قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٢
مرغان و چيزى است مانند توشه دان كيسه; خورجين كه تنگ دهان است و به معنى گردش و دوران و نوبت هر چيز كه گاهى اين را باشد و گاهى آن را،خصوصاً حالت انتقال از شدت به رخا سستى و برگرديدن روزگار است به خوبى به سوى كسى و سرانجام در مال و خدم و حشم است و گاهى (به ضمّ اوّل) در اين معنى و يا در امور آخرت و (به فتح اوّل) در جنگ و يا امور دنيا استعمال نمايند و بالجمله غنا و ثروت و هيئت و اراده سلطنت را هم «دولت» گفتن به مناسبت پاره اى از معانى مذكوره مى باشد.
دولت آباد ـ نام چند موضع است از عراق و فارس و خراسان و هندوستان كه مشهورترين آنها دولت آباد دكن در هند و شهرى است عظيم و كاغذ خوب دارد.
دولت با ـ آش دولت.
دولت خداى ـ توانگرى و ثروت و نعمت علم و سلطنت و كسى كه فيض او عام باشد.
دولت متّحده ---> بريتانيا.
دولَتبا ـ آش دولت.
دولغه; دولقه ـ به تركى، طاس كلاه[ر.م] و كلاه خود]ر.م [است.
دولگر ـ (چو دختر) گويا محرّف درودگر است.
دولميان ـكيسه و خريطه كيسه چرمى و هميان كيسه.
دوله ـ (چو روضه) خاك و گردباد و چاليك[ر.م] و زلف و دايره و پياله و پيمانه و (چو لوله) شكم و دايره و مكر و حيله و مويه و پشته بلند و شخص بى كمالى كه خود را باكمال جلوه دهد.
دولى ـ به تركى، پر و مالامال و تگرگ است.
دُوُم ـ مخفّف دويّم است.
دومان ـ به تركى، بخار و دخان و ميغ ابر; مه است.
دومينيون ---> بريتانيا.
دون ـ (چو خون) به عربى، به معنى غير و خسيس و ضعيف و كم همّت و تحت و اسفل و پس و پيش است و (به اشباع اوّل) به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، نام نهرى است در ايالت مِن از فرانسه كه به نهر ديگرى ـ كه آن هم موسوم به مِن مى باشد ـ التصاق يابد و هم نهرى است ديگر در ايالت قولا از اوروپاى روسيّه كه بدواً رو به جنوب جارى، پس تا ممالك قزاق هاى دون كه يكى از ايالات اوروپاى روسى بوده و به جهت انتساب به همين نهر به نام آن موسوم و طولاً ٥٤٠ و عرضاً ٤٥٠ كيلومتر و ٦٠٠٠ نفوس را جامع و محل اداره و مقرّ حكومتش شهر چرقاسق و اراضى آن معمور و محصول دار است، به سمت جنوب شرقى سيلان يافته بعد از آن به جنوب غربى منحرف و به مسافت ١٤٨٠ كيلومتر به بحر آزاق]ر.م [منصبّ گردد. پس گويد كه لفظ «دون» در ممالك پورتكيزپرتغال و اسپانيا يكى از عناوين اصالت و نجابت بوده و مقدماً به شاهزاده ها و مَطران هايكى از مراتب كليسا و ارباب املاك اطلاق مى شده و اخيراً در ارباب خاندان هاى قديم نيز استعمالش كردند و اليوم در شمار مراسم ادبيّه معدود است و «دونا» نيز به هر نوع از خواتين اطلاق يابد.
دونا ---> دون.
دونان ـ (چو خوبان) جمع دون و(به خفاى واو) رجوع به تركيبات «دو» نمايند.
دونباى شمالى ---> بحر ابيض.
دونغان ـ به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، نام قبيله بزرگى است از تركستان چينشمال غربى چين كه در ١٢٨٦ هجرى با يعقوب خان، امير كاشغر در چين، مخاصمه و مجادله كرده و به فاصله يك سال تحت حمايه آن امير را قبول كرده و حكومتى تشكيل دادند و بعد از وفات امير در اندك مدتى حكومتشان منقرض بوده و تحت حمايه چين را قبول نمودند و عده نفوسشان ـ كه تماماً اهل اسلام هستند ـ در حوالى سى مليان مى باشند.
دونه ـ به هندى، مرزنگوش است.
دووم ـ (چو هجوم و ظلوم) درختى است كه مقل ازرق]ر.م [صمغ آن است.
دووير ـ رجوع به تركيبات «دو» نمايند.
دوه ---> لاك.
دوى ـ (چو قوى) محيل و دغاباز.