قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٨٣
اعضاى خود را با كارد مجروح سازند و گاهى كارد را به فرزند خود و پسران امرد دهند كه چنين كنند تا صاحب خانه و دكان از اين عمل شنيع وحشت نموده و بدانها چيزى دهند و اين چنين گدا را «كنگر» و «شاخ شانه» نيز گويند.
دندان ـ (ر.ف) و توقّع و طمع.
دندانْ اپريز; دندانْ اپريش; دندانْ افريز; دندانْ افريش ـ (جزو ثانى هر چهار، بر وزن بادگير و پرويز) و به معنى خِلال هستند.
دندان بخون بردن ـ گَزيدن.
دندان بزهر خاييدن ـ سخنى است كه از فرط عداوت گفته شود.
دندان بكام فروبردن ـ كامياب بودن و در غضب شدن و مستولى گرديدن.
دندانْ پريز; دندانْ پريش ـ (جزو ثانى هر دو بر وزن كنيز) به معنى خِلالند.
دندان تيز كردن ـ چسبيدن و كينه خواستن و خصومت و برابرى كردن.
دندانِ حوت ـ باران ريزه و اشگ چشم.
دندانِ خنده ـ چهار دندان مقابل گوشه دهان كه در وقت خنده ظاهر و نمايانشده و به عربى «ضواحك» گويند.
دندان داشتن ـ توقّع و چشمداشت و كينه ورزيدن و در كارى اصرار كردن و با جدّ و جهد اقدام نمودن و خشم و قهر داشتن.
دندان زدن ـ دندان تيز كردن[ر.م].
دندانْ سا ـ تخم خرفه[ر.م].
دندانْ سفيد ـ عجز و فروتنى و ترسيدن و ترسانيدن و خنديدن و شكفته شدن و خوشحال گرديدن.
دندانْ فَريز; دندانْ فَريش ـ خِلال.
دندان كردن ـ اعراض كردن و مضايقه و دندان سفيد كردن و خشم آلود بودن ونمودن و رسوا كردن و خوار و زار بودن.
دندان كندن ـ دندان كردن[ر.م] و قطع طمع نمودن و بىوَقْر و بى قرار و رسوا بودن و نمودن.
دندانِ گاو; دندانِ گوساله ـ خِلال و نوعى از تير، كه پيكانش از استخوان و به دندان گاو شبيه باشد.
دندانْ مز ـ (به ضمّ ميم) مخفّف دندان مزد[ر.م] و (به فتح آن) ميوه و شيرينى كه بعد از طعام مى خورند.
دندانْ مُزد ـ مزد دندان[ر.م].
دندان نمودن ـ دندان كردن[ر.م].
دندان نهادن ـ قبول كردن و رغبت نمودن و طمع به چيزى بستن.
دندانه ـ (چو مردانه) كنگره[ر.م] هر چيز.
دندانيدن ـ فعل متعدّى از دنديدن[ر.م].
دندش ـ (چو رنجش) دندانه و دنديدن [ر.م] و اسم مصدر آن.
دندنه ـ (چو وردنه) دندش[ر.م] و دندانه.
دنده ـ استخوان پهلو.
دندى ـ (ل) رجوع به «نيشابور» شود.
دنديدن ـ (چو رنجيدن) ركيدن[ر.م].
دَنِزلى ـ در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه قصبه اى است دلپذير و شهرمانند كه چون آبش فراوان و از هر طرفش روان است، به همين اسم اختصاص يافته، كه «دَنِز» به تركى، دريا و «لى» علامت نسبت است. پس گويد كه به اعتقاد فقيران، شهر باغچه سرا در تركيه است.
دَنق ـ سپستان[ر.م].
دنقر ـ (چو لنگر) شوره[ر.م].
دنقرا ـ بلادر[ر.م].
دنقله ـ در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه شهرى است خوش، دارالملكپايتخت حبشاتيوپى و در مراصدالاطلاع [ر.ض] گويد كه (بر وزن زَلزَله يا غلغله) شهرى است بزرگ از بلاد نوبه سودان جنوبى كه پايتخت آن ديار است و رجوع به «نوبه» نمايند.
دَنقه ـ شلمك[ر.م].
دنگ ـ (چو هند) چوبى است به هيأت سر و گردن اسب كه بدان باروت و شلتوك را بكوبند تا برنج از پوست برآيد[١]
[١] ضبط لغت نامه دهخدا: دَنگ.