قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٣٤
رِشكَك ـبه نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، نباتى است معطّر كه از برگ و ساقه آن ترشى ساخته و در تلذيذ اغذيه و تحريك اشتها به كار برند.
رشكن ـ (چو بددل و فلفل) مخفّف رشكين[ر.م].
رشكين ـ (چو تخمين) حسود و غيور و متكبّر و (چو دلگير) پژمرده و چركين و هر چيزى از جامه و غيره كه تخم شپش داشته باشد.
رِشمه ـ به تركى، لجامىافسار است معروف كه از زنجير مى باشد.
رشميز ـ (چو تبريز) چوب خوارك[ر.م].
رشن ـ (چو جشن) گزيدن وگزندگى و دست فال[ر.م] و پشته و كوه كوچك و نام روز ١٨ يا ١٧ ماه هاى شمسى كه در جدول «تاريخ فرس» مذكور افتاد و هم فرشته اى است موكّل بر مصالح آن روز و رجوع به «مواجب» هم نمايند.
رشنواد ـ (چو كم سواد) نام يكى از نوكران هماى، دختر بهمن ششمين پادشاه كيانى يا مادر وى.
رَشنى ـ خاكستر و خاكروبه و خاكروبه كش.
رشوت ـ (ر.ف) و به پارسى«پاره» و «بدكند» و «بركند» و «بلكفت» و «بلكفته» و «فرخج» گويند.(عر)
رشيد ـ علاوه بر معنى عربى معروفراه يافته; رستگار، لقب عبدالرشيد ديلمى و ميرعماد قزوينى هم بوده كه هر دو در فن خط مسلّم روزگارند و به نوشته بستان السياحة [ر.ض]، شهرى است خوب و بزرگ از بلاد مصر كه از اقليم دويّم و هوايش گرم و آبش از رود نيل و مردمانش عرب و اكثرشان شافعى مذهب مى باشند و گويا همان شهرى است كه احمد رفعت عثمانى[ر.ض] در كتاب خود رشيديّهاش ناميده و گفته: شهرى است در كنار يك شاخه رود نيل از مصر سفلى به مسافت پنجاه كيلومتر از شمال شرقى اسكندريّه كه داراى بيست هزار نفوس مى باشد.
رَشيده ـ ريشه دستارى كه بعضى از آن را شبكه كرده باشند.
رشيدى ـ شاعرى بوده فصيح]استاد ابومحمّد رشيدى سمرقندى، از سخن سرايان نامى قرن ششم هجرى در ماوراءالنهر (لغت نامه دهخدا)[.
رشيديّه ـ علاوه بر آنچه در «رشيد» مذكور گرديد، در اصطلاح اطبّا، اكرا[ر.م] و به اصطلاح جغرافيايى، قلعه مشهورى است در سمت شمال شرقى تبريز.
رَشينه ـ راتيانج[ر.م].
آيين پانزدهم