قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٥٢
رومانيا و بحر بالطق[درياى بالتيك ] و بحر منجمد شمالى و اراضى پروسيا[بخشى از آلمان كه سابقاً امپراتورى مستقلى بود ] و آوستريا[اتريش ] محاط و اهالى آن در حوالى نودمليان و با اينكه مسيحى هستند، وقرى اعتنايى به پاپ نگذاشته و فقط به سلطان خود كه هم امپراطور و هم به منزله پاپ بوده و به نوشته بعضى طِزار و گِزار هم گويند، اطاعت داشتند و پايتخت آن قديماً شهر مسكو بوده و در ١٧٠٣ميلادى ـ كه مطابق ١١١٥ هجرى باشد ـ به پترسبورغ[سن پترزبورگ ] انتقال يافت. و بالجمله اصل تشكيل دولت روسيه در ٣٦٢يا ٢٦٢ هجرى بوده.
روس اَنگُرده ـ روباه تربك[ر.م].
روسبى; روسپى ـ (چو دوستى) قحبه و فاحشه و زن بدكاره كه مخفّف و محرّف روسپيد است كه به طريق طعنه و سرزنش گويند.
روستا; روستاد; روستك ـ قريه و ده و دهقان و مجمع و جمعيّت مردمان.
روستم ـ (چو دوستم) رستم.
روسجق ـ (ل) احمد رفعت[ر.ض] گويد كه شهرى است داراى سى هزار نفوس در ساحل طونهرود دانوب كه بايزيدخان عثمانى فتحش كرده و در ١٨١٠ميلادى ـ مطابق ١٢٢٥هجرى ـ به تصرّف روس درآمده و به فاصله ١٦سال بازهم به يد استيلاى دولت علّيه عثمانى گذشته، پس در ١٨٧٨ميلادى ـ مطابق ١٢٩٥هجرى ـ به موجب معاهده برلين به بلغارستان ملحق گرديد.
روسُختَج ـ به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، معرّب «روى سوخته» كه مس سوخته است و آن را «راسخت» نيز گويند و بهترين آن سياه مايل به سرخى است و سياه آن زبون باشد زيراكه بسيار سوخته و فاسد شده و بسيار قابض و مجفّف و تند و جذّاب و منقّى جراحات غشاوه چشم و مانع زيادتى قروح [جراحات ] خبيثه و جهت بردن گوشت فاسد زايد مؤثّر و مغسول آن ملايم تر باشد.
روسى ـ(چو روزى) پياله شراب و پهلوانى بوده تورانىدولت ترك آسياى مركزى در شاهنامه و هر چيز منسوب به روس.
روسيبى; روسيپى ـ روسپى.
روسيدن ـ خراميدن و گذشتن و سبقت گرفتن.
روسيه ـ (به كسر سين و فتح و تخفيف ياء و ظهور هاء) مخفّف روى سياه[ر.م] است و(به تشديد ياء و خفاى هاء) رجوع به «روس» نمايند.
روسيّه آسيايى ---> سبير.
روسيّه سرخ ---> غاليچيا.
روش ـ(چو روز) بدخلق و تندخوى و روشيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و (چو خَجل) روسيدن[ر.م] و رفتن و اسم مصدر آن و مذاق و مسلك و طرز و قاعده و خيابان و حركت و جريان و مثل و مانند كه «باره» و «كردار» هم گويند.
روشان ـ (چو خوبان) روشن، اِفراداً و تركيباً.
روشن ـ (به فتح اوّل و كسر ثانى و سكون ثالث) سلوك و رفتار و (بر وزن بودن و روغن) بى غش و صاف و واضع و آشكار و ستاره و كوكب و فروغ و نورانى.
روشن چراغ ـ نوايى است از موسيقى.
روشن دان ـتاب دان[ر.م] و چراغدان و روزنى كه در خانه ها به جهت روشنايى گذارند.
روشن دل ـ شاد و منوّرالقلب و محكم دل.
روشن قياس ـ مردم صاحب فراست.
روشنا; روشنايا ـ روشن و ستاره سهيل.
روشنائى ـ مرقشيشا[ر.م] و روشن و نورانى بودن.
روشناس ـ روى شناس[ر.م].
روشنايى ـ روشنائى[ر.م].
روشندان ـ رجوع به تركيبات «روشن» شود.
روشنگ ـ (به فتح و ضمّ اوّل و فتح ثالث و فتح و سكون رابع) ساتل[ر.م] و نام زن اسكندر كه دختر دارا[ر.م] بوده و رجوع به «غوشنه» هم نمايند.
روشنى ـ روشن بودن و منسوب به روشن و علاوه بر آنچه در «بايزيد انصارى» مذكور افتاد و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، لقب يكى از كبار مشايخ و عرفا هم هست كه