قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٥
فساد و هرزه درايى آن را به نظر انصاف خود ناظرين موكول و محوّل مى داريم.
دهريّه ---> دهرى.
دهزنگى ـ رجوع به تركيبات «ده» نمايند.
دهستان ـ (به ضمّ ثانى و فتح اوّل) نام شهرى است و (به كسر اوّل) قريه و جايى كه در آنجا قريه بسيار باشد.
دهش ـ (به كسر اوّل و ثانى) دهيدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
دهشت ـ (چو الست) اتحاد و اتفاق و يكرنگى و يك جهتى و به عربى، بر وزن و معنى وحشت و حيرت و زوال عقل از ولهتحيّر; اندوه و غفلت و هم رجوع به «تاريخ فرس» نمايند.
دهشت همگانى ـ اتحاد و اتفاق عمومى.
دهقان; دهكندى; دهگان; دهگانى ـ رجوع به تركيبات «ده» نمايند.
دهل ـ (چو شتر) طبل و كوس و نقاره كه «شندف» هم گويند.
دهلْ دريده ـ رسوا شده.
دهله ـ (چو بَهله) پل و قنطره و گياه گوَن.
دهلى ـ (چو شترى) منسوب به دهل و (چو هندى) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، شهرى است شهير كه دِلّى نيز گفته و قديماً به اندرپهت موسوم و چهار دوره خراب و آباد شده و در دوره چهارم دهلىنام راجه ثريّا آنجا را ساخته و به نام خودش موسوم داشته و دارالملكپايتخت خويش ساخت و بعد از آن هماره مقرّ راج هاى بزرگ بوده و بعد از ظهور ملّت بيضا مدتى دارالملك ملوك اسلام نيز بوده تا اينكه شاه جهان ابن جهانگيرپنجمين پادشاه تيمورى هند در قرن ١١هـ تعميرش كرده و بدين نسبت شاه جهان آبادش گويند و در عهد ملوك كوركانيّه آبادى آن به مرتبه اى رسيده كه دوازده فرسخ طول و شش فرسخ عرض داشت ولى از زمان تسلّط نادرشاه افشارقرن ١٢هـ و احمدشاه افغان [مؤسس استقلال افغانستان در قرن ١٢هـ ] رو به خرابى نموده و به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، نام قديمى اين شهر اندارپراستها و در زبان اوروپايى ها نامش دلهى و وقتى مقرّ اداره دولت مغول بزرگ و تا ١٢٧٥هجرى در يد استيلاى ايشان و در تحت نظارت انگريزانگليس مى بوده و اليوم كاملاً در حيطه تصرف انگريز بوده و داخل ايالت كلكوته مى باشد.
دهليز ـ (چو دلگير) آمدن و ميان خانه و در خانه و آستانه; معرّب واليز است و به پارسى «شبت» و «بالان»گويند.
دهليزى ـ سخن هرزه و اراجيف و بى فايده.
دهم ـ (چو سبُك) آخرين ده چيز و (چو فهم) سياه و تيره و درخت غار[ر.م] و يا ميوه آن.
دَهمَست; دَهمَشت ـ (ل) عود و درخت غار[ر.م] و يا ميوه آن.
دهن ـ (چو كفن) دهان، اِفراداً و تركيباً و (چو تند) به عربى، روغن.
دهنا ـ (چو صحرا) به نوشته شرح قاموس[ر.ض]، بيابان و گياهى است سرخ و جايگاهى است پيش ينبعدر عربستان و اسم دارالاماره است در بصره و جايگاهى است از براى تميماز قبايل عرب در نجد و در مقام نسبت دهنى و دهناوى گويند.
دهناد ـ (چو بغداد) نظم و نسق و قاعده و قانون.
دهناوى ---> دهنا.
دهنج ـ (ل) معرّب دهنه.
دهنه ـ (چو گندم) رجوع به تركيبات «ده» نمايند و (چو عمله) دهانه و در برهان[ر.ض] گويد كه زنگار فرنگى است و آن سنگى است سبزرنگ مشهور به «دهنه فرنگ» كه از كوه هاى مشرق آرند و نحاسىبه رنگ مس و غير نحاسى مى باشد و به طعم شيرين به تلخى مايل و معرّب آن دهنج است. و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد كه دهنج سنگ سبزى است، به پارسى «دهنه» گويند و آن دو نوع است: كرمانى و فرنگى و بهتر فرنگى است. و در تحفه[ر.ض گويد كه دهنه اسم شبهر.م] است و دهنج را به فارسى «دهنه فرنگ» نامند و آن سنگى است كه در معادن مس و نقره و غيره از بخارات معدنى متكوّن مى گردد، مثل زبرجد كه از معدن طلا به هم مى رسد و دهنه نحاسى بخار معدن مس است و بهترين آن سبز تيره است كه در حين صافى هوا صاف و در تيرگى آن تيره نمايد و فرنگى عبارت از آن