قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٣٢
خودش را از تحت اسارت غربى ها رهانيده و ممالك او را از يد تخريب تورانى ها[حكومت ترك در شرق ايران ] مستخلص نموده، عاقبت به جهت عدم قبول دين زردشت اسفنديار، پسر كيكاوس، از طرف پدر خود مأمور به اعدام او بوده و بعد از دو روز جنگ و جدال عجيب به دست رستم مقتول گرديد و بعد از مدتى رستم هم در سفر هندوستان به حيله و خيانت برادر خود، شغاد، فوت گرديد، «برادر برادر بر آذر نهد». پس گويد كه چون وقايع و حكايات منقوله در حق اين رستم از حد اعتدال متجاوز و از دايره عقل خارج بود، به تفصيل آنها نپرداخت.
رستم در حمّام ـ ]يعنى صورتى است بى معنى (لغت نامه دهخدا)[.
رستن ـ (چو دلبر) ريستن[ر.م] و(چو خفتن) روييدن و (چو رفتن) صف زدن و خلاص شدن و نجات يافتن.
رستنى ـ (به ضمّ اوّل) نباتات و روييدنى.
رسته ـ (چو سركه) ريسيده و (چو خفته) گياه و روييده و مردم بى ادب و حلواى كعب غزال و (چو دسته) بازار و راسته و قانون و قاعده و خلاص شده و نجات يافته و صف انسان و حيوان و شخصى كه ظاهراً و باطناً قيد و آلودگى نداشته باشد.
رسته خاك ـ ساير موجودات.
رسته دِر ـ صف دِر[ر.م].
رستهم ـ (چو گلْ بدن) رستم زال.
رستى ـ (چو دستى) مضارع و مخاطب از رَستن است، يعنى خلاص شدى و نجات يافتى و (چو پشتى) نان و حلوا و غالب شدن و استحكام و محكم و ماحضر و خوردنى كم و راحت و فراغت و روزى و نعمت و دليرى و شجاعت.
رسخ ـ (چو سخت) استحكام و رجوع به «نسخ» هم شود.(عر)
رسد ـ (چو نمد) لايق و سزاوار و سهم و حصّه و رسيدن و غور كردن و متوجه شدن.
رسداق; رسدق ـ (چو مشتاق و دختر) بازار و ده و قريه.
رسش ـ (چو خَجِل) اقصا و انتها و كامل و تمام و وصول و اسم مصدر رسيدن.
رَسطاطاليس; رَسطاليس ـ ارسطاطاليس[ر.م] است.
رسطاليهم ـ (ل) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض، نوزدهمينِ ملوك كلدانياندر بين النهرين در قرن ٨ تا ٦ق.م بوده كه در ٤٠٨٣ هبوطى بعد از پدرش، مانوسر.م، در بابِل جلوس نموده و از كنار عمان تا سرحد گرجستان مطيع فرمان ساخته و دست تعدى از پدر زياده داشته و كار بتخانه ها را نيك به رواج آورده و پيوسته با سلم ابن فريدون، ساز موالات بسته و به ارسال تحف و هدايا خاطر او را از خود خرّم مى داشت و بعد از چهل سال حكمرانى پسر خود، اميوطوسر.م]، را به منصب وليعهدى مفتخر گردانيد.
رسك ـ (چو خِشم) تخم شپش كه اهالى ما «سركه» گويند.
رسم ـ (چو عزم) داغ و نشان و متعارف و عادت و سليقه و شيوه كه «آيين» و «باره»هم گويند و خدمتكار نزديك و مقرّب مثل پيشخدمت و آبدار و جامه دار و امثال ايشان.(عر)
رَسمو ـ زنبور عسل و هم شهرى است محاط به قلعه به مسافت هفتاد كيلومتر از شمال غربى از جزيره كريد كرت در درياى مديترانه.
رسمى ـ خدمتكار مقرّب و آنان كه روزبه روز و ماه به ماه و سال به سال وظيفه مستمرّى و مقرّرى گيرند.
رسن ـ (چو چمن) معروف استريسمان.
رسن باز ـ لولى[ر.م و گداغازىر.م].
رسنواد ـ(چو كم سواد) نيزه.(ند)
رسوا ـ (چو خرما) حقير و ذليل و بى آبرو كه «كياده» هم گويند.
رسول ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «مرسل» شود.(عر)
رسيد ـ (چو خريد) رسيدن و ماضى قريب مفرد و امر حاضر جمع از رسيدن.
رسيد و رسانيد ـارسال و مرسول.
رسيدن ـ پرسيدن و به معنى معروف.