به پارسى «اسپرم» و «اسپرغم» و «اسپرهم» گويند، خصوصاً شاهسپرم[ر.م].
ريحان ابيض ـ شيبه[ر.م] است.
ريحان احمر ---> بادروج.
ريحان تاتارى ـ گياه خوش نظر[ر.م].
ريحان جمال ـ سليخه[ر.م] است.
ريحان داود ـ مرزنگوش.
ريحان زرد ـ شعاع آفتاب.