قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣١
تخته زَرنيخ ـ زغال و انگِشتزغال افروخته.
تخته سالخورده ـ حكايات گذشته.
تخته كردن پنبه ـ حلاّجى كردن آن.
تخته كلاه ـ كلاه زنگله[ر.م].
تخته مينا ـ آسمان.
تخجم ـ (چو گندم) حريص و پرطمع.
تخجيريدن ـ غلطيدن.
تخرستان ـ تخارستان[ر.م].
تَخس; تَخسانيدن; تَخساييدن; تَخسيدن ـ بر وزن و معنى بخس و بخسانيدن و بخسيدن.
تخش ـ (چو رخش) تخس[ر.م] و صدر مجلس و تير آتش بازى و نوعى از تير و قسمى از كمان كه تير بسيار كوچكى دارد و به معنى تخشيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
تَخشا ـ اسم فاعل از تخشيدن[ر.م].
تَخشيدن ـ در صدر و بالا نشستن و كوشيدن و سعى نمودن.
تخكلوز; تخكلول; تخكلون; تخكله ـ (چو اَشكَبوس و زَلزَله) نخكله[ر.م] است.
تخلّص ـ ]رهايى يافتن و در اصطلاح شعرا، خروج از غزل و دخول در مدح با حسن وجه و نامى كه شاعر براى خود مقرّر كند و هر بيتى كه شاعر تخلّص خود را در آن آورد(لغت نامه دهخدا)[.
تَخله ـ نعلين و عصا و ريزه و خورده هر چيز.
تخم ـ (چو سخن) فخم[ر.م] و(چو ظلم) چادر شب و مرض هيضه[ر.م] و تخم مرغ و بيضه و اصل و نسب و نژاد و منتهاى زمين و بلاد و هر دانه اى كه بر زمين پاشند و ماده و مايه وجود هر چيز از انسان و حيوان. و بعضى تركيبات آن مثل تركيبات «حبّ» است.
تخمِ بَدران ـ تخم ترب صحرايى.
تخمِ تره تيزك ـ خردل فارسى.
تخمِ جاروب ـ اطريلال[ر.م].
تخمِ جهود ـ پراگنده و پريشان.
تخمِ خلال ـ اطريلال[ر.م].
تخمِ خليل ـ تخمى است تلخ و كبود به اندام ريزه و به مقدار تخم كرفس.
تخم دان ـ ظرف و مكان غلّه و زمينى كه تخم گل در آن پاشيده و شاخچه ها به كار برند تا بعد از بزرگ شدن به جايى ديگر نقل دهند.
تخم ريز ـ خاگينه و زارع و محلّ زراعت و قيمه اى كه در وقت بريان كردن، تخم بر آن ريخته و بر هم زنند تا همه يكى شود.
تخمِ زرداب ---> جبراهنگ.
تخمِ سپند; تخمِ سِپَندان ـ خردل فارسى و تره تيزك[ر.م].
تخمِ غاليه ـ ميوه درخت بان است.
تخمِ قيوندى ـقاوند[ر.م].
تخم كتان ـ دانه اى است معروف كه روغنش گيرند.
تخم گان ـ خصيه ها و تخم روييدنى، خصوصاً تخم خرفه.
تخمِ ماكيان; تخمِ مرغ ـ معروف است و به عربى «بيضه» و به پارسى «آستينه» و«آسينه» و «آشينه» و «آشتينه» و «خاگ»گويند و غذاى جامعى است بسيار سهل الهضم، خصوصاً در وقتى كه بهواسطه طبخ بسته نشده باشد و وزن متوسّط تخم ماكيان ٦٤گرم كه ٤٠ گرم وزن سفيده و ٢٤گرم وزن زرده است و يا اينكه نسبت وزن زرده آن به وزن سفيده آن مثل نسبت ١٥ است به ٢٤ و بعبارة اُخرى، وزن زرده تقريباً پنج ثمن سفيده است و سفيده آن در تصفيه شربت ها معمول و بهواسطه غشايى از پوست منفصل و غشايى ديگر از زرده اش انفصال يابد. و بالجمله بهترين آن بزرگ مقدار آن است كه در همان روز از مرغ تولد كرده باشد زيرا كه حرارت هوا مفسد آن بوده و حافظ آن از فساد هوا، در نمك نگاه داشتن است.
تخمار ـ(چو گلزار) تيرى است بى پيكاننوك تير كه به جاى پيكان گرهى از چوب پهن يا استخوان يا آهن پهنى نصب كنند.
تُخماق ـ (ر.ف) و بالخصوص آلتى است مر حلاّجان را كه از چوب ساخته و بر زه كمان زنند تا پنبه حلاّجى شود و