قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٠٧
نگارش يابد.
ذرّه مكّه ---> گندم.
ذريش ـ (چو حريص) به لغت اندلس، تيهو[ر.م] است.
ذرّيّه ـ (به ضمّ و كسر اوّل و تشديد و كسر ثانى و فتح و تشديد ياى حطّى) زن و زنان و اولاد مرد.
ذفكر ـ (چو كمتر) تخم كرفس كوهى.
ذكا ـ به عربى(چو دعا) آفتاب و (چو قضا) سن و سال و اخگر و ذكاوت و ذبح كردن.
ذكاوت ـ (چو قضاوت) التهاب آتش و حدّت ذهن و زود فهميدن سخن و سرعت انتقال بر مطلب كه به پارسى «نپراش» گويند.(عر)
ذكر ـ (چو تند) تذكّر و به يادآوردن و (چو قمر) آلت بول مردان و آهن خوب و نرينه، مقابل ماده و درخت خرماى بار ندهنده و (چو فكر) شرف و دعا و مدح و ثنا و تسبيح و تمجيد خدا و آوازه و شهرت و به ياد آوردن و از ديگرى سخن راندن و در ذهن حفظ كردن و به آن نطق نمودن و مطلب فراموش شده را متذكّر بودن و باران شديد و قول صلب و شديد و كتابى كه تفصيل دين و وضع بين الملل در آن درج باشد و ازاين رو قرآن مجيد را هم بدين اسم مسمّى دارند.(عر)
ذكران مرتوما; ذكر مرتوما ـ (ل) روز سيّم تموزماه]ر.م [است. در بعض كتب نجومى گويد كه «ذكر» يا «ذكران» به معنى ياد كردن و «مرتوما» نام دانشمندى بوده و آن چنان است كه چند موبد بوده كه هريك از ايشان چند روز را از روزهاى ديگر افضل مى دانسته اند و مردمان هريك از آن موبدان را در روزهاى منسوب به او در معبدهاى خود ياد مى كرداند و همچنين در روزهاى بعد تا نوبت به ذكر شخص ديگر مثل آن برسد و هر مولودى كه در آن ايام متولد مى شده به نام موبدى مى كرده اند كه نوبت ذكر او بود و در آن روزها جشن مى كرده اند و مرتبه ذكران فروتر از مرتبه عيد است.
ذمياط ---> دمياط.
ذَن ـ كسى كه به نشاط برود.
ذنب ـ (چو قلب) به عربى، معصيت و (چو عرب) دُم و دنباله و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «عقده» و «گوزهر» نمايند.
ذوالاذعار ---> عبد ابن ابرهه.
ذوالاصبع ـ ]لقب حيّان بن عبدالله ثعلبى، شاعرى از عرب و حرثان بن الحارث بن محرّث بن ثعلبة و وجه تلقيب او به ذوالاصبع آن است كه مار انگشت نر وى بگزيد. وى حكيمى خطيب و شاعرى نيكوشعر است (لغت نامه دهخدا)[.
ذوالاكتاف ---> شاپور.
ذوجدن; ذوجيشان ---> تبّع.
ذوالجناح ـ ]نام اسب حسين بن على بن ابى طالب(عليهم السلام)(لغت نامه دهخدا)[.
ذوذنب ـ در اصطلاح نجومى، ستاره دنباله دار معروف است كه نزد قدما از ثوانى نجوم[ر.م] بوده است و رجوع به «ذوذوابه» هم شود.(عر)
ذوذوابه ـ در اصطلاح احكام نجومى، ستاره گيسودار را گويند كه از ثوانى نجوم[ر.م] بوده و قدما ذوذنب را بخارى مى دانستند كه چون از زمين متصاعد شده و به كره آتش رسد، محترق شود; يك طرف غليظ كه آن را «ذوذنب» گفته و ديگرى رقيق كه آن را «ذوذوابه» مى خواندند.(عر)
ذَوراق ـ (ل)طعامى است كه از آرد گندم پزند.
ذوالرّمة ـ ]غيلان يا عبيدالله بن عقبة بن نهيس بن مسعود بن حارثه، از مشاهير و فحول شعراى عرب مى باشد كه در تشبيه و استعاره دستى توانا داشت. گويند كه وى در كودكى بسيار گريه مى كرد، ازاين رو تعويذىدعاى دفع بلا نوشته و با قطعه نخى در گردنش مى آويختند. پس ملقّب به ذوالرّمة گرديد كه «رمّه» پاره نخ و ريسمان پوسيده را گويند. وى به سال ١٧٠هجرى در چهل سالگى در اصفهان وفات يافت(ريحانة الادب، ج٢، ص ٢٦٢)[.
ذوسَنطاريا ـ (ل) اسهالى است كه از قروح [جراحات ] روده و امعا به وجود آيد. پس آنچه را كه از ضعف كبد حدوث يابد «ذوسنطارياى كبدى» گفته و آنچه را كه از انفتاح عِرق داخلى امعا حادث گردد به «مَعَوى» مقيّد سازند و در شرح نفيسى[ر.ض] گويد كه معنى اصلى يونانى