قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣١٦
معترف بوده و دائماً به زيارت او رفته و شبهات دايره بر حقايق را از او حل مى نمود و در ١٣٥ يا ١٨٠ يا ١٨٥ هجرى درگذشته و در قدس شريف دفن شده و بقعه او مزار عرفا است.
رابو ـ گلى است بهارى و خوش بوى.
رابون ـ به يونانى، راوند[ر.م] است.
راپوت; راپور; راپورت; راپورط ـ به فرانسه، تقرير و لايحه و مذكّره و خبر دادن، خصوصاً امور نهانى را.
راتب; راتبه ـ (چو كاتب و فاطمه) صاحب شأن و رتبه و هر چيز ثابت و دائم و به همين نسبت جيره و وظيفه و مقرّرى و مستمرّى را گويند.(عر)
راتج ـ (ل) به قول تحفه[ر.ض]، نارگيل است.
راتياج; راتيان; راتيانج; راتيانه; راتيج; راتين; راتينج; راتينه ـ (چو ماديان و باكفايت و پاگير و ماليدن) كه «ريتانج» و «رخبينه» و «رشينه» نيز گويند، به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، صمغ درخت صنوبر و به سه نوع مى باشد: يكى آنكه سايل بوده و منجمد نگردد و آن را «زفت رطب» گويند، و ديگرى آنكه منجمد باشد يعنى مانند صمغ هاى ديگر بعد از برآمدن از تنه درخت خودبه خود بدون طبخ منجمد و منعقد گردد، و سيّم آنكه به آتش آن را طبخ دهند تا منجمد گردد و اين را «قلقونيا» گفته و به شيرازى «زنگبارى» گويند و بهترين راتيانج آن است كه رنگ آن سفيد مايل به زردى بوده و بوى صنوبر از آن برآيد.
راج ـ به هندى، حكومت است.
راج پوت ـ قومى است فراوان از طوايف هندوان كه همگى كافر بى ايمان و در ملك جى نگر مسلط و مقتدرند و ازآن رو كه از اولاد ارباب حكومتند، بدين اسم موسوم گرديده كه از «راج» به معنى حكومت و «پوت» به معنى فرزند تركيب يافته.
راج محل ـ نام يكى از بلاد بنگالهكشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند كه در كنار رودى عظيم واقع و اطرافش واسع و باغات آن فراوان و اكثر مردمانش هندوان و بعضى مسلمان و كوزه گلين بسيار ممتاز در آنجا ساخته و به اطراف عالم مى برند.
راجور ـ قصبه اى است مسرّت اثر و دلپذير از توابع كشمير و رجوع به «مهراج» هم شود.
راج هنس ـ به هندى، پرسياوشان[ر.م] است.
راجز ـ (چو عاجز) كسى كه موافق بحر رجز شعر گفته و رجزخوانى نمايد.
راجع ـ (ر.ف).(عر)
راجعيّه ---> هفتادوسه ملت.
راجور ـ رجوع به تركيب «راج» نمايند.
راجه ـ چنانچه در «خاقان» اشاره نموديم، عنوان مخصوص پادشاهان هند و بالخصوص نام چند نفر از ايشان است كه مقام مقتضى تفصيل آنها نيست.
راجى ـ (ر.ف) كه به معنى اميدوار است و در مؤنث، «راجيه» گويند.
راح ـ شراب و روزى كه بسيار باد باشد و اراضى مستويه كه علف بسيار داشته و مشتمل بر تيهبيابان خشك باشد و هم نام نوايى است از موسيقى و جمع راحه به معنى كف دست است.
راحِ روح ---> راه روح.
راحِ ريحانى ---> ريحانى.
راحله ـ(چو قافله) در اصل لغت عربى، شتر نجيبى است كه به شدايد سفر و حضر قادر بوده و قابليت باربردارى داشته باشد، پس در مطلق چارواى باربردار هم استعمال نمايند.
راحيل ـ يا راعيل; نام مادر حضرت يوسف(عليه السلام) و هم نام ديگر زن او، زليخا، كه در تورات بدين اسم مذكور است.
راخ ـ اندوه و غم بسيار و رخنه و شكاف.
راد ـ ديوار و حصار و شجاع و پهلوان و سخنگوى يا سختگوى و قصه خوان و باسخاوت و كريم و دانشمند و جوانمرد و حكيم و همت و سخاوت و جوانمردى و شجاعت را هم گويند.
رادبوى ـ چوب عود.
رادمنش ـ مردم كريم الطبع و باسخاوت.
رادر ـ (ل) بلوكى است خرم نشان از بلوكات كرمان كه