قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٨
ديده گاو; ديده گاوميش ـ گاوچشم[ر.م].
ديده گاه; ديده گه ـ جاى نشستن ديده بان.
ديدهور شدن ـ رسيدن به چيزها، چنان كه هست و نظر انداختن، چنان كه بايد.
ديدى ـ مفرد ماضى از ديدن و مخفّف ديديد هم هست.
ديديموس ---> حواريين.
دير ـ (به كسر اوّل) دور و دراز و مدت متمادى و(به فتح اوّل) در شرح قاموس]ر.ض [گويد كه خوان نصارى [مسيحيان ] است و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد كه مسكن رُهبان است و در مراصدالاطلاع[ر.ض] گويد كه خانه اى كه رهبانان در آن عبادت كرده و از عمران و آبادانى دور بوده و مساكن ايشان هم در آن مى باشد و هرآنچه از معبدهاى ايشان كه در آبادانى بوده و مسكن ايشان نباشد، آن رابِيعَه گويند و گاه است كه كنيسههم نامند الاّ اينكه اهل عراق كنيسه را به يهود مخصوص داشته و بيعه را به معبد نصارى مختص دانند.
دَيرِ ابلق ـ ديرى است در اردشيركورهدر فارس.
ديرباز ـ تعويذ[ر.م] و بازوبند و طويل و دراز، خصوصاً دهر و زمان طولانى.
دَيرِ تجلّى ـ ديرى است در طورطور سينا كه به زعم نصارى، حضرت روح الله(عليه السلام) در آنجا به حواريين تجلّى نمود.
دَيرِ تنگ ـ دنيا و عالم سفلى.
دَير جودى ـ ديرى است بر بالاى كوهى كه گويند در عهد حضرت نوح(عليه السلام) بنا شد.
دَيرِ رندسوز ـ دنيا و عالم سفلى.
ديرزى ـ امر و فاعل از دير زيستن وبسيار ماندن و نام روز ٢٧ ماه هاى جلالى كه در جدول «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
دَيرِ سِپَنجى ـ دير رندسوز[ر.م].
ديرسون ـ انبوه و بسيار.
دير شدن ـ دور شدن و مردن و فوت شدن.
دَيرِ شمع ـ دير قديمى است در سه فرسخى فسطاط مصر كه در نزد نصارى مسيحيان به غايت محترم است.
دَيرِ شيخ ـ ديرى است در پنج فرسخى حلب.
دَيرِ قمر ـقصبه اى است از سوريه به مسافت نود كيلومتر از شمال شرقى عكّادر فلسطين اشغالى كه يك دير و يك كليسايى داشته و به دوهزار مردم از نصارى مسيحيان و قوم درزى[ر.م] مشتمل مى باشد.
دَيرِ كاج ---> كاج.
دَيرِ مكافات ـ دنيا و عالم سفلى.
دَيرِ مينا ـ فلك و آسمان.
ديرياز ـ ديرباز[ر.م]
دَيرِ يونس ـ ديرى است در دو فرسخى سمت شرقى دجله كه موضع آن به نينوا معروف و در تحت آن چشمه اى است كه آن هم به چشمه يونس مشهور و مردمان اطراف به جهت اغتسال آنجا آيند.
ديرانى ـ (چو حيوانى) صاحب دَير و كليسا.
ديرند; ديرنده ـ (چو ديدند و بى پرده) ديرباز[ر.م] و هر زمان و اسم فاعل از ديريدن[ر.م].
ديره ـ (چو شيره) نام دو قصبه است در نواحى مُلتاندر پاكستان يكى ديره گلشاه و ديگرى ديره غازى خان.
ديريدن ـ (چو خيسيدن) دير و پايدار بودن و مكث و درنگ نمودن.
ديرين; ديرينه ـ (چو بى دين) قديم و كهنه.
ديز ـ پرويزنغربال و چنبر و غربال و دايره و حصار و قلعه و نوعى از پاتيل مسين و قسمى از شياف كه در چشم كشند و به معنى اسب تيزرو و لون و رنگ، خصوصاً كبود و سياه و بالخصوص رنگ خاكسترى مايل به سياهى است كه مخصوص ستور و بعضى از حيوانات ديگر بوده و خطى سياه از كاكُل تا دمشان كشيده باشد و آن را «سور» و «سول» نيز گويند و نحس و شومش دانند، چنانچه گويند: «سور از گلّه دور» و ستور همچنانى را نيز گويند و ديگر نوعى از ديگ است كه در آن گوشت و پلاوپلو نيز پزند و آن را از گل و مس سازند و سه پايه آهن بر زير آن گذارند و آن را «ديزاندان» نيز گفته اند و آن پخته را نيز به مجاز «ديزى» خوانند.