قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٢٤
ربذ ـ (چو مرض) كوهى است در ربذهدر عربستان.
ربذه ـ جايى است در سه منزلى و يا چهار منزلى مدينه كه آبش بد و هوايش گرم و عثمان ابن عفّان، ابوذر صحابى را به جهت درشتى و بدگويى در امر خلافت از مدينه بيرون كرده و بدانجا فرستاد و آن سعادتمند با زوجه خويش در آنجا بى كس و تنها به سر برده تا در ٣٤ هجرى وفات يافته و در همانجا مدفون گرديد، رحمه الله.
ربرق ـ (چو فلفل) سگ انگور[ر.م].
ربرونتن ـ (چو پهلوشكن) مردن.(ند)
ربزبا ـ (چو مرحبا) آفتاب.(ند)
ربع ـ (چو تند) چهاريك و (چو منع) منزل و خانه و محله و جماعت و مردم وسيط القامه.
رُبع مُدبِر ـ در اصطلاح احكام نجومى، ربعى است از فلك كه ميان طالع و رابع و يا سابع و عاشر باشد.
رُبع مذكّر ـ همان ربع مقبل مذكور در ذيل است.
رُبع مسكون ـ به مقدّمه چهارم از «اقليم» و ماده سيّم از «زمين» رجوع نمايند.
رُبع مُقبِل ـ در اصطلاح احكام نجومى، ربعى است از فلك كه ميان طالع و عاشر و يا سابع و رابع باشد.
رُبع مؤنّث ـ همان ربع مُدبِر مذكور در فوق است.
ربل ـ (چو هند) بابونه و بومادران.
رَبوجه; رَبوخه ـ خوشى و لذت، خصوصاً در حال جماع.
ربودن ـ (چو نُمودن) سلب و تاراج و غارت.
رُبوس ـ پرخوار.
ربوسه; ربوشه ـ (چو نُمونه و سبوچه) مطلق سرپوش و روپوش، خصوصاً دستمال و چادر و معجر [روسرى ] زنان.
ربوله ـ (به فتح اوّل) كنگر.
رَبون ـ بيعانه و پيشَكى[ر.م] و پولى كه زياده از مقرّرى به مزدور مى دهند.
ربونجو ـ (ل) گويا محرّف ريونجو[ر.م] است.
ربّه ـ (چو مكّه) لات[ر.م] و خانه بزرگ و مؤنّث ربّ است و (چو جثّه) كثرت عيش و نام ماه ذيقعده و جمادى الثانى است و (چو سكّه) جماعت بسيار و يا خصوص ده هزار و گياهى است و درختى است و يا خرنوب[ر.م] است.
ربّى ـ (به ضمّ اوّل و تشديد و الف ثانى) حاجت و احسان و نعمت و گره سخت و گوسپند نوزاييده يا بچه مرده و هم نام ماه جمادى الاولى و جمادى الاخره است.
ربيثا ـ(چو مسيحا) به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، نان خورشى است كه از ماهى هاى كوچك درست نمايند و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض، نوعى از ماهى كوچك است كه گرم تر از روبيانر.م] و در افعال قوى تر از آن بوده و از جانب هرموز آرند و در ولايات گرمسيرى ماهيابه از آن پخته و «ماهى اشنه» يا «ماهى اشنه موتو» نيز گويند و اهالى آن ديار خشك آن را نيز خورند و مهيّج باه و مصلح حال معده و تشنگى آورد و مصلح آن تخم كاهو است.
ربيخن ـ(چو رَسيدن) شهر كوچكى است از سغد سمرقنددر ازبكستان.
ربيع ـ به عربى، چهاريك و نهر كوچك و قسمت آب اراضى و فصل بهار و آنچه از گياه و علف در آن فصل مى رويد و دو ماه از ماه هاى عربى هم بدين اسم موسوم بوده و به قيد اوّل و ثانى يا آخر از همديگر امتياز يابند، چنانچه در «تاريخ عرب» مذكور افتاد.
ربيع الآخر; ربيع الأوّل; ربيع الثانى ---> ربيع.
ربيعه ـ ابن نضر، نام بيستويكمينِ تبابعه يمن كه در «تبّع» مذكور افتاد و هم ولايتى است وسيع مشتمل بر بلاد معموره و نواحى مشهوره از مشرق به كردستان و از مغرب به دياربكردر تركيه و از جنوب به عراق عرب و از شمال به ارمنيه كبرى محدود و دارالملكمركز آن موصل و مردمانش عرب و اكثرشان حنفى مذهب و بعضى شافعى و برخى شيعه و ديگر على اللّهى بوده و جماعت كرد و ترك و يزيدى و نصارى نيز بسيارند و رجوع به «مضر» هم نمايند.
آيين سيّم