قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٧
بفروخت و يا نام مهتر دزدانى است كه در عهد وامق عاشق داستان وامق و عذراى راهزنى مى كرد.
ديب ـ (چو سيب) نام يكى از بندرهاى هند و به تركى، اصل و اساس و دبر و مقعد و تخت و منصب و عمق و قعر است.
ديب باقوى ---> ترك.
ديبا ـ ابريشم و اطلس و ديدار خوبان و نوعى از قماش گران مايه از حرير الوان.
ديباجى ـديبافروش و هرچه از ديبا بافته باشند.
ديباى پخته در پخته ـ ديبايى كه هيچ يك از تار و پودش خام نباشد.
ديباج ـ معرّب ديبا و شتر ماده جوان.
ديباجه ـ معرّب ديباچه[ر.م].
ديباجى ـ رجوع به تركيبات «ديبا» نمايند.
ديباچه ـ روى و رخساره و پوست آن و يك قطعه از ديبا و اوّل كتاب.
دَيبادين ـ نام مَلَكى و يكى از نام هاى الهى و روز ٢٢ يا ٢٣ ماه هاى شمسى كه در نزد بعضى به «دين» موسوم و در جدول «تاريخ فرس» اشارت نموديم و پارسيان در اين روز از دى ماه جشن كرده و عيد نمايند.
دَيباذَر ـ چنانچه در جدول «تاريخ فرس» اشارت نموديم، نام روز يازدهم ماه هاى شمسى كه بنابر قاعده مذكوره در «آبان»، روز مذكور از دى ماه روز جشن و عيد پارسيان است و هم فرشته اى است موكّل بر امور روز مذكور و بعضى روز هشتم آن ماه ها را «ديباذر» گويند.
ديبال ـ (چو قيفال) نام شخصى است كه قصبه ديبال پور از ملك پنجابدر پاكستان از بناهاى او است.
ديباوَند ـ لقب تهمورس ديوبند[سوّمين پادشاه پيشدادى ] كه مجموع ديوها را مسخّر گردانيد و معنى آن «تمام سلاح» است]به «تهمورس» هم رجوع شود[.
ديباه ـديبا[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
ديباقوى ---> ترك.
ديبدار ـ ديودار[ر.م].
دَيبدين ـ ديبادين[ر.م].
دَيبَرجاس ـ (ل) به يونانى، نوعى از مرقشيشا[ر.م].
ديبق ـ (چو ديگر) معرّب ديبه[ر.م] است.
ديبك ـ (ر.ف) و به پارسى «جواز» و «جوازه» و «جوغن» گويند.(كى)
دَيبُل ـ (ل) دبيل[ر.م] است.
ديبمهر ـ رجوع به تركيبات «دى» شود.
ديبه ـ (چو ديگر) مخفّف ديباه[ر.م].
ديبه خسروى ـ گنج سيّم از گنج هاى خسروپرويز پادشاه ساسانى در قرن ٦ و٧م است.
ديجور ـ (چو ميمون) شب بسيار تاريك.
ديد ـ (به كسر اوّل) نظر و ملاحظه و ديدن و ماضى آن.
ديدا ـ (چو شيدا) گم شده و ناپيدا.
ديدار ـ (چو بيدار) پيدا و پديدار و روى و رخسار و چشم و ديده و قوّت باصره و رخ نمودن و ملاقات و ديدن.
ديدارمُزد ـ چيزى كه داماد در شب زفاف به جهت گشادن روى عروس به او مى دهد.
ديدبان ـ (چو ميزبان) حافظ و نگهبان و شخصى كه بر جاى بلندى نشست و هرچه از دور بيند خبر دهد.
ديدن ـ رؤيت نمودن و به چشم نگاه كردن.
ديده ـ ديدبان[ر.م] و چشم و مردمك آن و اسم مفعول و ماضى بعيد از ديدن و درخت بلندى كه ديده بانان بر بالاى آن نشسته و نگاه كنند.
ديده بان ـ ديدبان[ر.م].
ديده بان بام چهارم ـ آفتاب.
ديده بان حصار كبود ـ ديده بان فلك.
ديده بان عالم ـ سبعه سيّاره.
ديده بان فلك; ديده بان كبود حصار ـ ستاره زحل و هريك از سبعه سيّاره.
ديده برداشتن ـ انتظار كشيدن.
ديده پَست ـ[١] سوراخ مقعد.
ديده دار ـ ديده بان[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
ديده كافورى ـ كور و نابينا.
ديده كردن ـ نگاه كردن و در امرى تأمّل نمودن.
[١] ضبط لغت نامه دهخدا: ديده پُشت.