قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٨٥
دوسَر ـ گياهى است كه در ميان زراعت رويد.
دو سفلى ـ زهره و عطارد.
دوشاخ; دوشاخه ـ كمربند مرصّع و نوعى از پيكان نوك تير دوشاخ و چوب دوشاخى كه بر گردن مقصّران گذارند.
دو طفل پسنديده; دو طفل نور ـ مردمان [مردمكان ] چشم.
دو طوطى ـ دو لب معشوق.
دو علوى ـ زحل و مشترى.
دوغول; دوغوله ـ دو كودك هم شكم كه به يك بار از مادر زاييده شده باشند.
دوكارد; دوكاردى ـ مقراض و حلقى و آن ضربتى و مشتى است كه بر زير گلو زنند.
دو كعبتين ـ ماه و آفتاب.
دو كُلَه دار ـ روز و شب و ماه و آفتاب و دو پادشاه جبّار.
دوگانه ـ عدد دو و دو ركعت نماز.
دو گاو پير ـ روز و شب و برج ثور[ر.م] و گاو زمين.
دو گاهواره ـ زمين و آسمان.
دو گوشمال ـ ايام فقر و فاقه و افتادن به حادثه اى عظيمه و زمان پرظلم و فتنه.
دوگوشى ـ كوزه دودسته و كلاهى كه از هر طرف گوش داشته باشد كه گوش ها را بپوشاند.
دو گوهر ـ عقل و روح.
دوموى; دومويه ـ چال [ر.م] و كوسه.
دو نان گرم و سرد ـ ماه و آفتاب.
دووير ـ منشى و دبير كه به هنر فضل و هنر خط آراسته است.
دو هاروت كافر ـ چشم هاى معشوق و ساحر و دو زلف جادوى محبوبان.
دو هندوى طفل ـ دو مردمك چشم.
دوا ـ (چو دعا و قضا و رضا) به عربى، معروف و چيزى است كه بدان معالجه امراض نمايند.
دوات ـ (به فتح اوّل) به عربى، چيزى است معروف كه مركّب تحرير را در آن ريخته و مى نويسند و به پارسى «آمه»گويند.
دوات آشور ـ ميلى و چوبى است كه بدان دوات را برهم زنند.
دواج ـ (چو دوات و شمار) به عربى، لحاف است.
دَوادو ـ (به فتح هر دو دال) تاختن و دويدن به هر طرف و شخصى كه خدمات جزئى به او رجوع شده و هر ساعت به كارى فرستند.
دوار ـ (چو كَنار و شمار) دور كردن و سرگيجه و (چو عطّار و كفّار) بسيار دور كننده و نام بتى بوده در عهد جاهليّت و مكه معظّمه را نيز گويند به مناسبت دور و طواف حجّاج.
دوارس ـ به فرموده تحفه[ر.ض، درياسر.م] است.
دوارى ـ (چو سوارى) زرى بوده رايج كه هريك به پنج شيانى[ر.م] خرج مى شده.
دوازده ـ مشهور و معروف است.
دوازده پاى ـ خيمه اى كه دوازده عمود داشته باشد.
دوازده بهر ـ در اصطلاح علم احكام نجومى، آن است كه هر برجى را دوازده بهر كرده و هر بهر را به كوكبى نسبت دهند و اثنى عشريّه همين دوازده بهر است.
دوازده جوسق ـ دوازده برج فلكى.
دوازده رُخ ـ كه به «يازده رخ» مشهور است، جنگى بوده بزرگ ميان گودرزى پهلوان ايرانى شاهنامه و پيرانى] مشاور و سپهسالار افراسياب [از تورانى حكومتى در شرق ايران در شاهنامه و ايرانى، كه در دامنه كوه كنابد[ر.م] واقع و در همان جنگ پيران ويسه با چند برادر خود كشته شدند و رجوع به «كنابد» هم نمايند.
دوازده كوشگ; دوازده ميل ـ دوازده برج فلكى.
دواق ـ (به ضمّ اوّل) به تركى، نقاب و روبند و سرپوش ظروف.
دوال ـ (چو جوال) چرم حيوانات و تاسمهتسمه ركاب و غيره و مكر و حيله و زمرّد آبدار و شمشير جوهردار و آنچه مابين چرم و روى كفش دوزند كه آب و خاك در كفش نرود و به تركى، چيزى است كه زنبور عسل بر ران و بازوى خود آورده و به عوض عسل در شهد مى اندازد.