قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٥٨
يكى از فلزات است و صفّار روى گر و نحاس مس را گويند و مس بر سه قسم است: دو قسمش را ـ كه سرخ و مايل به زرد بوده و از گداختن جسم معدنى پيدا شود «نحاس» گويند و يك قسم ديگر آن را ـ كه در نهايت زردى است و در معدن بدون گداز متكوّن شود ـ به جهت خودرويى به پارسى«روى» و «مس رُست» نامند و از تابش آتش سياه نگردد و به «صُفر» مسمّى شود و ظاهر اين است كه قديماً صفر معمول صناعت مس بوده و ازاين رو به صفّار مسمّى شده و به همان اسم اوّلى باقى ماندند و الاّ صفر برنج نيست. و در بعضى از مسائل شيمياوى اهل عصر گويد: روى فلزى است سفيد آبى رنگ، در برودت قابليّت انكسار آن بسيار زياد و همين قسم در حرارت متعارف چكّشى نمودن آن متعسّر است ولى در ١٥٠ درجه حرارت چكش خوار بوده و در ٣٥٠درجه ذوبان يابد و اگر حرارتش بيشتر از اين حد باشد، بخار شده و مى توان آن را مانند آب مقطّر نمود و اين فلز در مجاورت هوا سياه رنگ و فاسد شده ولى فساد آن محدود بوده و ورقه سياه و فاسد شده آن مانع از فساد ساير اجزايش مى گردد. پس مى توان آن را در مواقع زياد مثل ساختن ظروف و تونگ و پوشيدن سقف شيروانى عمارات و مانند آن به كار برد و برترى آن از سرب بدين است كه جوهرش مانند سرب سمّيت نداشته و آبى را كه مدت مديدى در ظروف و لوله هاى رويى مانده باشد، بدون هيچ غايله مى توان نوشيد به شرط اينكه لحيم آن لوله ها سربى نباشد و حال آنكه آب ظروف و لوله هاى سربى موجب قولنج سربى و هلاكت مى گردد و از تركيب اين فلز با مس، مفرغ و برنج به وجود آيد. پس در طرز ساختن روى گويد: روى را اغلب از سنگى معدنى ـ كه به «بلاند» موسوم و تركيبى است از روى و گوگرد ـ استخراج مى نمايند بدين طريق كه بهواسطه زغال اين سنگ را در كوره ها تجزيه مى نمايند; روى آن به شكل غبار مرتفع و تقطير شده، پس آن را بهواسطه تقطير مجدّد تصفيه مى نمايند.
روى براه ـ مردم حليم و فرمانبردار.
روى بروى ـ مقابل.
روى بند ـ نقاب.
روى پاك ـ (به سكون ياء) دستمال و (به كسر آن) معروف است.
روى پوش ـ پرده و نقاب و مطلاّ و هر كسى و هر چيزى كه ظاهر و باطنش يكى نباشد.
روى توتيا ---> روح توتيا.
روى جبّه ـ در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: جبّه اى است كه از روى لباس ها پوشند چون كه در بعضى جاهاى خراسان مطلق قبا را «جبّه» گويند.
روىِ خاندان ـ بهترين خاندان و دودمان.
روى داد ـ واقعه و قضيّه.
روىِ دل نمودن ـ احسان و مردمى نمودن.
روىْ ديدن ـ طرف گيرى كردن.
روىْ ساختن ـ شرمنده شدن و خجالت كشيدن.
روى سوخته ---> روسختج.
روى شناس ـ آشنا و مردم مشهور.
روى كش ـ هر كسى يا چيزى كه ظاهر و باطنش يكى نباشد.
روى گاه ـ پيشواى ملّت و رئيس قوم و طايفه و ديباچه كتاب و نامه و دست بالاى جامه.
روى گر ـ مسگر و سفيدگر.
روى گردان ـ متمـرّد و استنـكاف كننــده و اعـراض نماينده.
روى گشا ـ چيـزى كه در شب زفاف داماد به عروس دهد.
روى مال ـ دستمال.
روى مينا ـ (به كسر ياء) روى صاف و زيبا و (به سكون آن) زدوده شده و مردم روسفيد و بى گناه.
روى نسل آدم ـ قرار و آرام و انبيا و اشراف مردمان، خصوصاً حضرت پيغمبر آخرالزمان.
روى نَما ـ ظاهر و آشكار.
روىْ نمودن ـراه نمودن و توجّه و اراده كردن و در خاطر گذاشتن.